شب عاشقان بیدل چه شبی درازباشد/ توبیا کزاول شب درصبح بازباشد

نام گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۶۷ با انتشار رمانی اعجاب‌انگیز به نام "صد سال تنهایی" به سر زبان‌ها افتاد. منتقدان گفتند که با این رمان در تاریخ ادبیات سبکی تازه پدید آمده که می‌توان آن را "رئالیسم جادویی" خواند. این "زیباترین رمان قرن بیستم" روز سه‌شنبه (۶ مارس) در اینترنت انتشار یافت. این کادوی تولدی بود برای خالق رمان، که ۸۵ سال پیش در کلمبیا به دنیا آمد.
مارکز هیچوقت اصطلاح "رئالیسم جادویی" را قبول نکرد: "در داستان‌های من حتی یک سطر نیست که به واقعیت متکی نباشد." او تأکید کرد که هر آنچه نوشته در زندگی شخصی، به ویژه در تجارب و مشاهدات دوران کودکی او، ریشه دارد.
گابریل گارسیا مارکز ۶ مارس ۱۹۲۷ در شهر کوچک آراکاتاکا در کرانه شمالی کلمبیا به دنیا آمد. بستگانی فقیر و ساده داشت، که با انبوهی حسرت و آرزو زندگی می‌کردند، و از آن بیشتر با یک دنیا رؤیا و تخیل.
مارکز هنر قصه‌گویی را از مادربزرگی خرافاتی آموخت که نوه دلبند خود را با داستان‌های عجیب و غریب سرگرم می‌کرد. در این باره گفته است: "سالها بود که درباره شکل بیان صد سال تنهایی فکر کرده بودم، اما نمی‌توانستم لحن داستان را پیدا کنم... پس از مدتها کندوکاو سرانجام فهمیدم که نزدیک‌ترین سبک داستان باید همان سبک بیان مادربزرگم باشد، وقتی این پیرزن چیزهای عجیب و غریب و هیجان‌انگیز تعریف می‌کرد، لحنی کاملاً طبیعی داشت که شما بلافاصله باورش می‌کردید."
مارکز که شگردهای مدرن داستان‌نویسی را به ویژه با خواندن آثار ویلیام فالکنر و آگاتا کریستی فرا گرفته بود، با الهام از سبک روایت مادربزرگ، این هنر را به کمال رساند که دورترین تخیلات را به گونه‌ای حقیقی بیان کند. به ندرت نویسنده‌ای توانسته است با مهارت مارکز از مرزهای واقعیت و تخیل گذر کند و به روانی میان زمان‌های گوناگون پل بزند.

ژورنالیسم ادبی
سبک دلخواه مارکز که همواره به آن بالیده است، نوعی گزارش‌گری خلاق و هنرمندانه است. او از سالهای نوجوانی در نیمه دهه ۱۹۴۰ به نوشتن در روزنامه‌ها روی آورد و به تدریج در کنار گزارش‌های واقعی، نخستین داستان‌های کوتاه خود را منتشر کرد، که در اصل جالب‌ترین گزارش‌های خبری او بودند.
مارکز روزنامه‌نگاری را "بهترین حرفه دنیا" خوانده و در سراسر زندگی به آن وفادار مانده است. آنچه مارکز پای‌بندی به "واقعیت" می‌خواند، در تمام کارهای او دیده می‌شود. بسیاری از داستان‌های او حالت گزارش خبری دارند، درحالیکه از سوی دیگر گزارش‌های ژورنالیستی او چه بسا در دنیایی خیالی و داستان‌گون پیش می‌روند.
رمان کوچک"وقایع‌نگاری یک قتل ازپیش اعلام‌شده" برپایه یک گزارش واقعی نوشته شده است. همچنان که داستان "ماجرای سفر میگوئل لیتین به شیلی" که گزارشی واقعی از سفر پرمخاطره یک سینماگربه شیلی است، سرسوزنی ازیک رمان پرهیجان کم ندارد.
تمام رمان‌های مارکز در بستر رویدادهای تاریخی کشور یا قاره او جریان دارند. یک نمونه برجسته آن رمان "ژنرال در هزارتوی خود" است، که می‌توان آن را زندگی‌نامه‌ای خیالی در ستایش سیمون بولیوار، قهرمان رهایی آمریکای لاتین، دانست.
یا حتی رمان تمثیلی و شاعرانه "پاییز پدرسالار" که یکسره در نکوهش "عفونت دیکتاتوری و پوسیدگی قدرت فردی" است. این اثر همان گونه که نویسنده‌اش خواسته بود، سنگ بنایی است آکنده از نفرین و دشنام، بر گور تمام دیکتاتورهای تاریخ.

مارکز و سیاست
مارکز به قاره پرخوف و خشونت آمریکای لاتین تعلق دارد، که هیچکس نمی‌تواند از تحولات و التهابات سیاسی دور باشد، چه برسد به نویسندگان. مارکز، مثل بیشتر نویسندگان هم نسل خود، در سراسر زندگی با ایده‌های دموکراتیک و جنبش‌های چپ نزدیک بوده است.
در دهه ۱۹۵۰ میلادی سرهنگان ریز و درشت با حکومت‌های کودتایی (خونتا) بر بیشتر کشورهای آمریکای لاتین حکومت می‌کردند. بسیاری از آنها تنها فاسد و خونریز نبودند، بلکه نوکری برای بیگانگان را نیز در پرونده داشتند. مارکز یکی از نویسندگانی بود که با قلم از جنبش‌های دموکراتیک ملی و پیکار ستمدیدگان در آمریکای لاتین دفاع می‌کرد.
مارکز در اوایل دهه ۱۹۵۰ در آلمان شرقی و اتحاد شوروی زندگی می‌کرد، و بخشی از کار نویسندگی او در شرایط "جنگ سرد" در ارتباط با "اردوگاه سوسیالیسم" و دفاع از ایده‌های چپ شکل گرفت. در پایان همین دهه شور انقلابی سراسر جهان سوم را فرا گرفت و الگوی اصلی آن جنبش چریکی آمریکای لاتین بود.
هنگامی که فیدل کاسترو و چند صد "چریک ریشو" در کوبا، سر به طغیان برداشتند و با تفنگ‌های خود از جنگل به شهر سرازیر شدند، مارکز مانند دهها نویسنده و روشنفکر انقلابی از آنها حمایت کرد.
ژان پل سارتر و سیمون دوبووار از کوبا دیدار کردند. سارتر ره‌آورد سفر خود را با عنوان "جنگ شکر در کوبا" منتشر کرد. کتاب به زبانهای بیشمار، از جمله به فارسی، منتشر شد و روشنفکران چپ‌گرا را در پشتیبانی از "طغیان محرومان در امریکای لاتین" دلگرم کرد.
سیر رویدادها در کوبا در سمت و سویی که جوانان آرمان‌خواه آرزو کرده بودند، پیش نرفت. "شور انقلابی" پس از چند سال فروکش کرد: فیدل کاسترو، سرمست از باده قدرت، راه استبداد در پیش گرفت. او نشان داد که "آزادی بیان" نویسندگان و هنرمندان را تا آنجا محترم می‌شمارد، که از او مجیز بگویند و رژیم او را تقویت کنند.
با وجود تحولات درونی رژیم کاسترو و تبدیل آن به نظامی دیکتاتوری و سرکوبگر، مارکز ستایشگر "نظام انقلابی کوبا" و دوست نزدیک رهبر آن باقی ماند.
بسیاری از نویسندگان برجسته آمریکای لاتین، مانند کارلوس فوئنتس و ماریو بارگاس یوسا از مارکز انتقاد کردند. یوسا با خشم او را "نوچۀ کاسترو" خواند. دو سیمای بزرگ ادبیات آمریکای لاتین، برندگان جایزه نوبل ۱۹۸۲ و ۲۰۱۰ سی سالی هست که با هم حرف نزده‌اند.
مارکز در حفظ روابط دوستانه با کاسترو دلایل خود را داشته است. او چندین بار از روشنفکران ناراضی و هنرمندان "ضدانقلابی" کوبا حمایت کرده و در مواردی موفق شده است رضایت رژیم کاسترو را با فرار آنها از "بهشت سوسیالیسم" جلب کند.
به خاطر تمام این جنبه‌های انسانی و گاه پرتضاد است، که مارکز امروزه نامدارترین شهروند امریکای لاتین است و اهالی قاره او را به نام خودمانی "گابو" صدا می‌کنند.

مارکز در ایران
بهمن فرزانه در سال ۱۳۵۴ با ترجمه "صد سال تنهایی"، نویسنده بزرگ آمریکای لاتین را به کتاب‌خوانان ایرانی معرفی کرد. از آن زمان مارکز یکی از محبوب‌ترین نویسندگان خارجی در ایران بوده است.
تقریبا تمام آثار داستانی مارکز به فارسی ترجمه و منتشر شده است، و بیشتر آنها بیش از یک بار. جای تأسف است که برخی از داستان‌های او مانند رمان زیبای "عشق در سالهای وبا" با سانسور به بازار آمده است.
خوانندگان ایرانی آثار مارکز را دنبال می‌کنند و نویسندگان به تأثیر از سبک "رئالیسم جادویی" منسوب به او کتاب می‌نویسند. در ایران چندین اثر ادبی به سبک و سیاق "رئالیسم جادویی" پدید آمده است، که شاید رمان "اهل غرق" نوشته منیرو روانی‌پور، معروف‌ترین آنها باشد.
آخرین کتاب‌های مارکز در حوزه رمان "روسپی‌های غمزده من" (باز هم با حذف برخی از صحنه‌ها) و خودزندگی‌نامه او به عنوان "زیستن برای نوشتن" آخرین کارهایی هستند که از مارکز در ایران منتشر شده‌اند.
کتاب پرآوازه "گزارش یک آدم‌ربایی" (۱۹۹۶) نیز به تازگی رکورد بازار کتاب را شکست، زیرا میرحسین موسوی، از رهبران اصلی "جنبش سبز" در ایران، درونمایه آن را برگردانی واقعی از سرگذشت خود و همفکران خود دانسته بود.
کتاب مارکز را کالبدشکافی نظام‌های وحشت و ترور دانسته‌اند، که زندگی و حرمت شهروندان به بازیچه بی‌مقدار ارباب قدرت بدل می‌شود. مارکز با حساسیتی پرشور رنج و درد قهرمانان کتاب را شرح می‌دهد، با این دریغ و افسوس که او، این قوی‌ترین قلم جهان، "نمی‌تواند روی کاغذ حتی سایه‌ای کمرنگ از وحشتی را مجسم کند که قربانیان متحمل می‌شوند.»
زمانی منتقدی در ستایش رمان "صد سال تنهایی" گفته بود: اگر قبول کنیم که دوران "رمان بزرگ" سپری شده، از جا برخیزیم و به احترام این آخرین رمان کلاه از سر برداریم. امروز می‌گوییم: اگر مسئولیت اجتماعی، عشق به حقیقت و انسانیت، هنوز در میان ما قدر و ارجی دارد، پس از جا برخیزیم و ۸۵ سالگی مارکز را شادباش بگوییم. تبریک گابو!


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ توسط ساسان

شما چطور می خوابید


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ توسط ساسان

یک شب موقع برگشتن از یک روستا توی شمال ، جای اینکه از جاده اصلی بیام، یاد بابام افتادم که می گفت:
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
وحشت کردم
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده، نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین...
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودن. یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ توسط ساسان

کوسه یک چشم

کوسه یک چشم

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٧ توسط ساسان

ذوالریاستین به مامون می‌گوید:
«در این سرزمین هیچ‌کس نمی‌تواند پنهان شود… هر آن‌که بخواهی را به دیناری خفیه گاهش می‌یابی.»

آدم‌فروش کیست؟

لفظ آدم‌فروش به طور دقیق به چه افرادی اطلاق می‌شود و این حرکت در ذات خود چه معنایی دارد؟ آیا آدم‌فروشی یک حرفه است، شغل است؟ بار مالی به همراه خواهد داشت؟ یا نه گروهی تنها برای اجر و پاداش فرهنگی یا به دست آوردن رضایت پدرخوانده‌هایی به عناوین مختلف دست به چنین حرکتی می‌زنند؟ در فرهنگ ما پدیده‌ی آدم‌فروشی مترادف دیگری نیز دارد که به آن در اصطلاح «زیرآب زنی» گفته می‌شود. ما برای عینی کردن عبارت آدم‌فروشی در بیش‌تر موارد کلمه‌ی زیرآب زن را به کار می‌بریم. البته غلظت معنایی آدم‌فروش و زیرآب زن با یک‌دیگر متفاوت است. در واقع گاهی در فرهنگ ما برای تخریب اقوام مختلف، به یک‌دیگر نسبت‌هایی را می‌دهند که ممکن است، هرگز در آن خطه‌ی خاص جنبه‌ی عمومی نداشته باشد و تنها درگیر‌ی‌های میان قومی موجب استفاده از چنین الفاظی شده است. اما به طور کلی این ویژگی یک اخلاق یا رویه است که در بعضی افراد در سطوح مختلف یک جامعه به چشم می‌خورد.
پدیده‌ی آدم‌فروشی در اولین گام به دو عنصر نیازمند است. عرضه و تقاضا. بدین معنا که تا تقاضایی نباشد، عرضه‌ای نخواهد بود و برعکس. چه عواملی در یک محیط باعث خواهد شد که پدیده‌ی آدم‌فروشی انجام شود؟ شاید تعریف دقیق و جامعی از این مفاهیم ناممکن به نظر برسد اما می‌توان به طور کلی آدم‌فروشی را یک جریان دانست که در آن موقعیت و وضعیت یک فرد از جانب فرد یا افراد دیگر مورد تزلزل قرار می‌گیرد. به این صورت که در این پدیده‌ی عرضه و تقاضا حداقل سه شخص وجود خارجی دارند، شخصی که گزارش می‌دهد، شخصی که گزارش می‌گیرد و نفر سومی که با این تبادل اطلاعات، وضعیت‌اش به صورت عمومی یا خصوصی گزارش می‌شود و در بسیاری از موارد به دلیل این معامله دچار تزلزل شود.
پدیده‌ی آدم‌فروشی، روندی پیچیده است که از هر مقطعی، در هر سنی و بنا به هر شرایطی انجام می‌شود. به طور مثال وقتی یک کودک یا نوجوان در مدرسه هم‌کلاسی‌های خود را می‌فروشد، حال این فروش ممکن است، جنبه‌ی تقاضا داشته باشد، یعنی اولیا مدرسه از فردی که بیش‌تر از دیگران توانایی انجام این عمل را دارد، خواسته باشند که این عمل را در مقابل دریافت پاداشی انجام دهد و گاهی نیز خود فرد برای رسیدن به جای‌گاهی به‌تر و مناسب‌تر این عمل را انجام می‌دهد. هم‌چنین این روند ممکن است در تمام مقاطع دیگر زندگی مانند محل کار یا حتا در زندان‌ها برای رسیدن به شرایط مطلوب‌تر رخ دهد. این پدیده درست مانند یک معامله در بازار است، که عرضه و تقاضا، نسبت مستقیم با یک‌دیگر دارند و با همان نسبت اگر میزان عرضه و تقاضا کم شود، در این روند تاثیر خواهد داشت.

آدمفروش

مسئله‌ی آدم‌فروشی در کشورها و ممالکی که محیط‌هایی بسته و ایدئولوگ دارند، بیش‌تر اتفاق می‌افتد. همان‌طور که گفته شد، پدیده‌ی آدم‌فروشی، پدیده‌ای بسیار پیچیده است، در بسیاری از موارد، این مسئله برای رسیدن به شرایط مطلوب‌تر برای افراد اتفاق خواهد افتاد ولی این موارد مطلوب همیشه شامل، مسایلی مانند وضعیت به‌تر از لحاظ امکان‌های دنیوی نمی‌شود. در کشورهایی که به یک ولی، بزرگ‌تر، و فردی خاص معتقد هستند، برای رسیدن به رضایتی که او برای آن‌ها از امکان آن خواهد گفت، دست به این عمل زده و این تفکر باور رایج آن‌هاست که با این عمل در واقع پاداشی ماندگار برای خود به دست خواهند آورد و دیگری را که با این حرکت، یا این‌که در شرایط حاضر دچار تزلزل یا عذاب نموده‌اند، ولی برای او هم شرایط مطلوب‌تری در آینده فراهم کرده‌اند.
آدم‌فروشی به یک جریان پنهان اشاره دارد. به این معنی که شخص گزارش دهنده به طور معمول به صورت مخفی و یواشکی این عمل را انجام می‌دهد. اما آدم‌فروشی به طور کل هم جنبه‌های ناآشکار دارد و هم جنبه‌های آشکار. جنبه‌ی پنهانی آن بخش فروش و فروشنده است که سعی می‌کند تا این روند را به صورت مخفی انجام دهد و تا جایی که امکان دارد شناخته نشود. جنبه‌ی آشکار شده‌ی آن زمانی است که فرد دوم بعد از آگاهی یافتن از این مسئله، اقدام به مجازات شخص فروخته شده می‌کند و به این ترتیب پرده از راز آدم‌فروشی برداشته می‌شود.
قضاوت کردن و حکم صادر کردن بزرگ‌ترین ضعفی است که باعث پدیده‌ی آدم‌فروشی می‌شود. جوامعی که در آن‌ها جمع‌گرایی و نبود هویت‌های شخصی و نهادینه نشدن شخصیتی با ثبات در افراد باعث می‌شود که دست به چنین رفتاری بزنند. افرادی که به آدم‌فروش‌ها معروف هستند هم در معرض خطر و طرد شدن‌های همیشگی هستند. تجاوز کردن به حریم درونی افراد و ترور شخصیتی آن‌ها از انواع آدم‌فروشی است که برای اعمال زور و کنترل بیش‌تر در بسیاری مواقع، ترس زیاد کسی را که تقاضای چنین رفتاری را دارد، نشان می‌دهد. در بیش‌تر موارد، عدم شایسته سالاری منجر به بروز پدیده‌ی آدم‌فروشی یا زیرآب‌زنی می‌شود. پدیده‌ای که در جوامع بسته برای افراد به صورت وفاداری به ارزش‌ها تعریف شده و آن‌ها را به سمت جمع‌گرایی‌های بی‌بنیان و متزلزل سوق می‌دهد. زیرا در چنین سیستمی فروشنده هم به سادگی ممکن است از گردونه‌ خارج شده و دیگری جای او را بگیرد.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱ توسط ساسان

رییس کل دادگستری استان آذربایجان شرقی گفته یک سری مدیر بی‌سواد و مسامحه کار داریم که در دستگاه‌های اجرایی کشور مشغول به‌کار هستند اما به چشم نمی‌آیند!
جل الخالق! یعنی چی اون وقت؟
یعنی نامرئی هستند؟ خب اگر به چشم نمی‌آیند پس چه‌طوری در ادارات مشغول به کار هستند و کار ملت را راه می اندازند؟
شاید هم این‌ها باقی‌مانده‌های همان اجنه‌هایی هستند که چند وقتی در دولت خدمتگزار مشغول به کار بودند و چندی پیش با تلاش سربازان جن‌گیر امام زمان بازداشت شدند و در راس آن‌ها هم حاج عباس‌آقا جن‌گیر (غفاری) بود که گفته می‌شد برای رحیم مشایی و احمدی‌نژاد و حتی برای پادشاه عربستان سر کتاب باز می‌کرده و در کار رمل و اسطرلاب بوده است.
خلاصه که این حاج آقا شریفی رئیس دادگستری آذربایجان شرقی در جمع دانشجویان دانشگاه تربیت معلم آذربایجان «غارت زمین‌های دولتی، تجاوز به اراضی ملی و تصاحب زمین‌های موسسات عمومی» و امثال اینها را ناشی از «بی توجهی، بی سوادی یا مسامحه کاری یا تساهل برخی از مدیران اجرایی» دانسته  گفته که «بدتر از ایشان در دستگاه‌های دیگر مشغول هستند که اصلا به چشم نمی‌آیند».


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ توسط ساسان

جشن سده یا جشن روشنایی و آتش که همزمان است با روز دهم بهمن ماه یکی از جشن های بزرگ ایرانیان باستان پس از مهرگان و نوروز بشمار می آمده است که هنوز در استان‌هایی چون یزد، کرمان، خوزستان، لرستان و مازندران برگزار می شود.
اما باشکوه ترین مراسم در استان یزد زیستگاه اصلی زرتشتیان ایران برگزار می شود که سالیانه گروه های بزرگی از مردم برای تماشای این آیین زیبا و باستانی به یاری تورهای گردشگری در چنین روزی به این استان می روند.
رضا مرادی غیاث آبادی که صاحب چندین تالیف در زمینه جشن ها و آیین های ایرانی ست جشن سده را جشنی برای همه ایرانیان دانسته می نویسد: جشن سده، جشنی است که از روزگاران بسیار دور تاکنون در ایران برگزار می هده و به هیچ دین و آیینی تعلق نداشته و از آن همه ایرانیان بوده است. فردوسی، جشن سده را به روزگار هوشنگ و کشف آتش از سوی او نسبت می‌دهد اما بعضی باستان‌شسناسان براین باورند که یافتن آتش به نیم میلیون سال پیش برمی‌گردد.

عنصر روشنایی
درمیان عناصر چهارگانه، آتش همواره برای ایرانیان مقدس بوده است. آتشی که فردوسی، کشف ان را به هوشنگ پیشدادی نسبت می‌دهد اما رضا مرادی غیاث‌ابادی، پژوهشگر باستان‌شناسی براین باور است که « براساس ویژگی‌های تمدنی که فردوسی از روزگار هوشنگ شمرده، این دوره به ده تا پانزده هزار سال پیش برمی‌گردد در صورتی‌که کشف اتش به پانصد هزار سال قبل برمی‌گردد و بسیار کهن‌تر از دوران هوشنگ و فریدون و ظهور زردشت است.»
مردم یزد، کرمان و بعضی شهرهای لرستان و مازندران، دهم بهمن ماه و همزمان با جشن سده به پشت‌بام خانه‌هاشان می‌روند و آتش می‌افروزند و ترانه می‌خوانند و شادی می‌کنند. جشن سده به گفته غیاث‌ابادی، «همواره از آن مردم بوده و به حاکمان یا موبدان زردشتی تعلق نداشته است. اصلا در هیچ کجای اوستا به جشن سده اشاره نشده زیرا آتش نه تنها در نزد زردشتیان که در تمامی ادیان مقدس بوده است.»
جشن «سَـدَه» بزرگترین جشن‌ آتش و یکی از کهن‌ترین آیین‌های گروهی و اشتراکی شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن و در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه، همه مردمانِ سرزمین‌های ایرانی بر بلندای کوه‌ها و بام خانه‌ها، آتش‌هایی برمی‌افروخته و هنوز هم کم‌‌وبیش بر می‌افروزند. مردمان نواحی مختلف در کنار شعله‌های آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانه‌های گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را می‌کنند. همچنین در برخی نواحی، به جشن‌خوانی، بازی‌ها و نمایش‌های دسته‌جمعی نیز می‌پردازند.

گستره برگزاری آیین سده در جهان
درگذشته، جشن سده درگستره پهناوری ازآسیای کوچک(آناتولی)تا استان سین‌کیانگِ چین یعنی در سرتاسر ایران بزرگ، در بین همه مردمان، فارغ از هر قومیت یا گرایش دینی رواج داشته و به مانند نوروز در روایت‌های مکتوب تاریخی به آن اشاره شده است.
بجز این، به نظر می‌آید که چند واقعه کیهانی نیز در پیدایش این آیین بی‌تاثیر نبوده است. نخست اینکه جشن سده در چهلمین روزِ شب یلدا یا شب زایش خورشید (انقلاب زمستانی) برگزار می‌شود و جشن چهلمین روز تولد خورشید است. دوم اینکه، دهم بهمن ماه، یکی از دو هنگامِ سال است که در عرض‌های بالایی ایران‌زمین، طول تاریکی کامل آسمان دوازده ساعت تمام است. سوم اینکه، می‌دانیم ارتباط واژه «سده» با عدد «سد/ صد» هنوز به اثبات نرسیده است. عدد «سد» به شکل «صد» معرب شده‌، در حالیکه واژه «سده» به شکل «سَذق» معرب گشته ‌است. اما در زبان اوستایی واژه «سَـد» به گونه جالبی هم به معنای «فرو رفتن/ غروب کردن» و هم به معنای متضاد آن یعنی «بر آمدن/ طلوع کردن» آمده است. همچنین واژه «سَـذِه» در اوستا، هم به معنای طلوع کردن و هم به معنای غروب کردن آمده است که به گمان برگرفته از رویداد زیر است:

رخدادی کیهانی
 در حدود پنج هزار سال پیش و در نخستین شب‌های بهمن‌ماه، رویداد جالبی رخ می ‌داده که بعید نیست با آیین‌های جشن سده در پیوند باشد. این رویداد عبارت است از طلوع و غروب همزمان دو ستاره پرنور و درخشان آسمان به نام‌های «سماک رامح» و «نسر واقع» در شمال شرقی و شمال‌غربی آسمان سرشبی. در آن زمان ستاره زرین «سماک رامح» در آسمان سرشبی عرض‌های بالایی ایران ‌زمین و در افق شمال‌شرقی، به تازگی طلوع کرده و ستاره سپید‌فام و درخشان «نسر واقع» در همان هنگام و در افق شمال‌غربی، آماده غروب کردن بوده است. احتمالا طلوع و غروب همزمان دو ستاره درخشان آسمان، موجب پیدایی معنای دوگانه و متضاد واژه‌های اوستایی «سد» و «سذه»، و نیز عاملی دیگر برای جشن سده بوده است.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ توسط ساسان

یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیم اش به ایتالیا اعزام و در یکی از بیمارستانهای شهر رم بستری شده بود.
از قضا چند روز بعد از بستری شدن، این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. این جانباز ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی خود را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره مشهور تیم ملی فوتبال ایتالیا و تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: "پائولو برادر من است!"
جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان صبح روز بعد اتفاق می افتد. هنگامی که جانباز هم وطن ما از خواب بیدار می شود، کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و...
پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، به شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتر دارد رفت، تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست، عیادت کند.

ما چگونه ایم و آنها چگونه؟؟؟!!!


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۸ توسط ساسان

برای نخستین باردر ایران درمنطقه تیمره شهرستان خمین یک متخصص نقوش صخره‌ای موفق به کشف سنگ نگاره‌ای مشابه طرح یک فرمول پیشرفته شیمی آلی شد. شباهت بیماننداین سنگ نگاره که به هزاره دوم قبل ازمیلادمربوط است، به مجموعه ای از پیوندهای خطی و حلقوی مربوط به نوعی پلی سیکلیون است که در ساخت ادوات نیمه هادی کار برد دارد.
محمدناصری فردمتخصص نقوش صخره ای درایران ونویسنده کتاب سنگ نگاره های ایران که این سنگ نگاره را در تیمره کشف کرده است دراین باره گفته:"در بررسی هایی که در تیمره داشتیم، به صورت اتفاقی به این سنگ نگاره که در قله یک کوه و در ارتفاع بالا ترسیم شده بود برخورد کردم. با توجه به تفاوت بارز این نقش با دیگر نقش ها عکسی از آن تهیه کردم تا بر روی ان تحقیقات بیشتری انجام دهم."
ناصری فرد می افزاید: " تصادفأ این نقش رابه یکی ازدوستانم که متخصص درشیمی آلی است نشان دادم و قرار شد او نیز بر روی این طرح کار کند، اگر چه وی در وحله اول معتقد بود که نتیجه خاصی حاصل نخواهد شد اما بعد از چند روز با من تماس گرفت و از نتیجه شگفت اور کار خبر داد، بر این اساس او گفت در تحقیقات خود متوجه شدم که این سنگ نگاره فرمول مجموعه ای از پیوندهای شیمیایی خطی و حلقوی است که تناسب جالبی ازترکیبهای کربن وهیدروژن دارد. که براساس آن چنین فرمولی به دست می آید: CnH2n که در حقیقت فرمول پلی سیلیکون های نیمه هادی است."
محل ترسیم این سنگ نگاره که در ارتفاع بلند یک قله کوه است. معمولأ در منطقه تیمره که تعداد بسیار زیادی سنگ نگاره وجود دارد نقش و نگارهای مربوط به حیوانات و شکار و مانند این در ارتفاعات پایین دیده می شود این نقش اما در بلندترین ارتفاع ممکن ترسیم شده بود، بابه هم چسپاندن خطوط این پیوندهانقشی ازیک انسان به دست می آید که شبیه تصاویر موجودات فضایی است با کلاهخودی بر سر و آنتنی که بر روی آن نصب شده است.
البته همه این نظریه ها درحدگمانه زنی است ونشانه وشواهدی دال براینکه این نظریات را به صورت قاطع تایید کند در دست نیست، اما حتی با این وجود نیز شباهت بی نظیر و مثال زدنی این طرح با فرمول شیمیایی ذکر شده شگفت اور و عجیب است.
قابل ذکر است که پلی سیکلیون ها در ساخت ادوات نیمه هادی مانند ادوات مخابراتی، تزانزیستورها وIC ها کاربرد دارد، قدمت این سنگ نگاره را به هزاره ی دوم قبل ازمیلاد مربوط می دانند.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ توسط ساسان

فیزیكدان كارتن خواب

قهر روزگار مرد را كه حالا در سن 49 سالگی به پیرمردهای 60 ساله می‌ماند در بند خود گرفتار كرده است. از قهر روزگار و نامرادی دنیا می‌نالد برای من كه می‌خواهم با سماجت از چند و چون زندگیش سر در بیاورم صحبت كه نه درد دل كرد به این امید كه شاید در پس ضبط صوت و قلمی كه دارم بتوانم امثال او را از این نوع زندگی نجات دهم. هر چه بیشتر می‌گفت، كمتر باورم می‌شد.
مرد بی‌خانمان كه نشسته بود و آرام و با وقار حرف می‌زد فوق لیسانس فیزیك داشت و مدرس یكی از آموزشگاه‌های خصوصی كنكور بود. اما شب را در گرمخانه سپری می‌كرد.
مرد با پیروزی انقلاب و تعطیل شدن دانشگا ه‌ها مثل بسیاری دیگر از دانشجویان موقتا ترك تحصیل كرد و دوباره در سال 67 برای ادامه تحصیل به دانشگاه رفت و فوق لیسانس فیزیك گرفت و بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه دست به همه كاری زده بود. برای امرار معاش معلم حق‌التدریس شده بود اما به علت حقوق كم عطای تدریس را به لقایش بخشید و به كار واردات دستگاه‌های كپی مشغول شد اما به مرور نتوانسته بود در بازار واردات همتای رقبایش پیش برود و ورشكست شد.
مرد زندگی آرامی داشت اما دست روزگار تقدیر دیگری برایش رقم زد. چند سال قبل در یك درگیری خانوادگی باعث مجروح شدن طرف مقابل شده بود و دادگاه برایش 23 میلیون دیه و چند ماه زندان برید. تقاضای همسرش بعد از زندان رفتنش، طلاق بود.
مرد مجبور بود بعد از آزادی از زندان خیابانگرد شود. در همان شبهایی كه در خیابان‌ها می‌خوابید مداركش را ازدست دادو شروع دردسر زندگیش از همان جا بود. مرد مدتی در خیابان‌ها سرگردان بود شاید به دنبال نیمه‌گمشده زندگیش و بعد توسط چند خیابان گرد دیگر با محلی به اسم گرمخانه آشنا شد. مرد هنوز با وجود خیابان گردی حاضر نمی‌شود دست تكدی جلوی رهگذران درازكند و برای این كه حقوق بخور و نمیری داشته باشد سه ساعت در هفته را در یك آموزشگاه كنكور برای بچه‌های پشت كنكوری تدریس می‌كند و پولی را كه از این راه به دست می‌آورد برای خرجی دختر 9 ساله‌اش می‌فرستد.
دختری دارد به نام آرزو كه با تمام شدن امتحانات خرداد حضانتش به او سپرده می‌شود، آخرین بار توی دادگاه دیدش و ماهی صد هزار توان برای خرجی به مادرش می‌دهد. 
موزاییك‌های زمین را با چشم‌هایش می‌شمارد، اگر یك روز در این وضعیت ببیندش... . ضرب و تقسیمشان می‌كند چند بار دهانش را بی‌صدا باز می‌كند و بعد در حالی كه به دوردست خیره شده است با خود فکر می کند: ضربه روحی سنگینی می‌خورد،‌خیلی سنگين....

کارتن خوابها! گرمخانه

گاهی لغت‌ها به بدترين شكل ممكن بر زبان و قلم جاری می‌شوند. فكر می‌كنم در دنيا لغتی به این نازيبايی وجود نداشته باشد. تفاوت بار مفهومی كارتن خواب‌ها با بی‌خانمان‌ها فراتر از آن چیزی است كه حتی بتوانيم تصورش را بكنيم.
آنهايی كه به اشتباه كارتن خواب می‌خوانیم بی‌خانمان‌هایی هستند كه خانه و سرپناهی برای ماندن ندارند. مجرم نیستند اما زمینه‌های جرم در میان آنها بسیار وجود دارد. آنها فقط بی‌خانمان هستند و مشكلات اقتصادی، مشاغل فصلی، نبود كار در شهرستان، بی‌پولی، اعتیاد و... باعث شده تا از بد روزگار همگی زیر یك سقف كه گرمخانه می‌نامندش جمع شوند و كارتن خواب نام بگیرند.
گرمخانه‌ها واژگانی استقراضی‌اند كه از ینگه دنیا بر پیشانی شهر چسبیده‌اند. مكان‌های اجتماع وسیع و گروه گرایی كه در آمریكا، آلمان، انگلستان، آمریكای لاتین وحتا چین هم وجود دارد. خیابان خواب‌ها در طول روز اینقدر از بالا تا پایین شهررا پرسه می‌زنند تا شب چادر سیاهش را بر سر شهر پهن كند و بعد آرام و بی‌سر و صدا و فقط برای این كه در سرما نمیرند به گرمخانه پناه می‌آورند و تا سپیده در آن بیتوته می‌كنند و صبح دوباره روز از نو و روزی از نو. درمیان جمعی كه به گرمخانه پناه آورده‌اندهمه نوع آدمی را می‌توانی پیدا كنی. كارتن خوابهای شهر ما یكی فوق لیسانس فیزیك دارد و دیگری كارشناسی مدیریت، یكی خلبان است و اعضای خانواده رهایش كرده‌اند و به ینگه دنیا رفته‌اند و دیگری بعد از ورشكست شدن و دادن طلب طلبكارها خودش مانده و لباس‌های تنش.
یكی ازسرناچاری وبی‌پناهی به گرمخانه پناه آورده ودیگری به اجبار. امامهم اینست هیچ كس درگرمخانه احساس غربت نمی‌كندیا ظاهرا اینطوربه نظرمی‌رسد. افرادی كه در اینجا شب‌ها را دركنار هم به روز می‌رسانند با هم غریبه نیستند چون همه آنها در یك مسئله با هم تفاهم دارند. همه بی‌خانمان هستند و هیچ چشمی منتظر بازگشت آنها نیست.
فرقی نمی‌كند كارتن خواب‌ها در كجای شهرمان روزهای سیاه را می‌گذرانند. مهم این است كه كارتن خوابها گوشه‌ای از ذهن ما را به خود مشغول كرده‌اند و دم به دقیقه با تلنگری تلاش می‌كنند ما را از خواب زمستانی كه فرو رفته‌ایم بیدار كنند.
در گرمخانه سهم هر كس از خوشبختی یك جفت دمپایی پلاستیكی آبی، یك وعده غذای گرم، یك دوش آب گرم و جایی برای خوابیدن است. بخاری‌های بزرگ، كپسول‌های آتش‌نشانی، یك تلویزیون بزرگ به همراه تعداد زیادی بی‌خانمان، اعضای ثابت و متغیر گرمخانه‌ها را تشكیل می‌دهند.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ توسط ساسان
← صفحه بعد صفحه قبل →