با اینکه جشن آغاز زمستان همه گیری و محبوبیت شگفت انگیزی دارد، ولی همچنان رازها و معماهای آن پا برجاست و گمانم هرکس تصور کند که میتواند یک تنه آنرا رمزگشایی کند در خواب خوش بی خبری به سر میبرد. نگارنده تلاش میکنم در این فرصت مناسب دست کم صورت مسئله را به بهترین نحو ارائه دهم.
همچنانکه برخی ازپژوهشگران به هنگام شناساندن جشنهای آریایی بازگومیکنند (و این نگارنده چند سال است که به شدت روی آن تاکید دارد) این جشنها را باید از سه جنبه مورد واکاوی قرار داد. نخست طبیعی یا ستاره شناختی. دوم استورهای – تاریخی و سوم آیینی – دینی.
که به نظر من در مورد همه جشنها حتما این سه جنبه وجود دارد. حال شاید ما به یک جنبه از یک جشن دست نیابیم. و البته گاهی این جنبهها بر هم برتری دارند. برای نمونه در مورد نوروز جنبه طبیعی به مراتب نیرومندتر و مهمتر از جنبه های دیگر است. در مورد تیرگان جنبه استورهای حرف نخست را میزند و در مورد سده جنبه آیینی (اهمیت فراوان آتش برای آریاییها، پیش و پس از زرتشت)
جنبه طبیعی:
آنگونه که امروزبه جشن آغاز زمستان (خواه آنرا یلداوچله بنامیم خواه دیگان یا کریسمس و ...) نگاه میکنیم، آنرا آغاز یک فصل مییابیم. ولی کمی شگفت است که مردمانی در گذشته های دور این زمان را به دلیل آغاز فصل بودنش جشن بگیرند. جشن گرفتن بهار به دلیل زیبایی هایش منطقی است. جشن گرفتن تابستان نیز به ویژه برای آریاییهایی که در سردترین مناطق میزیستند معقول است. جشن گرفتن پاییز نیز بیشتر به جهت پایان فصل برداشت کشاورزی و در نتیجه رفع خستگی و بدست آوردن دسترنج و شادمانی به جهت آن منطقی است. ولی آغاز زمستان بی خاصیت برای آریایی های چند هزار سال پیش چه سودمندی داشت؟ بر اساس داده های فراوانی که از نوشتارهای کهن ایرانی بدست میآوریم (1) آریاییهای نخستین زمستانی 10 ماهه و تابستانی دو ماهه داشتند. پس بی گمان آغاز زمستان را عزا میگرفتند و نه جشن! و آغاز زمستانشان هم میباید برابر با شهریور امروزی باشد و نه دی. پس یا باید وجود جشن زمستانه در میان آریاییهای نخست را فراموش کنیم و یا این جشن را به دلیلی دیگر که همان دلیل ستاره شناسی است ساخته شده بدانیم. تا آنجا که روایات شفاهی ما میگوید، از گذشته، کم دانشترین مردمان ایران نیز شب یکم دیماه را به عنوان طولانی ترین شب سال جشن میگرفتند و سنت گرد آمدن خانواده و خاندان در یک جا و شب نشینی و گذراندن شب به شادی و خوردن و آشامیدن همه به جهت این بود که این شب را دراز و پایان ناپذیر میدانستند. و این براستی شگفت انگیز است که جشن کهن و عامیانه مردم ما تا این اندازه بسته به پیچیده ترین نکات ستاره شناسی است. امروز همه ما میدانیم زمین به دور محور خورشید در طول یکسال میچرخد. و به جهت اینکه محوری که قطبهای زمین را به هم متصل میکند، 23.27 درجه انحراف دارد، بنابراین در نیمی از سال قطب و نیمکره شمالی به خورشید نزدیک تر است و قطب و نیمکره جنوبی دورتر و در نیمی دیگر از سال وارون آن. و این رمز شکلگیری فصلهاست. روز 1 دی در گاهشماری خورشیدی نوایرانی (خیامی) روزی است که خورشید در نیمکره شمالی که همه تمدن های باستانی در آن واقع بودند، به دورترین نقطه خود رسیده و آفتاب مایل ترین حالت خود در طول سال را دارد. بدین ترتیب بیننده بلندترین شب سال در شامگاه 30 آذر هستیم. اگر موجودیت این جشن در چندین هزار سال پیش در میان آریاییها را بپذیریم، بی گمان این جشن به همین جهت ستاره شناسی ساخته شده و نه به جهت آغاز فصل. جنبه های دیگر این مدعا را تایید میکنند.
جنبه استورهای:
یکی از بزرگترین خدایان آریاییها خدایی بود به نام میترا که با کوچ آریاییها به نقاط گوناگون جهان برده شد. وارون آنچه پژوهشگران سطحی نگر تصور میکنند، میترای اصیل ارتباطی به خورشید ندارد. بر اساس اوستا میترا در هنگام شب از بالا مردمان را مینگرد. (2) با نگاهی به یشتها که سرودهای آریاییهای پیش از زرتشت در ستایش خدایان بود، میبینیم که یشتی به "میترا" و یشتی به "خورشید" داده شده است. ولی بیگمان از دوران هخامنشیان میترا با خورشید و دست کم با نور و گرما ارتباط پیدا کرد. (3) با اینحال نگاهی به "خرده اوستا" که نوترین بخش اوستاست و همچنین نام روزها در فرهنگ مزدیسنا که ویرایش شده به دست زرتشتیان است، همچنان خورشید و میترا هویتی مستقل از هم دارند. همچنانکه "آناهیتا" از "آب" و "سپنتاآرمئیتی" از "زمین". نخست فرض میگیریم که جشن یلدا به میترا، ایزد مهر بستگی دارد. بر این اساس میترا در این شب که به دلیل دراز بودن به شکل سمبولیک اشاره به اوج سردی و تاریکی و عصر یخبندان دارد زاده شده و از فردای آن روز مدام بزرگ میشود. تا اینکه در پایان یعنی در نوروز، دیو سرما و مرگ و نیستی را شکست داده و به جهانیان زندگی میبخشد (در بهار که گیاهان زندگی از سر میگیرند) و میتواند به پایان عصر یخبندان اشاره کند.
هنگام سخن گفتن از نقش و کارکرد میترا پژوهشگران شتابزده صفات ایرانی و اروپایی را یکی میگیرند. درحالیکه با نگاهی ژرف پی میبریم که آن" میترای گاو اوژن" که در نقشهای اروپایی یک انسان – خدا بوده و با قربانی کردن گاو و ریختن خون به جهان زندگی میبخشد، نمیتواند میترای ایرانی باشد که هرگز به تصویر کشیده نمیشده و انسان – خدا نبوده است و در طول هزاره ها، برای او قربانی میکرده اند و نه آنکه او برای پدر خود در آسمان قربانی کند!! (4)
امامیتوانیم یلدا رابرای ایرانیان نه "زایش میترا" که "زایش خورشید" بدانیم که بعدابا یکی گرفتن میترا و خورشید به شکل نوینی درآمد. دراین صورت خورشید درشب یکم زمستان زاده میشود و از فردایش، هر روزیک یاچنددقیقه به درازای روز افزوده شده و همین مقدار از درازی شب کاسته میشود تا اینکه در پایان زمستان، شب و روز برابر شده و در نوروز بهاری، روز برشب وخورشید برتاریکی چیره میگردد. توجه کنیم که هرچه به سمت شمال کره زمین بیشتر پیش رویم، اهمیت این شب بیشتر شده و بیشتر خود را نشان میدهد. به طوریکه درقطب شمال در یلدا روزنداریم وشب نزدیک به 24 ساعت است. و از آن طرف یلدا در استوا برابر است با اعتدال بهاری و در نیمکره جنوبی کوتاه ترین شب سال و در قطب جنوب اصلا شبی وجود ندارد. به همین جهت میتوان یلدا را برای آریاییهای نخست که بنا به گفته بیشینه پژوهشگران در شمال فلات ایران میزیستند (5) و برای اروپاییها _چه مهاجران به اروپا و چه بومی ها_ مهم قلمداد کرد.
ادامه مطلب...
از نوحههای تازهی مداحان عزاداری حسینی مراسم ماه محرم
تو ذکرا فقط یا حسین مُده هرچی به جزاین گشته دِمُده
هرشب به شمامن تک میزنم تا جواب ندی، پیامک می زنم
در سالهای دو دههی هفتاد و هشتاد شمسی هویتی بسیار متفاوت از این مراسم در دهههای پیشین یافت. این تفاوت در سینه زنیها، زنجیر زنیها، نذریها، شام غریبان، نوحه خوانیها، مداحیها، لوازم و اسباب عزاداری، البسه و اطعمه، و نمایش هویت هیئتها و تعزیهها به خوبی نمایان است. در دهههای چهل و پنجاه شمسی پیش از موج انقلاب مراسم محرم صرفا نقش آیینی مذهبی داشت و گروه های مختلف اجتماعی از طبقات پایین و متوسط و بالا در آن شرکت می کردند. به حاشیه رفتن وجه آیینی در سال های انقلاب میان ١٣۵۶ تا ١٣۶٠ مراسم محرم از محتوای سنتی و کارکرد آیینی آن تهی شد و در خدمت اهداف انقلاب قرار گرفت. در این سال ها از زرق و برق و عَلَم و کُتَل آن کاسته شد، تعزیه به حاشیه رفت، زنجیر زنی کاهش و سینه زنی افزایش یافت، غذاها و شربتهای نذری ساده تر شد، و شعارهای انقلابی جای اشعار عزاداری و نوحه خوانیهای جانخراش و داستانهای متوجه به انقلاب جای روایتهای سوگناک و گاه مبالغه آمیز را گرفت. مباحث مربوط به تحریفات عاشورا در این فضا بود که مخاطب پیدا کرد و از سوی روحانیون انقلابی به جامعه عرضه شد. بر آمدن دوبارهی وجه آیینی اما با بالا گرفتن آتش جنگ میان ایران و عراق و افزوده شدن بر کشتههای آن و فاصله گرفتن از سالهای انقلاب و نیاز روزافزون حکومت به بسیج نیروها جهت حضور در میدان های جنگ به تدریج بر وجوه آیینی این مراسم افزوده شده و از وجوه ایدئولوژیک آن کاسته شد. حکومت با تکیه بر آیین بهتر می توانست به بسیج نیرو بپردازد تا تکیه بر ایدئولوژی. در این سالها پرچمهای رنگارنگ، علمها و کتلها، نخلها و شترها و طبلها و سنجها به مراسم بازگشتند تا هر چه بیشتر آن را شورانگیز ساخته و بر وجه تراژیک کربلا که به نیازهای روز جامعه و دولت پاسخ می داد و بخشی از نیروهای سیاسی به دنبال فتح آن بودند بیفزایند. همچنین مراسم تعزیه در بسیاری از نقاط کشور احیا شد و حکومت با برنامههای نمایشی از این دست بیشتر کنار آمد.
سیاست زدایی از آیینها با پایان جنگ به تدریج نیاز حکومت به بسیج توده وار در سطح ملی پایان یافت و دیگر نیازی به عزاداری و نوحه سرایی متوجه به بسیج سیاسی در سطح ملی نبود. نوحه سرایی و عزاداری در این دوره باید در خدمت افزایش مشروعیت و اقتدار سیاسی رهبر جدید و برنهادهی ولایت فقیه در قد و قامت وی قرار می گرفت. از این جهت عزاداری و نوحه سرایی در بیت رهبری برای روحیه دادن به وفاداران به وی و تقویت نیروهای لباس شخصی و شبه نظامی جهت سرکوب منتقدان و مخالفان مورد استفاده واقع می شد. حکومت تنها به دهها هزار تن وفادار در لباس بسیجی برای سرکوب دیگر اندیشان نیاز داشت که آنها را نیز در روستاها و مناطق فقیر حاشیه شهری می توانست شناسایی کرده و به کار بگیرد. نمازهای جمعه و بسیج مساجد برای این هدف کافی بودند و مراسم محرم که همه جور افراد با همه جور دینداری در آنها ظاهر می شوند مخل هدف بود. از این جهت مراسم محرم در غیبت نیروهای تبلیغاتچی نظامی و امنیتی رژیم به ابزاری برای گردهمایی، گپ و گفت و گو میان افراد و از جمله دختران و پسران، دیدار دوستان و آشنایان و اجرای مراسمی با حرکات موزون و موسیقی برای عموم اقشار مردم تبدیل شد؛ تقریبا همهی این عناصر در کارناوالهای محلی و ملی در دیگر نقاط جهان که مردم آزادی عمل اجتماعی دارند به چشم می خورند. حکومت دینی ایران از این جهت به باز- ایدئولوژیک ساختن این مراسم نپرداخت تا به دلیل مذهبی بودن آن هر گاه خواست دوباره آن را هرگونه که خواست شکل دهد. در دو دههی هفتاد و هشتاد مراسم محرم که کارکرد کارناوالی در جامعهی ایران یافته بود اقشار بالا و عرفی جامعه را نیز همانند اقشار پایین و متوسط و مذهبی جلب کرد.
هیئت دیوانگان حسین




کارناوال و وجوه تاریخی آن کارناوال علاوه بر تاریخ عرفی، تاریخی مذهبی نیز دارد و در کلیسای کاتولیک و ارتدکس شرقی پیش از روزهی چهل روزه برگزار می شده است. کارناوالها وجه آیینی ادیان را به خوبی با تکیه بر مراسم و فعالیتهای جمعی منعکس می کردهاند. کارناوالها محلی بودهاند برای نمایش عظمت، قدرت بسیج و به میدان آوردن نمادها و شمایل مذهبی. در این کارناوالها بود که کلیسا می توانست با تودهی مردمی که در طول سال به سمت و سوی نهادهای دینی نمی آمدند ارتباط برقرار کند. کارناوالهایی که امروز در سراسر جهان برگزار می شوند کاملا وجه عرفی یافته اند اما هنوز برخی از مولفههای مذهبی را یدک می کشند. هرچه جامعهای مذهبی تر باشد، مثل مناطق جنوب اروپا یا آمریکای لاتین، عناصر مذهبی بیشتری در کارناوالهای آنها مشاهده می شود. این کارناوال ها که در ایام مشخصی در طول سال برگزار می شوند در حوزهی فرهنگ عمومی و فولکلور نقش با اهمیتی بازی و شهرداریها نیز از آنها حمایت می کنند. اگر در سراسر جهان کارناوالها بر اساس نیاز عمومی مردم به فعالیتهای عمومی و جمعی و بیان تاریخی و جعرافیایی خویش با هنر و ادبیات شکل گرفته اند، کارناوال عاشورا در ایران بعد از انقلاب عمدتا بر اساس واکنش به مذهب ایدئولوژیک که حکومت مبلغ آنست شکل گرفته و قوام یافته است. حتی مبارزهی جدی حکومت دینی در ایران با برخی از وجوه آیینی عزاداری محرم (قمه زنی) و تقویت برخی دیگر (مداحی) نتوانسته این پدیدهی جمعی را تحت کنترل تمامیت خواهانه قرار دهد و صرفا وجه ایدئولوژیک به آن دهد. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
هفته گذشته در خبرها داشتیم که رانندهی (ببخشید) خلبان یک هواپیمای غول پیکر بویینگ ۷۴۷ که حامل حجاج ایرانی بوده است در لحظه ی فرود، جاده قدیم کرج را با باند فرودگاه مهرآباد اشتباه گرفته و نزدیک بوده وسط اتوبان پارک کند و حجاج را یک راست از «خانه خدا» به سوی «خود خدا» روانه کند!
البته خداروشکرکه این خلبان باهوشیاری کنترلر پروازقبل ازبرخورد باسطح جاده دوزاریش افتاده و این ماجرا که میرفت فاجعهای در حد چرنوبیل به بار آورد به خیر گذشته است.
جالب است که ابوالفضل طالبی کنترلر برج مراقبت فرودگاه مهرآباد در شب مذکور که مسئولیت کنترل این هواپیما برای فرود در باند ۲۹ چپ فرودگاه را برعهده داشته است پس از شرح ماجرا به سایت قانون گفته است: «متاسفانه شنیده ام که خلبان این اتفاق را انکار کرده است و این در حالی است که حتی برخی از همسایگان نزدیک به فرودگاه با دیدن هواپیما در ۱۰۰ متری ساختمان هایشان با تماس با فرودگاه و وصل تلفن ها به برج در این خصوص هراس خود را گزارش دادند.»
خلاصه اگر این روزها با نیسان آبی رنگ (معروف به نیسان گاوی) خود در جاده قدیم کرج به سمت شهریار در حرکت بودید و ناگهان از آینه بغل نیسان دیدید که یک بوئینگ ۷۴۷ در پشت سرتان چراغ می دهد، دست و پایتان را گم نکنید و در کمال خونسردی نیسان را به سمت چپ هدایت کرده به هواپیمای مذکور راه بدهید تا سبقت بگیرد و اگر امکانش را داشتید شیشه بغل نیسان را پایین بدهید و آدرس دقیق دور برگردان اول نزدیک کرج را به خلبان نشان دهیدتابنده خدامسیر فرودگاه مهرآباد راپیداکند و اگرحال وحوصله داشتید یک بوق نیسانی هم برایش بزنید و دستی هم برای مسافرها تکان دهید! خیر ببینید!
مشاور عالی خامنهای: ما باید جنگ را آغاز کنیم
امیرعلی حاجیزاده، فرمانده نیروی هوافضای سپاه:
«حمله نظامی به ایران آرزوی ماست»
• دستش را لای موهای جوگندمیاش کشید و با لبخند گفت: "پیر شدم؟ ولی خوشتیپ هم شدمها! بهم گفتن یک هفته بمان بعد میگذاریم بری خط. الان شده دو هفته و هنوز نگذاشتند بروم جلو. شما سفارش مارو میکنی؟" رییس آسایشگاه بلند شد و روی شانهاش زد: "حسین آقا، میروی، بالاخره میروی. الان مهمان دارم. وقت سیگار شد صدایت میکنم."
روی صندلی خشکم زده بود. سینهام سنگین شده بود. با بهت به اطراف نگاه میکردم. اینجا کجاست؟
• اولین باری که از ۱۱۸ آدرس آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان را پرسیدم گفت: سعادت آباد - بالای میدان کاج – آسایشگاه اعصاب و روان. آدرس به دست توی کوچه پس کوچههای سعادت آباد میگشتم. از هر کس میپرسیدم نگاهی تمسخرآمیز میکرد و میگفت نمیدانم. گفتم شاید آدرس را اشتباه آمدهام. دو ساعتی میدان کاج را بالا و پایین رفتم تا در خیابان بالاییِ حاشیهی اتوبان یادگار امام تابلویی شکسته دیدم که رویش اسم مقصدم را نوشته بود. اما در را پیدا نمیکردم. دیوار ها بلند بودند و طولانی. از همسایهی روبرویی پرسیدم: خانم میدانید در ورودی آسایشگاه کجاست؟ ...و حتی خبر نداشت این آسایشگاه، برای چه کسانیست و با بیتوجهی سوار ماشین شد و رفت. هر طور بود درب آسایشگاه را پیدا کردم و زنگ زدم. آن روزها ملاقات با جانبازان اعصاب و روان، یا به قول عامهی مردم جانبازان موجی، مثل حالا آنقدر سخت نبود. با خواهش و تمنا راهم دادند. درب که پشت سرم بسته شد، حس کردم از فضا و مکان جدا شدهام. انگار وارد عالمی دیگر شده باشی و کمی دلهره و ذوق کشف تمام وجودت را بگیرد. با چنین حالی از پلههای ورودی بالا رفتم. چند نفر روی سکو نشسته بودند و به دیوار روبرو خیره شده بودند. چند نفری کنار هم راه میرفتند و سکوت کرده بودند. یکی زیر سایهی درختی نشسته بود و انگار پایش روی زمین نبود. خدایا اینجا کجاست؟ باید اتاق رییس آسایشگاه را پیدا میکردم و دربارهی اینکه میخواهم گزارش تهیه کنم با او صحبت میکردم. دنبال اتاق بودم که یکی از جانبازان، با لباس آبی کمرنگ و موهای کوتاه و ته ریش روی شانهام زد: آقا! سیگار داری؟ ناخوداگاه لبخند زدم و گفتم: چند تا؟ انگار که پنهانی بخواهد کاری بکند آرام گفت: یکی! وقتی سیگار را گرفت، اصلن دیگر مرا ندید و از کنارم خندان بیتفاوت گذشت.
وارد اتاق رییس آسایشگاه شدم. در و دیوار پر بود از عکس. کسی توی اتاق نبود. همهجا سکوت بود و انگار سکوت داشت مرثیه میخواند. بیقرار بودم. میخواستم بیشتر کنارشان بنشینم و با آنها حرف بزنم. میخواستم بشنوم حرفهاشان را. میخواستم باهم گپ بزنیم و حسشان کنم. انگار گمشدهای را یافته باشی!
رییس آسایشگاه گفت: نه برادر. نمیشود. اجازهاش نیست. یعنی دست من هم نیست. ما هم دلمان میخواهد حال این بچهها را مردم بدانند، اما گفتند نمیشود. باید بروی از حراست بنیاد مجوز بگیری. گفتم: من فقط میخواهم بخشی از تاریخ جنگ را نشان بدهم. همین که حتی همسایههای آسایشگاه هم خبر ندارند اینجا کجاست نشان میدهد این بخش از جنگ و حال و روز این بچهها گفته نشده!
دستی به ریش بلندش کشید. بغض کرده بود و این را از توی چشمهاش میشد راحت فهمید. گفت: کاش میشد خیلی چیزها را گفت. این بچهها غریباند. حتی خانوادههاشان هم دیگر تحملشان را ندارند. باید از خانوادههاشان هم اجازه بگیری و... نه! میفهمی برادر؟ این بچهها بودنشان باعث دردسر خیلیهاست. حتی اسمشان! بعضیها دلشان نمیخواهد واقعیت غریب اینبچهها که زندگیشان را برای این خاک گذاشتند بیان بشود.
گفت: ما برای عید از لحظهی سال تحویل آسایشگاه و حال شور و شوق جانبازان یه فیلم مستند تهیه کردیم و صدا و سیما هم قرار بود پخشش کند. بیست دقیقه به پخش جلویش را گرفتند. میفهمی؟ وقتی پیگیری کردیم، دیدیم دستور از بالا رسیده که موضوعیتی ندارد مردم حال جانبازان اعصاب و روان را بدانند ...و چه لبخند تلخی نشست بر لبهای ترک خوردهاش.
• خبر کوتاه بود. یکی از جانبازان آسایشگاه اعصاب و روان، بر اثر آزار و اذیت پرستاران قصد فرار از آسایشگاه را داشته که از روی دیوار میافتد و کشته میشود. یاد حرف رییس آسایشگاه افتادم که میگفت: قرار بر این است که این بچهها توی همین بیسر و صدایی تمام بشوند و خیال خیلیها راحت بشود و دکانشان داغ.
و حالا تک تک خبر از رفتن هر کدامشان میرسد. خبرهایی که باید در گوشهها و حاشیهها خواند. حتی یکی از رسانههای حکومتی و دولتی که داعیهی خون شهدا و جنگ را دارند صدایشان در نیامد و خبر را کار نکردند. انگار نه انگار.
• چراباید حاکمیتی که رهبرش چفیه به گردن میاندازد وخودرا "ولی فقیه" میداند، ازدرج اخبار وحال واوضاع جانبازان اعصاب و روان هراس داشته باشد؟ چرابایدراه نفوذ خبری را ببندد و به گفته و تایید یکی از اعضا پرسنل آسایشگاه، این موضوع را یک موضوع امنیتی بدانند؟ چراحاکمیتی که باخون همین بچههاوبا ازدست رفتن زندگی همین بچهها پابرجا ماند، حالاسکوت کرده ونمیگذاردخبرنگاران حتی نزدیک آسایشگاه شوند؟ چرابایداز دفتر همان رهبر دستور داده شود که طرح مسایل جانبازان اعصاب و روان موضوعیت ندارد و باید به موضوعات مهمتر پرداخت؟ آیا این بچههای زندانی در آن آسایشگاه، که معلوم نیست چگونه با آنها رفتار میشود همانانی نیستند که ۸ سال جنگیدند؟ آن جانباز اعصاب و روانی که چند روز پیش در حین فرار از آسایشگاه کشته شد، خلبان بود. همان خلبانی که در زمان جنگ پشت جنگدهاش مینشست و بر بال آسمان برای دفاع از این خاک، جانش را کف دست گرفته بود. آن روز موجی شد در جنگ با عراق و امروز شهید شد در سعادت آباد و در حکومت جمهوری اسلامی! (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
اصطلاحات عامیانه و به قولی زبان مخفی آنقدر زیادند که اگر قرار باشد به توضیح معنی و مفهوم آنها بپردازیم به سالها وقت و خروارها کاغذ نیاز است. اما با این وجود تعداد دیگری از آنها را نیز مرور می کنیم:
«زاخار»: هر چیز بی ارزش، بی کلاس، ضعیف و مزاحم.
«زالزالک»: حرفهای بی سر و ته، مفت و بی معنی
«تو لب رفتن»: گوشهگیری، به فکر فرورفتن، منزوی شدن و کز کردن
«خورد به کاشی»: درست انجام نشدن یک کار یا معکوس شدن نتیجه کار به طوری که مورد خنده دیگران واقع شود.
«چیکه کردن»: منظور تیکه انداختن و مزه پراندن است که به هیچ عنوان دلچسب هم نباشد.
«شاخ شده»: مزاحم شده، گیر داده، اذیت می کند، به هر رفتار تکراری که طرف را ناراحت کند، می گویند.
«فراجناحی»: به افرادی که با همه دوست و رفیق می شوند، اطلاق می شود.
«فک»: از جمله کلماتی است که چندین مورد استفاده دارد. مثلاً وقتی می گویند «فکش خورد زمین» یعنی حال طرف گرفته شده و به قول معروف «روش کم شده». «فکش کش اومد» هم معنی فوق را می دهد اما وقتی می گویند «فکش پایین اومد» یعنی کتک خورد و برای تهدید نیز از اصطلاح «فکتو پایین میارم» استفاده می شود.
«کلنگ»: به کسی می گویند که از مرحله پرت باشد اما «کلنگ می زند» به معنی کار و تلاش زیاد است.
«قلاب بگیر بیاد پایین»: وقتی کسی حرفهای تند،دروغ وبه دورازذهن بگوید، می گویند. اما اگر حرفهای کسی بی پایه و اساس باشد و نتوان روی آنها حساب کرد می گویند «کاغذ خرید نداره.»
«تیریپ»: تیپ، قیافه، فرم، مدل، سبک (به تریپ هم زدن: با هم دعوا کردن)
«تی تیش مامانی»: خیلی وسواسی، کسی که سوسولوار به خودش می رسد.
« جان کوچولو»: آدم درشت هیکل
«جیرجیرک»: پرحرف
«چپو کردن»: مال و اموالی را بالا کشیدن. این کلمه از واژه مغولی چپاول به معنی غارت می آید. مثال: فلانی مال همه رو چپو کرد.
«چراغ خاموش»: مخفیانه
«چوخلصیم»: خیلی مخلصیم
«خسته»: حرفهای و کار کشته
«کف کردن»: خسته شدن
«تهش دراومد»: تمام شد، به انتها رسید.
«جای دندانها روی زمین ماندن»: زمین را از ترس گاز زدن- در موردی که کسی خیلی ترسیده باشد عنوان می شود.
«سؤالهای اشکی»: سؤالهای سخت و اشکدرآور! (در مورد کنکور، گزینش و...)
«شرمنده اخلاق ورزشکاری»: شرمنده شدن در مقابل کسی که مرام بسیار دارد.
«طرحهای کلنگی»: حرفهای بی حساب و کتاب و نپخته