ذوالریاستین به مامون میگوید:
«در این سرزمین هیچکس نمیتواند پنهان شود… هر آنکه بخواهی را به دیناری خفیه گاهش مییابی.»
آدمفروش کیست؟
لفظ آدمفروش به طور دقیق به چه افرادی اطلاق میشود و این حرکت در ذات خود چه معنایی دارد؟ آیا آدمفروشی یک حرفه است، شغل است؟ بار مالی به همراه خواهد داشت؟ یا نه گروهی تنها برای اجر و پاداش فرهنگی یا به دست آوردن رضایت پدرخواندههایی به عناوین مختلف دست به چنین حرکتی میزنند؟ در فرهنگ ما پدیدهی آدمفروشی مترادف دیگری نیز دارد که به آن در اصطلاح «زیرآب زنی» گفته میشود. ما برای عینی کردن عبارت آدمفروشی در بیشتر موارد کلمهی زیرآب زن را به کار میبریم. البته غلظت معنایی آدمفروش و زیرآب زن با یکدیگر متفاوت است. در واقع گاهی در فرهنگ ما برای تخریب اقوام مختلف، به یکدیگر نسبتهایی را میدهند که ممکن است، هرگز در آن خطهی خاص جنبهی عمومی نداشته باشد و تنها درگیریهای میان قومی موجب استفاده از چنین الفاظی شده است. اما به طور کلی این ویژگی یک اخلاق یا رویه است که در بعضی افراد در سطوح مختلف یک جامعه به چشم میخورد.
پدیدهی آدمفروشی در اولین گام به دو عنصر نیازمند است. عرضه و تقاضا. بدین معنا که تا تقاضایی نباشد، عرضهای نخواهد بود و برعکس. چه عواملی در یک محیط باعث خواهد شد که پدیدهی آدمفروشی انجام شود؟ شاید تعریف دقیق و جامعی از این مفاهیم ناممکن به نظر برسد اما میتوان به طور کلی آدمفروشی را یک جریان دانست که در آن موقعیت و وضعیت یک فرد از جانب فرد یا افراد دیگر مورد تزلزل قرار میگیرد. به این صورت که در این پدیدهی عرضه و تقاضا حداقل سه شخص وجود خارجی دارند، شخصی که گزارش میدهد، شخصی که گزارش میگیرد و نفر سومی که با این تبادل اطلاعات، وضعیتاش به صورت عمومی یا خصوصی گزارش میشود و در بسیاری از موارد به دلیل این معامله دچار تزلزل شود.
پدیدهی آدمفروشی، روندی پیچیده است که از هر مقطعی، در هر سنی و بنا به هر شرایطی انجام میشود. به طور مثال وقتی یک کودک یا نوجوان در مدرسه همکلاسیهای خود را میفروشد، حال این فروش ممکن است، جنبهی تقاضا داشته باشد، یعنی اولیا مدرسه از فردی که بیشتر از دیگران توانایی انجام این عمل را دارد، خواسته باشند که این عمل را در مقابل دریافت پاداشی انجام دهد و گاهی نیز خود فرد برای رسیدن به جایگاهی بهتر و مناسبتر این عمل را انجام میدهد. همچنین این روند ممکن است در تمام مقاطع دیگر زندگی مانند محل کار یا حتا در زندانها برای رسیدن به شرایط مطلوبتر رخ دهد. این پدیده درست مانند یک معامله در بازار است، که عرضه و تقاضا، نسبت مستقیم با یکدیگر دارند و با همان نسبت اگر میزان عرضه و تقاضا کم شود، در این روند تاثیر خواهد داشت.

مسئلهی آدمفروشی در کشورها و ممالکی که محیطهایی بسته و ایدئولوگ دارند، بیشتر اتفاق میافتد. همانطور که گفته شد، پدیدهی آدمفروشی، پدیدهای بسیار پیچیده است، در بسیاری از موارد، این مسئله برای رسیدن به شرایط مطلوبتر برای افراد اتفاق خواهد افتاد ولی این موارد مطلوب همیشه شامل، مسایلی مانند وضعیت بهتر از لحاظ امکانهای دنیوی نمیشود. در کشورهایی که به یک ولی، بزرگتر، و فردی خاص معتقد هستند، برای رسیدن به رضایتی که او برای آنها از امکان آن خواهد گفت، دست به این عمل زده و این تفکر باور رایج آنهاست که با این عمل در واقع پاداشی ماندگار برای خود به دست خواهند آورد و دیگری را که با این حرکت، یا اینکه در شرایط حاضر دچار تزلزل یا عذاب نمودهاند، ولی برای او هم شرایط مطلوبتری در آینده فراهم کردهاند.
آدمفروشی به یک جریان پنهان اشاره دارد. به این معنی که شخص گزارش دهنده به طور معمول به صورت مخفی و یواشکی این عمل را انجام میدهد. اما آدمفروشی به طور کل هم جنبههای ناآشکار دارد و هم جنبههای آشکار. جنبهی پنهانی آن بخش فروش و فروشنده است که سعی میکند تا این روند را به صورت مخفی انجام دهد و تا جایی که امکان دارد شناخته نشود. جنبهی آشکار شدهی آن زمانی است که فرد دوم بعد از آگاهی یافتن از این مسئله، اقدام به مجازات شخص فروخته شده میکند و به این ترتیب پرده از راز آدمفروشی برداشته میشود.
قضاوت کردن و حکم صادر کردن بزرگترین ضعفی است که باعث پدیدهی آدمفروشی میشود. جوامعی که در آنها جمعگرایی و نبود هویتهای شخصی و نهادینه نشدن شخصیتی با ثبات در افراد باعث میشود که دست به چنین رفتاری بزنند. افرادی که به آدمفروشها معروف هستند هم در معرض خطر و طرد شدنهای همیشگی هستند. تجاوز کردن به حریم درونی افراد و ترور شخصیتی آنها از انواع آدمفروشی است که برای اعمال زور و کنترل بیشتر در بسیاری مواقع، ترس زیاد کسی را که تقاضای چنین رفتاری را دارد، نشان میدهد. در بیشتر موارد، عدم شایسته سالاری منجر به بروز پدیدهی آدمفروشی یا زیرآبزنی میشود. پدیدهای که در جوامع بسته برای افراد به صورت وفاداری به ارزشها تعریف شده و آنها را به سمت جمعگراییهای بیبنیان و متزلزل سوق میدهد. زیرا در چنین سیستمی فروشنده هم به سادگی ممکن است از گردونه خارج شده و دیگری جای او را بگیرد.
رییس کل دادگستری استان آذربایجان شرقی گفته یک سری مدیر بیسواد و مسامحه کار داریم که در دستگاههای اجرایی کشور مشغول بهکار هستند اما به چشم نمیآیند!
جل الخالق! یعنی چی اون وقت؟
یعنی نامرئی هستند؟ خب اگر به چشم نمیآیند پس چهطوری در ادارات مشغول به کار هستند و کار ملت را راه می اندازند؟
شاید هم اینها باقیماندههای همان اجنههایی هستند که چند وقتی در دولت خدمتگزار مشغول به کار بودند و چندی پیش با تلاش سربازان جنگیر امام زمان بازداشت شدند و در راس آنها هم حاج عباسآقا جنگیر (غفاری) بود که گفته میشد برای رحیم مشایی و احمدینژاد و حتی برای پادشاه عربستان سر کتاب باز میکرده و در کار رمل و اسطرلاب بوده است.
خلاصه که این حاج آقا شریفی رئیس دادگستری آذربایجان شرقی در جمع دانشجویان دانشگاه تربیت معلم آذربایجان «غارت زمینهای دولتی، تجاوز به اراضی ملی و تصاحب زمینهای موسسات عمومی» و امثال اینها را ناشی از «بی توجهی، بی سوادی یا مسامحه کاری یا تساهل برخی از مدیران اجرایی» دانسته گفته که «بدتر از ایشان در دستگاههای دیگر مشغول هستند که اصلا به چشم نمیآیند».
جشن سده یا جشن روشنایی و آتش که همزمان است با روز دهم بهمن ماه یکی از جشن های بزرگ ایرانیان باستان پس از مهرگان و نوروز بشمار می آمده است که هنوز در استانهایی چون یزد، کرمان، خوزستان، لرستان و مازندران برگزار می شود.
اما باشکوه ترین مراسم در استان یزد زیستگاه اصلی زرتشتیان ایران برگزار می شود که سالیانه گروه های بزرگی از مردم برای تماشای این آیین زیبا و باستانی به یاری تورهای گردشگری در چنین روزی به این استان می روند.
رضا مرادی غیاث آبادی که صاحب چندین تالیف در زمینه جشن ها و آیین های ایرانی ست جشن سده را جشنی برای همه ایرانیان دانسته می نویسد: جشن سده، جشنی است که از روزگاران بسیار دور تاکنون در ایران برگزار می هده و به هیچ دین و آیینی تعلق نداشته و از آن همه ایرانیان بوده است. فردوسی، جشن سده را به روزگار هوشنگ و کشف آتش از سوی او نسبت میدهد اما بعضی باستانشسناسان براین باورند که یافتن آتش به نیم میلیون سال پیش برمیگردد.
عنصر روشنایی
درمیان عناصر چهارگانه، آتش همواره برای ایرانیان مقدس بوده است. آتشی که فردوسی، کشف ان را به هوشنگ پیشدادی نسبت میدهد اما رضا مرادی غیاثابادی، پژوهشگر باستانشناسی براین باور است که « براساس ویژگیهای تمدنی که فردوسی از روزگار هوشنگ شمرده، این دوره به ده تا پانزده هزار سال پیش برمیگردد در صورتیکه کشف اتش به پانصد هزار سال قبل برمیگردد و بسیار کهنتر از دوران هوشنگ و فریدون و ظهور زردشت است.»
مردم یزد، کرمان و بعضی شهرهای لرستان و مازندران، دهم بهمن ماه و همزمان با جشن سده به پشتبام خانههاشان میروند و آتش میافروزند و ترانه میخوانند و شادی میکنند. جشن سده به گفته غیاثابادی، «همواره از آن مردم بوده و به حاکمان یا موبدان زردشتی تعلق نداشته است. اصلا در هیچ کجای اوستا به جشن سده اشاره نشده زیرا آتش نه تنها در نزد زردشتیان که در تمامی ادیان مقدس بوده است.»
جشن «سَـدَه» بزرگترین جشن آتش و یکی از کهنترین آیینهای گروهی و اشتراکی شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن و در آغاز شامگاه دهم بهمنماه، همه مردمانِ سرزمینهای ایرانی بر بلندای کوهها و بام خانهها، آتشهایی برمیافروخته و هنوز هم کموبیش بر میافروزند. مردمان نواحی مختلف در کنار شعلههای آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانههای گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را میکنند. همچنین در برخی نواحی، به جشنخوانی، بازیها و نمایشهای دستهجمعی نیز میپردازند.
گستره برگزاری آیین سده در جهان
درگذشته، جشن سده درگستره پهناوری ازآسیای کوچک(آناتولی)تا استان سینکیانگِ چین یعنی در سرتاسر ایران بزرگ، در بین همه مردمان، فارغ از هر قومیت یا گرایش دینی رواج داشته و به مانند نوروز در روایتهای مکتوب تاریخی به آن اشاره شده است.
بجز این، به نظر میآید که چند واقعه کیهانی نیز در پیدایش این آیین بیتاثیر نبوده است. نخست اینکه جشن سده در چهلمین روزِ شب یلدا یا شب زایش خورشید (انقلاب زمستانی) برگزار میشود و جشن چهلمین روز تولد خورشید است. دوم اینکه، دهم بهمن ماه، یکی از دو هنگامِ سال است که در عرضهای بالایی ایرانزمین، طول تاریکی کامل آسمان دوازده ساعت تمام است. سوم اینکه، میدانیم ارتباط واژه «سده» با عدد «سد/ صد» هنوز به اثبات نرسیده است. عدد «سد» به شکل «صد» معرب شده، در حالیکه واژه «سده» به شکل «سَذق» معرب گشته است. اما در زبان اوستایی واژه «سَـد» به گونه جالبی هم به معنای «فرو رفتن/ غروب کردن» و هم به معنای متضاد آن یعنی «بر آمدن/ طلوع کردن» آمده است. همچنین واژه «سَـذِه» در اوستا، هم به معنای طلوع کردن و هم به معنای غروب کردن آمده است که به گمان برگرفته از رویداد زیر است:
رخدادی کیهانی
در حدود پنج هزار سال پیش و در نخستین شبهای بهمنماه، رویداد جالبی رخ می داده که بعید نیست با آیینهای جشن سده در پیوند باشد. این رویداد عبارت است از طلوع و غروب همزمان دو ستاره پرنور و درخشان آسمان به نامهای «سماک رامح» و «نسر واقع» در شمال شرقی و شمالغربی آسمان سرشبی. در آن زمان ستاره زرین «سماک رامح» در آسمان سرشبی عرضهای بالایی ایران زمین و در افق شمالشرقی، به تازگی طلوع کرده و ستاره سپیدفام و درخشان «نسر واقع» در همان هنگام و در افق شمالغربی، آماده غروب کردن بوده است. احتمالا طلوع و غروب همزمان دو ستاره درخشان آسمان، موجب پیدایی معنای دوگانه و متضاد واژههای اوستایی «سد» و «سذه»، و نیز عاملی دیگر برای جشن سده بوده است.
یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیم اش به ایتالیا اعزام و در یکی از بیمارستانهای شهر رم بستری شده بود.
از قضا چند روز بعد از بستری شدن، این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. این جانباز ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی خود را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره مشهور تیم ملی فوتبال ایتالیا و تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: "پائولو برادر من است!"
جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان صبح روز بعد اتفاق می افتد. هنگامی که جانباز هم وطن ما از خواب بیدار می شود، کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و...
پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، به شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتر دارد رفت، تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست، عیادت کند.
ما چگونه ایم و آنها چگونه؟؟؟!!!
برای نخستین باردر ایران درمنطقه تیمره شهرستان خمین یک متخصص نقوش صخرهای موفق به کشف سنگ نگارهای مشابه طرح یک فرمول پیشرفته شیمی آلی شد. شباهت بیماننداین سنگ نگاره که به هزاره دوم قبل ازمیلادمربوط است، به مجموعه ای از پیوندهای خطی و حلقوی مربوط به نوعی پلی سیکلیون است که در ساخت ادوات نیمه هادی کار برد دارد.
محمدناصری فردمتخصص نقوش صخره ای درایران ونویسنده کتاب سنگ نگاره های ایران که این سنگ نگاره را در تیمره کشف کرده است دراین باره گفته:"در بررسی هایی که در تیمره داشتیم، به صورت اتفاقی به این سنگ نگاره که در قله یک کوه و در ارتفاع بالا ترسیم شده بود برخورد کردم. با توجه به تفاوت بارز این نقش با دیگر نقش ها عکسی از آن تهیه کردم تا بر روی ان تحقیقات بیشتری انجام دهم."
ناصری فرد می افزاید: " تصادفأ این نقش رابه یکی ازدوستانم که متخصص درشیمی آلی است نشان دادم و قرار شد او نیز بر روی این طرح کار کند، اگر چه وی در وحله اول معتقد بود که نتیجه خاصی حاصل نخواهد شد اما بعد از چند روز با من تماس گرفت و از نتیجه شگفت اور کار خبر داد، بر این اساس او گفت در تحقیقات خود متوجه شدم که این سنگ نگاره فرمول مجموعه ای از پیوندهای شیمیایی خطی و حلقوی است که تناسب جالبی ازترکیبهای کربن وهیدروژن دارد. که براساس آن چنین فرمولی به دست می آید: CnH2n که در حقیقت فرمول پلی سیلیکون های نیمه هادی است."
محل ترسیم این سنگ نگاره که در ارتفاع بلند یک قله کوه است. معمولأ در منطقه تیمره که تعداد بسیار زیادی سنگ نگاره وجود دارد نقش و نگارهای مربوط به حیوانات و شکار و مانند این در ارتفاعات پایین دیده می شود این نقش اما در بلندترین ارتفاع ممکن ترسیم شده بود، بابه هم چسپاندن خطوط این پیوندهانقشی ازیک انسان به دست می آید که شبیه تصاویر موجودات فضایی است با کلاهخودی بر سر و آنتنی که بر روی آن نصب شده است.
البته همه این نظریه ها درحدگمانه زنی است ونشانه وشواهدی دال براینکه این نظریات را به صورت قاطع تایید کند در دست نیست، اما حتی با این وجود نیز شباهت بی نظیر و مثال زدنی این طرح با فرمول شیمیایی ذکر شده شگفت اور و عجیب است.
قابل ذکر است که پلی سیکلیون ها در ساخت ادوات نیمه هادی مانند ادوات مخابراتی، تزانزیستورها وIC ها کاربرد دارد، قدمت این سنگ نگاره را به هزاره ی دوم قبل ازمیلاد مربوط می دانند.
فیزیكدان كارتن خواب
قهر روزگار مرد را كه حالا در سن 49 سالگی به پیرمردهای 60 ساله میماند در بند خود گرفتار كرده است. از قهر روزگار و نامرادی دنیا مینالد برای من كه میخواهم با سماجت از چند و چون زندگیش سر در بیاورم صحبت كه نه درد دل كرد به این امید كه شاید در پس ضبط صوت و قلمی كه دارم بتوانم امثال او را از این نوع زندگی نجات دهم. هر چه بیشتر میگفت، كمتر باورم میشد.
مرد بیخانمان كه نشسته بود و آرام و با وقار حرف میزد فوق لیسانس فیزیك داشت و مدرس یكی از آموزشگاههای خصوصی كنكور بود. اما شب را در گرمخانه سپری میكرد.
مرد با پیروزی انقلاب و تعطیل شدن دانشگا هها مثل بسیاری دیگر از دانشجویان موقتا ترك تحصیل كرد و دوباره در سال 67 برای ادامه تحصیل به دانشگاه رفت و فوق لیسانس فیزیك گرفت و بعد از فارغالتحصیلی از دانشگاه دست به همه كاری زده بود. برای امرار معاش معلم حقالتدریس شده بود اما به علت حقوق كم عطای تدریس را به لقایش بخشید و به كار واردات دستگاههای كپی مشغول شد اما به مرور نتوانسته بود در بازار واردات همتای رقبایش پیش برود و ورشكست شد.
مرد زندگی آرامی داشت اما دست روزگار تقدیر دیگری برایش رقم زد. چند سال قبل در یك درگیری خانوادگی باعث مجروح شدن طرف مقابل شده بود و دادگاه برایش 23 میلیون دیه و چند ماه زندان برید. تقاضای همسرش بعد از زندان رفتنش، طلاق بود.
مرد مجبور بود بعد از آزادی از زندان خیابانگرد شود. در همان شبهایی كه در خیابانها میخوابید مداركش را ازدست دادو شروع دردسر زندگیش از همان جا بود. مرد مدتی در خیابانها سرگردان بود شاید به دنبال نیمهگمشده زندگیش و بعد توسط چند خیابان گرد دیگر با محلی به اسم گرمخانه آشنا شد. مرد هنوز با وجود خیابان گردی حاضر نمیشود دست تكدی جلوی رهگذران درازكند و برای این كه حقوق بخور و نمیری داشته باشد سه ساعت در هفته را در یك آموزشگاه كنكور برای بچههای پشت كنكوری تدریس میكند و پولی را كه از این راه به دست میآورد برای خرجی دختر 9 سالهاش میفرستد.
دختری دارد به نام آرزو كه با تمام شدن امتحانات خرداد حضانتش به او سپرده میشود، آخرین بار توی دادگاه دیدش و ماهی صد هزار توان برای خرجی به مادرش میدهد.
موزاییكهای زمین را با چشمهایش میشمارد، اگر یك روز در این وضعیت ببیندش... . ضرب و تقسیمشان میكند چند بار دهانش را بیصدا باز میكند و بعد در حالی كه به دوردست خیره شده است با خود فکر می کند: ضربه روحی سنگینی میخورد،خیلی سنگين....
کارتن خوابها! گرمخانه
گاهی لغتها به بدترين شكل ممكن بر زبان و قلم جاری میشوند. فكر میكنم در دنيا لغتی به این نازيبايی وجود نداشته باشد. تفاوت بار مفهومی كارتن خوابها با بیخانمانها فراتر از آن چیزی است كه حتی بتوانيم تصورش را بكنيم.
آنهايی كه به اشتباه كارتن خواب میخوانیم بیخانمانهایی هستند كه خانه و سرپناهی برای ماندن ندارند. مجرم نیستند اما زمینههای جرم در میان آنها بسیار وجود دارد. آنها فقط بیخانمان هستند و مشكلات اقتصادی، مشاغل فصلی، نبود كار در شهرستان، بیپولی، اعتیاد و... باعث شده تا از بد روزگار همگی زیر یك سقف كه گرمخانه مینامندش جمع شوند و كارتن خواب نام بگیرند.
گرمخانهها واژگانی استقراضیاند كه از ینگه دنیا بر پیشانی شهر چسبیدهاند. مكانهای اجتماع وسیع و گروه گرایی كه در آمریكا، آلمان، انگلستان، آمریكای لاتین وحتا چین هم وجود دارد. خیابان خوابها در طول روز اینقدر از بالا تا پایین شهررا پرسه میزنند تا شب چادر سیاهش را بر سر شهر پهن كند و بعد آرام و بیسر و صدا و فقط برای این كه در سرما نمیرند به گرمخانه پناه میآورند و تا سپیده در آن بیتوته میكنند و صبح دوباره روز از نو و روزی از نو. درمیان جمعی كه به گرمخانه پناه آوردهاندهمه نوع آدمی را میتوانی پیدا كنی. كارتن خوابهای شهر ما یكی فوق لیسانس فیزیك دارد و دیگری كارشناسی مدیریت، یكی خلبان است و اعضای خانواده رهایش كردهاند و به ینگه دنیا رفتهاند و دیگری بعد از ورشكست شدن و دادن طلب طلبكارها خودش مانده و لباسهای تنش.
یكی ازسرناچاری وبیپناهی به گرمخانه پناه آورده ودیگری به اجبار. امامهم اینست هیچ كس درگرمخانه احساس غربت نمیكندیا ظاهرا اینطوربه نظرمیرسد. افرادی كه در اینجا شبها را دركنار هم به روز میرسانند با هم غریبه نیستند چون همه آنها در یك مسئله با هم تفاهم دارند. همه بیخانمان هستند و هیچ چشمی منتظر بازگشت آنها نیست.
فرقی نمیكند كارتن خوابها در كجای شهرمان روزهای سیاه را میگذرانند. مهم این است كه كارتن خوابها گوشهای از ذهن ما را به خود مشغول كردهاند و دم به دقیقه با تلنگری تلاش میكنند ما را از خواب زمستانی كه فرو رفتهایم بیدار كنند.
در گرمخانه سهم هر كس از خوشبختی یك جفت دمپایی پلاستیكی آبی، یك وعده غذای گرم، یك دوش آب گرم و جایی برای خوابیدن است. بخاریهای بزرگ، كپسولهای آتشنشانی، یك تلویزیون بزرگ به همراه تعداد زیادی بیخانمان، اعضای ثابت و متغیر گرمخانهها را تشكیل میدهند.
ادامه مطلب...
داشتم میرفتم سمت خونه که چشم خورد به یه همسایه هامون، طرف قیافش حزب الهی یه، اصلا فکر کنم کار خودشه! میپرسین چی شده؟ ای بابا ماجرا اینه که مامورها ریختن تو خونه و ماهواره مارو جمع کردن. خیلی زشته، نمیدونم منو و مارا چند میفروشه اما بذار نوبت ما هم میرسه اینو تو دلم میگم.
چند وقتی گذشت تا نزدیک کریسمس شد، این آقای ریش و پشمیان رو دوباره دیدم. در خونشون تا لنگه باز (نه اینکه خیال کنین تو خونش رو دید زدم نه! ما اهل اینکارها نیستیم اما آقا ریش و پشمیان هم یه پرده به کلفتی دو بند انگشت پشت در خونه آویزون کرده بود!)
بیل و کلنگ و خاک و چند تا بچه بد لباس قد و نیمقد هم مثل جوجه مرغ دور و برش بودن. آقا داشت باغچه روبروی درشون را میکند و درخت میکاشت.
وقتشه! نوبت من بود زهرم را بهش فرو میکردم، تا دیگه نره آنتن مارو لو بده!
رفتم جلو با یه لحن حق به جانبی گفتم: سلام علیکم! اینقدر غلیظ گفتم، خودم خندم گرفت..
ریش و پشمیان نیمچه نگاهی کرد و گفت سلام.
بهش گفتم حضرت آقا چیکار میکنید؟ ریش و پشمیان با بی حوصلگی گفت: درخت میکارم شب عیدی.تو دلم گفتم این که عید شما نیست!
با یه لحن متحکمانه گفتم نکار! نکار آقا!
ریشیان نگاهم کرد و دوباره بیل رو گذاشت زیر پاش و بیشتر زمین رو کند.
با صدای بلند تر بهش گفتم نامسلمون مگه فارسی حالت نیست، بیشرف نکار!
خلاصه یک و بدو شروع شد و مردم تندی دورمون حلقه زدن.
ریشی میگفت جلو در خونهاام است میخواهم بکارم.
مردم میخواستن طرف ریشی رو بگیرن اما ته دلشون ریش طرف تو ذوق میزد و من که قیافه ژیگول و مرتبی داشتم ظاهرا برنده افکار عمومی.
ریشو فهمید که کسی طرفداریشو نمیکنه و از در صلح و صفا در اومد. رو به من کرد و گفت آقا مگه درختکاری بده؟
هان! همین سوالی بود که من میخواستم بپرسه.
گفتم نه خیلی هم خوبه! مردم بیشتر تعجب کردند، خیلیها شاید فکر میکردند من مامور شهرداری جایی هستم و شاید عوامل دیگهای غیر از کاشتن...
ادامه دادم، نه آقای محترم درخت بکار اما کاج نه! توت بکار! سیب بکار، انجیر بکار! برای اینکه خودشیرینی کنم گفتم مگه اسم درخت انجیر تو قرآنت نیومده؟!
مردم با تکون دادن کله به ریشو حالی کردن که اشتباه میکنه.
یکی از جوانان حاضر در محل از ریشو پرسید مگه تلویزیون نمیبینی؟ یکی دیگه گفت حاجی شبکه نداری خونه؟ اون یکی گفت حاجی سالی به ۱۲ ماه حجه بابا تلویزیون عربستان نگاه میکنه!
ریشو بیچاره یکه خورده بود. وسایلش رو جمع کرد و برد تو، مردم هم متفرق شدند و من برنده.
درخت های کاجیو که ریشو کاشته بود یه کم بالا کشیدم تا ریشه اش خشک بشه! بنازم به این وجدان که ۵ ثانیه طول نکشید و دلم نیومد آخه به این درخت بیچاره چه مربوط؟
زنگ در خونه ریشو رو زدم و اومد لب در!
هاج و واج به من نگاه کرد و من برای نباختن قافیه با قیافه حق به جانب گفتم این دفعه آخریه که کاج میکاری. حالا بفرما این کاجها رو دوباره تو خاک فرو کن.
ریشو بخت برگشته از مصاحبت با ما دیگه داشت دیوونه میشد، آدم بدی نمیاومد باشه. به من گفت نه آقا من دنبال دردسر نیستم. بیا بیلچه و کلنگ بردار خودت درستشون کن. بیچاره کاجها دلم براشون سوخت، برای کلاغهای آینده هم که دیگه کاج ندارند تا از اون بالا صابون و غذا پیدا کنند.
گفتم باشه، بده تا درست کنم! گفت بیا تو بردار. من یالله کنان رفتم و پرده آویزون پشت درو ریشو زد کنار و چشمتون روز بد نبینه، ریشو تو حیاط بشقاب ماهواره داشت این هوا ۱۴۰ سانتی متر، یه ال-ان-بی دو قلو هم داشت. فهمیدم که سوتی دادم و ریشو خودش اینکاره است. ازش پرسیدم چیکارهای؟
ریشو گفت: راننده وانت. پرسیدم تو دستگاهی؟ دیدم زنش سر باز بدون حجاب اومد دنبال بچه ها تو حیاط و سلام کرد و خیلی عادی.
ریشو گفت دستگاه چی؟ گفتم هیچی من این وسایل رو بردارم درختها رو سر و سامان بدم.
ریشو پرسید، چرا نذاشتی خودم درستشون کنم پس؟
گفتم از «روا زاده» بپرس؟
گفت روازاده کیه؟ گفتم دکتره! تو تلویزیون حرف میزنه تازگیها گفته کاج نکآرید.
ریشو یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت اینها میگن نکآرید تو چرا گوش میکنی؟ ریشو به من گفت وقتی از سر کار میام خونه کانال ترکیه نگاه میکنم برنامههاش بهتره!
هیچ چی اینهم از آخر عاقبت گوش دادن به ناکارشناسی روا زاده.
یک ساعت وقتم بیخود رفت، اما میخواستم از همینجا به آقای دکتر روا زاده بگم چرا تبلیغ مسیحیت میکنی این شب کریسمسی؟ چرا به مردم میگی کاجها رو بکنند ببرن خونه! لابد فردا هم میگی بهش چراغ آویزون کنند، و پاش برا بچه های قشنگ و ناز هدیه بذارن؟
صدام (صدای من و نه صدام ) زیاد خوب نیست، اما دوستام میگن که پر روام و دریده. والا سنم هم داره زیاد میشه و حساش نیست که برم درس بخونم اما متاسفانه در کشور ما اینقدر که مدرکگرایی باب شده است من هم ناگزیر باید سوار این موج اجتماعی نادرست شوم. به اضافه باید عرض کنم بنده مجردم و کسی به ما با این بیسوادی مزمن ونداشتن تحصیلات عالیه زن نمیدهد.
یکی از دوستانم پیشنهاد کرد که برم دانشگاه جامع مداحی و روضه اسم بنویسم، والا میونداری و اینکه محرمها برم وسط دسته و مثل رییس کنسرت فیلارمون به مردم فرمان بدم نزن! حالا بزن! را خوب بلدم.
رفتم مرکز جامع علمی کاربردی مداحی اسم نوشتم. خلاصه پر کردیم پرسشنامهها رو و گفتن زنگ میزنند بهمون. راستاش خیلی خوشحالم مدرک کارشناسی میگیرم و دیگه ننهام سرکوفت منو نمیخوره که بچهات هنوز ۴ تا کلاس درس نخونده و کفتراش بهانه است و خونه مردم رو دید میزنه.
صبر کن ننه فارغ التحصل بشم، همینها باید بیان پیش سگرتر منو بگیرن تا من برم مجالسشون رو گرم کنم.
پسر عمهام یه شب میاد خونه مون، نمیدونید مامانش یعنی عمهام چه لولهنگاش آب برداشته با این پسرش. شریف مریف درس خونده و یه لیسانس پیزوری داره. ننهام بهش میگه: رسول جان، مادر! پسر من هم اسمش رو نوشته بره این ۴ کلاس درسش رو تموم کنه مثل شما تحصیل کرده بشه.
رسول به من نگاه میکنه و میگه آفرین، بالاخره سرت به سنگ خورد و رفتی دنبال درس و مشق. میپرسه چی میخوای بخونی حالا؟
میگم اسمم رو نوشتم دانشگاه جامع علمی کاربردی روضه و مداحی.
پخی میترکه از خنده، راستش بهم بر میخوره!
ننهام هم خوشش نمیاد.
خودشو جمع و جور میکنه، میپرسه تازه تاسیس است؟
میگم بله ما دوره اولشیم.
میگه میشه مواد تحصیلی روش ببینم؟ میگم چی هست؟ میگه، اسم که نوشتی یه کتابچه بهت ندادند که چی میخونی تو این چهار سال؟
میگم چرا و میرم جزوه و دفترچهای رو که از دانشگاه م گرفتم میزارم جلوش.
رسول شروع میکنه و با صدا بلند میخونه.
به مواد تحصیلی میرسه:
دانشجویان در سال اول در کنار دروس اصلی، ریاضی، فیزیک، شیمی را بطور مقدماتی خواهند آموخت.
دروس اصلی در سال اول عبارت خواهند بود از:
علی (ع) مقدماتی ۳ واحد
غدیر خم ۴ واحد
صلح امام حسن (ع) (۱) ۴ واحد
تاسوعا مقدماتی ۳ واحد
عاشورا مقدماتی ۴ واحد
مسلم ابن عقیل مقدماتی ۳ واحد
کاربرد اندی در مداحی مقدماتی ۴ واحد
و . . .
دانشجویان همچنین امکان ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر را نیز خواهند داشت.
رسول دفترچه دانشگاه رو میبنده و میگه لابد در کارشناسی ارشد هم عاشورا پیشرفته، تاسوعا کوانتومی و راجع به کوارک های رنگی در کربلا میخونی؟!
بهم میگه: بچه برو درس بخون.
ننهام که مثل من سر درنیورده از حرف های رسول، میگه آقا رسول بچم میخواد درس بخونه خوب!
رسول میگه اما اینها که درس نیست؟
ننهام میگه: آقا رسول حسودی میکنی.
رسول میگه بگذریم کفترات چطورن؟ کاکلی یه رو جفت نداختی هنوز؟!
با اینکه جشن آغاز زمستان همه گیری و محبوبیت شگفت انگیزی دارد، ولی همچنان رازها و معماهای آن پا برجاست و گمانم هرکس تصور کند که میتواند یک تنه آنرا رمزگشایی کند در خواب خوش بی خبری به سر میبرد. نگارنده تلاش میکنم در این فرصت مناسب دست کم صورت مسئله را به بهترین نحو ارائه دهم.
همچنانکه برخی ازپژوهشگران به هنگام شناساندن جشنهای آریایی بازگومیکنند (و این نگارنده چند سال است که به شدت روی آن تاکید دارد) این جشنها را باید از سه جنبه مورد واکاوی قرار داد. نخست طبیعی یا ستاره شناختی. دوم استورهای – تاریخی و سوم آیینی – دینی.
که به نظر من در مورد همه جشنها حتما این سه جنبه وجود دارد. حال شاید ما به یک جنبه از یک جشن دست نیابیم. و البته گاهی این جنبهها بر هم برتری دارند. برای نمونه در مورد نوروز جنبه طبیعی به مراتب نیرومندتر و مهمتر از جنبه های دیگر است. در مورد تیرگان جنبه استورهای حرف نخست را میزند و در مورد سده جنبه آیینی (اهمیت فراوان آتش برای آریاییها، پیش و پس از زرتشت)
جنبه طبیعی:
آنگونه که امروزبه جشن آغاز زمستان (خواه آنرا یلداوچله بنامیم خواه دیگان یا کریسمس و ...) نگاه میکنیم، آنرا آغاز یک فصل مییابیم. ولی کمی شگفت است که مردمانی در گذشته های دور این زمان را به دلیل آغاز فصل بودنش جشن بگیرند. جشن گرفتن بهار به دلیل زیبایی هایش منطقی است. جشن گرفتن تابستان نیز به ویژه برای آریاییهایی که در سردترین مناطق میزیستند معقول است. جشن گرفتن پاییز نیز بیشتر به جهت پایان فصل برداشت کشاورزی و در نتیجه رفع خستگی و بدست آوردن دسترنج و شادمانی به جهت آن منطقی است. ولی آغاز زمستان بی خاصیت برای آریایی های چند هزار سال پیش چه سودمندی داشت؟ بر اساس داده های فراوانی که از نوشتارهای کهن ایرانی بدست میآوریم (1) آریاییهای نخستین زمستانی 10 ماهه و تابستانی دو ماهه داشتند. پس بی گمان آغاز زمستان را عزا میگرفتند و نه جشن! و آغاز زمستانشان هم میباید برابر با شهریور امروزی باشد و نه دی. پس یا باید وجود جشن زمستانه در میان آریاییهای نخست را فراموش کنیم و یا این جشن را به دلیلی دیگر که همان دلیل ستاره شناسی است ساخته شده بدانیم. تا آنجا که روایات شفاهی ما میگوید، از گذشته، کم دانشترین مردمان ایران نیز شب یکم دیماه را به عنوان طولانی ترین شب سال جشن میگرفتند و سنت گرد آمدن خانواده و خاندان در یک جا و شب نشینی و گذراندن شب به شادی و خوردن و آشامیدن همه به جهت این بود که این شب را دراز و پایان ناپذیر میدانستند. و این براستی شگفت انگیز است که جشن کهن و عامیانه مردم ما تا این اندازه بسته به پیچیده ترین نکات ستاره شناسی است. امروز همه ما میدانیم زمین به دور محور خورشید در طول یکسال میچرخد. و به جهت اینکه محوری که قطبهای زمین را به هم متصل میکند، 23.27 درجه انحراف دارد، بنابراین در نیمی از سال قطب و نیمکره شمالی به خورشید نزدیک تر است و قطب و نیمکره جنوبی دورتر و در نیمی دیگر از سال وارون آن. و این رمز شکلگیری فصلهاست. روز 1 دی در گاهشماری خورشیدی نوایرانی (خیامی) روزی است که خورشید در نیمکره شمالی که همه تمدن های باستانی در آن واقع بودند، به دورترین نقطه خود رسیده و آفتاب مایل ترین حالت خود در طول سال را دارد. بدین ترتیب بیننده بلندترین شب سال در شامگاه 30 آذر هستیم. اگر موجودیت این جشن در چندین هزار سال پیش در میان آریاییها را بپذیریم، بی گمان این جشن به همین جهت ستاره شناسی ساخته شده و نه به جهت آغاز فصل. جنبه های دیگر این مدعا را تایید میکنند.
جنبه استورهای:
یکی از بزرگترین خدایان آریاییها خدایی بود به نام میترا که با کوچ آریاییها به نقاط گوناگون جهان برده شد. وارون آنچه پژوهشگران سطحی نگر تصور میکنند، میترای اصیل ارتباطی به خورشید ندارد. بر اساس اوستا میترا در هنگام شب از بالا مردمان را مینگرد. (2) با نگاهی به یشتها که سرودهای آریاییهای پیش از زرتشت در ستایش خدایان بود، میبینیم که یشتی به "میترا" و یشتی به "خورشید" داده شده است. ولی بیگمان از دوران هخامنشیان میترا با خورشید و دست کم با نور و گرما ارتباط پیدا کرد. (3) با اینحال نگاهی به "خرده اوستا" که نوترین بخش اوستاست و همچنین نام روزها در فرهنگ مزدیسنا که ویرایش شده به دست زرتشتیان است، همچنان خورشید و میترا هویتی مستقل از هم دارند. همچنانکه "آناهیتا" از "آب" و "سپنتاآرمئیتی" از "زمین". نخست فرض میگیریم که جشن یلدا به میترا، ایزد مهر بستگی دارد. بر این اساس میترا در این شب که به دلیل دراز بودن به شکل سمبولیک اشاره به اوج سردی و تاریکی و عصر یخبندان دارد زاده شده و از فردای آن روز مدام بزرگ میشود. تا اینکه در پایان یعنی در نوروز، دیو سرما و مرگ و نیستی را شکست داده و به جهانیان زندگی میبخشد (در بهار که گیاهان زندگی از سر میگیرند) و میتواند به پایان عصر یخبندان اشاره کند.
هنگام سخن گفتن از نقش و کارکرد میترا پژوهشگران شتابزده صفات ایرانی و اروپایی را یکی میگیرند. درحالیکه با نگاهی ژرف پی میبریم که آن" میترای گاو اوژن" که در نقشهای اروپایی یک انسان – خدا بوده و با قربانی کردن گاو و ریختن خون به جهان زندگی میبخشد، نمیتواند میترای ایرانی باشد که هرگز به تصویر کشیده نمیشده و انسان – خدا نبوده است و در طول هزاره ها، برای او قربانی میکرده اند و نه آنکه او برای پدر خود در آسمان قربانی کند!! (4)
امامیتوانیم یلدا رابرای ایرانیان نه "زایش میترا" که "زایش خورشید" بدانیم که بعدابا یکی گرفتن میترا و خورشید به شکل نوینی درآمد. دراین صورت خورشید درشب یکم زمستان زاده میشود و از فردایش، هر روزیک یاچنددقیقه به درازای روز افزوده شده و همین مقدار از درازی شب کاسته میشود تا اینکه در پایان زمستان، شب و روز برابر شده و در نوروز بهاری، روز برشب وخورشید برتاریکی چیره میگردد. توجه کنیم که هرچه به سمت شمال کره زمین بیشتر پیش رویم، اهمیت این شب بیشتر شده و بیشتر خود را نشان میدهد. به طوریکه درقطب شمال در یلدا روزنداریم وشب نزدیک به 24 ساعت است. و از آن طرف یلدا در استوا برابر است با اعتدال بهاری و در نیمکره جنوبی کوتاه ترین شب سال و در قطب جنوب اصلا شبی وجود ندارد. به همین جهت میتوان یلدا را برای آریاییهای نخست که بنا به گفته بیشینه پژوهشگران در شمال فلات ایران میزیستند (5) و برای اروپاییها _چه مهاجران به اروپا و چه بومی ها_ مهم قلمداد کرد.
ادامه مطلب...
از نوحههای تازهی مداحان عزاداری حسینی مراسم ماه محرم
تو ذکرا فقط یا حسین مُده هرچی به جزاین گشته دِمُده
هرشب به شمامن تک میزنم تا جواب ندی، پیامک می زنم
در سالهای دو دههی هفتاد و هشتاد شمسی هویتی بسیار متفاوت از این مراسم در دهههای پیشین یافت. این تفاوت در سینه زنیها، زنجیر زنیها، نذریها، شام غریبان، نوحه خوانیها، مداحیها، لوازم و اسباب عزاداری، البسه و اطعمه، و نمایش هویت هیئتها و تعزیهها به خوبی نمایان است. در دهههای چهل و پنجاه شمسی پیش از موج انقلاب مراسم محرم صرفا نقش آیینی مذهبی داشت و گروه های مختلف اجتماعی از طبقات پایین و متوسط و بالا در آن شرکت می کردند. به حاشیه رفتن وجه آیینی در سال های انقلاب میان ١٣۵۶ تا ١٣۶٠ مراسم محرم از محتوای سنتی و کارکرد آیینی آن تهی شد و در خدمت اهداف انقلاب قرار گرفت. در این سال ها از زرق و برق و عَلَم و کُتَل آن کاسته شد، تعزیه به حاشیه رفت، زنجیر زنی کاهش و سینه زنی افزایش یافت، غذاها و شربتهای نذری ساده تر شد، و شعارهای انقلابی جای اشعار عزاداری و نوحه خوانیهای جانخراش و داستانهای متوجه به انقلاب جای روایتهای سوگناک و گاه مبالغه آمیز را گرفت. مباحث مربوط به تحریفات عاشورا در این فضا بود که مخاطب پیدا کرد و از سوی روحانیون انقلابی به جامعه عرضه شد. بر آمدن دوبارهی وجه آیینی اما با بالا گرفتن آتش جنگ میان ایران و عراق و افزوده شدن بر کشتههای آن و فاصله گرفتن از سالهای انقلاب و نیاز روزافزون حکومت به بسیج نیروها جهت حضور در میدان های جنگ به تدریج بر وجوه آیینی این مراسم افزوده شده و از وجوه ایدئولوژیک آن کاسته شد. حکومت با تکیه بر آیین بهتر می توانست به بسیج نیرو بپردازد تا تکیه بر ایدئولوژی. در این سالها پرچمهای رنگارنگ، علمها و کتلها، نخلها و شترها و طبلها و سنجها به مراسم بازگشتند تا هر چه بیشتر آن را شورانگیز ساخته و بر وجه تراژیک کربلا که به نیازهای روز جامعه و دولت پاسخ می داد و بخشی از نیروهای سیاسی به دنبال فتح آن بودند بیفزایند. همچنین مراسم تعزیه در بسیاری از نقاط کشور احیا شد و حکومت با برنامههای نمایشی از این دست بیشتر کنار آمد.
سیاست زدایی از آیینها با پایان جنگ به تدریج نیاز حکومت به بسیج توده وار در سطح ملی پایان یافت و دیگر نیازی به عزاداری و نوحه سرایی متوجه به بسیج سیاسی در سطح ملی نبود. نوحه سرایی و عزاداری در این دوره باید در خدمت افزایش مشروعیت و اقتدار سیاسی رهبر جدید و برنهادهی ولایت فقیه در قد و قامت وی قرار می گرفت. از این جهت عزاداری و نوحه سرایی در بیت رهبری برای روحیه دادن به وفاداران به وی و تقویت نیروهای لباس شخصی و شبه نظامی جهت سرکوب منتقدان و مخالفان مورد استفاده واقع می شد. حکومت تنها به دهها هزار تن وفادار در لباس بسیجی برای سرکوب دیگر اندیشان نیاز داشت که آنها را نیز در روستاها و مناطق فقیر حاشیه شهری می توانست شناسایی کرده و به کار بگیرد. نمازهای جمعه و بسیج مساجد برای این هدف کافی بودند و مراسم محرم که همه جور افراد با همه جور دینداری در آنها ظاهر می شوند مخل هدف بود. از این جهت مراسم محرم در غیبت نیروهای تبلیغاتچی نظامی و امنیتی رژیم به ابزاری برای گردهمایی، گپ و گفت و گو میان افراد و از جمله دختران و پسران، دیدار دوستان و آشنایان و اجرای مراسمی با حرکات موزون و موسیقی برای عموم اقشار مردم تبدیل شد؛ تقریبا همهی این عناصر در کارناوالهای محلی و ملی در دیگر نقاط جهان که مردم آزادی عمل اجتماعی دارند به چشم می خورند. حکومت دینی ایران از این جهت به باز- ایدئولوژیک ساختن این مراسم نپرداخت تا به دلیل مذهبی بودن آن هر گاه خواست دوباره آن را هرگونه که خواست شکل دهد. در دو دههی هفتاد و هشتاد مراسم محرم که کارکرد کارناوالی در جامعهی ایران یافته بود اقشار بالا و عرفی جامعه را نیز همانند اقشار پایین و متوسط و مذهبی جلب کرد.
هیئت دیوانگان حسین




کارناوال و وجوه تاریخی آن کارناوال علاوه بر تاریخ عرفی، تاریخی مذهبی نیز دارد و در کلیسای کاتولیک و ارتدکس شرقی پیش از روزهی چهل روزه برگزار می شده است. کارناوالها وجه آیینی ادیان را به خوبی با تکیه بر مراسم و فعالیتهای جمعی منعکس می کردهاند. کارناوالها محلی بودهاند برای نمایش عظمت، قدرت بسیج و به میدان آوردن نمادها و شمایل مذهبی. در این کارناوالها بود که کلیسا می توانست با تودهی مردمی که در طول سال به سمت و سوی نهادهای دینی نمی آمدند ارتباط برقرار کند. کارناوالهایی که امروز در سراسر جهان برگزار می شوند کاملا وجه عرفی یافته اند اما هنوز برخی از مولفههای مذهبی را یدک می کشند. هرچه جامعهای مذهبی تر باشد، مثل مناطق جنوب اروپا یا آمریکای لاتین، عناصر مذهبی بیشتری در کارناوالهای آنها مشاهده می شود. این کارناوال ها که در ایام مشخصی در طول سال برگزار می شوند در حوزهی فرهنگ عمومی و فولکلور نقش با اهمیتی بازی و شهرداریها نیز از آنها حمایت می کنند. اگر در سراسر جهان کارناوالها بر اساس نیاز عمومی مردم به فعالیتهای عمومی و جمعی و بیان تاریخی و جعرافیایی خویش با هنر و ادبیات شکل گرفته اند، کارناوال عاشورا در ایران بعد از انقلاب عمدتا بر اساس واکنش به مذهب ایدئولوژیک که حکومت مبلغ آنست شکل گرفته و قوام یافته است. حتی مبارزهی جدی حکومت دینی در ایران با برخی از وجوه آیینی عزاداری محرم (قمه زنی) و تقویت برخی دیگر (مداحی) نتوانسته این پدیدهی جمعی را تحت کنترل تمامیت خواهانه قرار دهد و صرفا وجه ایدئولوژیک به آن دهد. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...