ذوالریاستین به مامون میگوید:
«در این سرزمین هیچکس نمیتواند پنهان شود… هر آنکه بخواهی را به دیناری خفیه گاهش مییابی.»
آدمفروش کیست؟
لفظ آدمفروش به طور دقیق به چه افرادی اطلاق میشود و این حرکت در ذات خود چه معنایی دارد؟ آیا آدمفروشی یک حرفه است، شغل است؟ بار مالی به همراه خواهد داشت؟ یا نه گروهی تنها برای اجر و پاداش فرهنگی یا به دست آوردن رضایت پدرخواندههایی به عناوین مختلف دست به چنین حرکتی میزنند؟ در فرهنگ ما پدیدهی آدمفروشی مترادف دیگری نیز دارد که به آن در اصطلاح «زیرآب زنی» گفته میشود. ما برای عینی کردن عبارت آدمفروشی در بیشتر موارد کلمهی زیرآب زن را به کار میبریم. البته غلظت معنایی آدمفروش و زیرآب زن با یکدیگر متفاوت است. در واقع گاهی در فرهنگ ما برای تخریب اقوام مختلف، به یکدیگر نسبتهایی را میدهند که ممکن است، هرگز در آن خطهی خاص جنبهی عمومی نداشته باشد و تنها درگیریهای میان قومی موجب استفاده از چنین الفاظی شده است. اما به طور کلی این ویژگی یک اخلاق یا رویه است که در بعضی افراد در سطوح مختلف یک جامعه به چشم میخورد.
پدیدهی آدمفروشی در اولین گام به دو عنصر نیازمند است. عرضه و تقاضا. بدین معنا که تا تقاضایی نباشد، عرضهای نخواهد بود و برعکس. چه عواملی در یک محیط باعث خواهد شد که پدیدهی آدمفروشی انجام شود؟ شاید تعریف دقیق و جامعی از این مفاهیم ناممکن به نظر برسد اما میتوان به طور کلی آدمفروشی را یک جریان دانست که در آن موقعیت و وضعیت یک فرد از جانب فرد یا افراد دیگر مورد تزلزل قرار میگیرد. به این صورت که در این پدیدهی عرضه و تقاضا حداقل سه شخص وجود خارجی دارند، شخصی که گزارش میدهد، شخصی که گزارش میگیرد و نفر سومی که با این تبادل اطلاعات، وضعیتاش به صورت عمومی یا خصوصی گزارش میشود و در بسیاری از موارد به دلیل این معامله دچار تزلزل شود.
پدیدهی آدمفروشی، روندی پیچیده است که از هر مقطعی، در هر سنی و بنا به هر شرایطی انجام میشود. به طور مثال وقتی یک کودک یا نوجوان در مدرسه همکلاسیهای خود را میفروشد، حال این فروش ممکن است، جنبهی تقاضا داشته باشد، یعنی اولیا مدرسه از فردی که بیشتر از دیگران توانایی انجام این عمل را دارد، خواسته باشند که این عمل را در مقابل دریافت پاداشی انجام دهد و گاهی نیز خود فرد برای رسیدن به جایگاهی بهتر و مناسبتر این عمل را انجام میدهد. همچنین این روند ممکن است در تمام مقاطع دیگر زندگی مانند محل کار یا حتا در زندانها برای رسیدن به شرایط مطلوبتر رخ دهد. این پدیده درست مانند یک معامله در بازار است، که عرضه و تقاضا، نسبت مستقیم با یکدیگر دارند و با همان نسبت اگر میزان عرضه و تقاضا کم شود، در این روند تاثیر خواهد داشت.

مسئلهی آدمفروشی در کشورها و ممالکی که محیطهایی بسته و ایدئولوگ دارند، بیشتر اتفاق میافتد. همانطور که گفته شد، پدیدهی آدمفروشی، پدیدهای بسیار پیچیده است، در بسیاری از موارد، این مسئله برای رسیدن به شرایط مطلوبتر برای افراد اتفاق خواهد افتاد ولی این موارد مطلوب همیشه شامل، مسایلی مانند وضعیت بهتر از لحاظ امکانهای دنیوی نمیشود. در کشورهایی که به یک ولی، بزرگتر، و فردی خاص معتقد هستند، برای رسیدن به رضایتی که او برای آنها از امکان آن خواهد گفت، دست به این عمل زده و این تفکر باور رایج آنهاست که با این عمل در واقع پاداشی ماندگار برای خود به دست خواهند آورد و دیگری را که با این حرکت، یا اینکه در شرایط حاضر دچار تزلزل یا عذاب نمودهاند، ولی برای او هم شرایط مطلوبتری در آینده فراهم کردهاند.
آدمفروشی به یک جریان پنهان اشاره دارد. به این معنی که شخص گزارش دهنده به طور معمول به صورت مخفی و یواشکی این عمل را انجام میدهد. اما آدمفروشی به طور کل هم جنبههای ناآشکار دارد و هم جنبههای آشکار. جنبهی پنهانی آن بخش فروش و فروشنده است که سعی میکند تا این روند را به صورت مخفی انجام دهد و تا جایی که امکان دارد شناخته نشود. جنبهی آشکار شدهی آن زمانی است که فرد دوم بعد از آگاهی یافتن از این مسئله، اقدام به مجازات شخص فروخته شده میکند و به این ترتیب پرده از راز آدمفروشی برداشته میشود.
قضاوت کردن و حکم صادر کردن بزرگترین ضعفی است که باعث پدیدهی آدمفروشی میشود. جوامعی که در آنها جمعگرایی و نبود هویتهای شخصی و نهادینه نشدن شخصیتی با ثبات در افراد باعث میشود که دست به چنین رفتاری بزنند. افرادی که به آدمفروشها معروف هستند هم در معرض خطر و طرد شدنهای همیشگی هستند. تجاوز کردن به حریم درونی افراد و ترور شخصیتی آنها از انواع آدمفروشی است که برای اعمال زور و کنترل بیشتر در بسیاری مواقع، ترس زیاد کسی را که تقاضای چنین رفتاری را دارد، نشان میدهد. در بیشتر موارد، عدم شایسته سالاری منجر به بروز پدیدهی آدمفروشی یا زیرآبزنی میشود. پدیدهای که در جوامع بسته برای افراد به صورت وفاداری به ارزشها تعریف شده و آنها را به سمت جمعگراییهای بیبنیان و متزلزل سوق میدهد. زیرا در چنین سیستمی فروشنده هم به سادگی ممکن است از گردونه خارج شده و دیگری جای او را بگیرد.
یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیم اش به ایتالیا اعزام و در یکی از بیمارستانهای شهر رم بستری شده بود.
از قضا چند روز بعد از بستری شدن، این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. این جانباز ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی خود را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره مشهور تیم ملی فوتبال ایتالیا و تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: "پائولو برادر من است!"
جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان صبح روز بعد اتفاق می افتد. هنگامی که جانباز هم وطن ما از خواب بیدار می شود، کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و...
پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، به شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتر دارد رفت، تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست، عیادت کند.
ما چگونه ایم و آنها چگونه؟؟؟!!!
فیزیكدان كارتن خواب
قهر روزگار مرد را كه حالا در سن 49 سالگی به پیرمردهای 60 ساله میماند در بند خود گرفتار كرده است. از قهر روزگار و نامرادی دنیا مینالد برای من كه میخواهم با سماجت از چند و چون زندگیش سر در بیاورم صحبت كه نه درد دل كرد به این امید كه شاید در پس ضبط صوت و قلمی كه دارم بتوانم امثال او را از این نوع زندگی نجات دهم. هر چه بیشتر میگفت، كمتر باورم میشد.
مرد بیخانمان كه نشسته بود و آرام و با وقار حرف میزد فوق لیسانس فیزیك داشت و مدرس یكی از آموزشگاههای خصوصی كنكور بود. اما شب را در گرمخانه سپری میكرد.
مرد با پیروزی انقلاب و تعطیل شدن دانشگا هها مثل بسیاری دیگر از دانشجویان موقتا ترك تحصیل كرد و دوباره در سال 67 برای ادامه تحصیل به دانشگاه رفت و فوق لیسانس فیزیك گرفت و بعد از فارغالتحصیلی از دانشگاه دست به همه كاری زده بود. برای امرار معاش معلم حقالتدریس شده بود اما به علت حقوق كم عطای تدریس را به لقایش بخشید و به كار واردات دستگاههای كپی مشغول شد اما به مرور نتوانسته بود در بازار واردات همتای رقبایش پیش برود و ورشكست شد.
مرد زندگی آرامی داشت اما دست روزگار تقدیر دیگری برایش رقم زد. چند سال قبل در یك درگیری خانوادگی باعث مجروح شدن طرف مقابل شده بود و دادگاه برایش 23 میلیون دیه و چند ماه زندان برید. تقاضای همسرش بعد از زندان رفتنش، طلاق بود.
مرد مجبور بود بعد از آزادی از زندان خیابانگرد شود. در همان شبهایی كه در خیابانها میخوابید مداركش را ازدست دادو شروع دردسر زندگیش از همان جا بود. مرد مدتی در خیابانها سرگردان بود شاید به دنبال نیمهگمشده زندگیش و بعد توسط چند خیابان گرد دیگر با محلی به اسم گرمخانه آشنا شد. مرد هنوز با وجود خیابان گردی حاضر نمیشود دست تكدی جلوی رهگذران درازكند و برای این كه حقوق بخور و نمیری داشته باشد سه ساعت در هفته را در یك آموزشگاه كنكور برای بچههای پشت كنكوری تدریس میكند و پولی را كه از این راه به دست میآورد برای خرجی دختر 9 سالهاش میفرستد.
دختری دارد به نام آرزو كه با تمام شدن امتحانات خرداد حضانتش به او سپرده میشود، آخرین بار توی دادگاه دیدش و ماهی صد هزار توان برای خرجی به مادرش میدهد.
موزاییكهای زمین را با چشمهایش میشمارد، اگر یك روز در این وضعیت ببیندش... . ضرب و تقسیمشان میكند چند بار دهانش را بیصدا باز میكند و بعد در حالی كه به دوردست خیره شده است با خود فکر می کند: ضربه روحی سنگینی میخورد،خیلی سنگين....
کارتن خوابها! گرمخانه
گاهی لغتها به بدترين شكل ممكن بر زبان و قلم جاری میشوند. فكر میكنم در دنيا لغتی به این نازيبايی وجود نداشته باشد. تفاوت بار مفهومی كارتن خوابها با بیخانمانها فراتر از آن چیزی است كه حتی بتوانيم تصورش را بكنيم.
آنهايی كه به اشتباه كارتن خواب میخوانیم بیخانمانهایی هستند كه خانه و سرپناهی برای ماندن ندارند. مجرم نیستند اما زمینههای جرم در میان آنها بسیار وجود دارد. آنها فقط بیخانمان هستند و مشكلات اقتصادی، مشاغل فصلی، نبود كار در شهرستان، بیپولی، اعتیاد و... باعث شده تا از بد روزگار همگی زیر یك سقف كه گرمخانه مینامندش جمع شوند و كارتن خواب نام بگیرند.
گرمخانهها واژگانی استقراضیاند كه از ینگه دنیا بر پیشانی شهر چسبیدهاند. مكانهای اجتماع وسیع و گروه گرایی كه در آمریكا، آلمان، انگلستان، آمریكای لاتین وحتا چین هم وجود دارد. خیابان خوابها در طول روز اینقدر از بالا تا پایین شهررا پرسه میزنند تا شب چادر سیاهش را بر سر شهر پهن كند و بعد آرام و بیسر و صدا و فقط برای این كه در سرما نمیرند به گرمخانه پناه میآورند و تا سپیده در آن بیتوته میكنند و صبح دوباره روز از نو و روزی از نو. درمیان جمعی كه به گرمخانه پناه آوردهاندهمه نوع آدمی را میتوانی پیدا كنی. كارتن خوابهای شهر ما یكی فوق لیسانس فیزیك دارد و دیگری كارشناسی مدیریت، یكی خلبان است و اعضای خانواده رهایش كردهاند و به ینگه دنیا رفتهاند و دیگری بعد از ورشكست شدن و دادن طلب طلبكارها خودش مانده و لباسهای تنش.
یكی ازسرناچاری وبیپناهی به گرمخانه پناه آورده ودیگری به اجبار. امامهم اینست هیچ كس درگرمخانه احساس غربت نمیكندیا ظاهرا اینطوربه نظرمیرسد. افرادی كه در اینجا شبها را دركنار هم به روز میرسانند با هم غریبه نیستند چون همه آنها در یك مسئله با هم تفاهم دارند. همه بیخانمان هستند و هیچ چشمی منتظر بازگشت آنها نیست.
فرقی نمیكند كارتن خوابها در كجای شهرمان روزهای سیاه را میگذرانند. مهم این است كه كارتن خوابها گوشهای از ذهن ما را به خود مشغول كردهاند و دم به دقیقه با تلنگری تلاش میكنند ما را از خواب زمستانی كه فرو رفتهایم بیدار كنند.
در گرمخانه سهم هر كس از خوشبختی یك جفت دمپایی پلاستیكی آبی، یك وعده غذای گرم، یك دوش آب گرم و جایی برای خوابیدن است. بخاریهای بزرگ، كپسولهای آتشنشانی، یك تلویزیون بزرگ به همراه تعداد زیادی بیخانمان، اعضای ثابت و متغیر گرمخانهها را تشكیل میدهند.
ادامه مطلب...
به نظر میرسد ادبیاتی که به نام ادبیات «لمپنیسم» معروف شده، به شدت در حال ریشه دواندن در ادبیات کلامی ماست. ادبیاتی که در بین جوانان رواج مییابد و آنها به شوخی و جدی از این کلمات برای اثبات یا بالا بردن اعتماد به نفس یا چیرگی و زبردستی و حاضر جوابی استفاده میکنند و سپس این کلمات در بین عوام مردم گسترش پیدا کرده و در ادبیات کلامی ما تثبیت میشود.
البته فقدان شناخت شرایط جامعه ونسبت دادن هرمسئلهای با بارمنفی به نفود عوامل بیگانه و مبرا دانستن خود از اشتباهات نتیجهاش همین میشود که مسایلی در جامعه رشد و گسترش پیدا میکند که به سادگی نمیتوان دست به تحلیل و بررسی آنها زد زیرا همیشه ریشهی هر مسئلهای بیرون از چارچوبهای آن دنبال میشودواین نشانگر ترس از بررسی یک مشکل است. کارشناسان بسیاری معتقدندریشه اینگونه کلمات که بیشتر به عنوان صفاتی در توصیف عدم تواناییها و یا به رخ کشیدن ضعفها رایج است به دلیل ادبیات بیپایه و محتوایی است که تلویزیون برای پیدا کردن محبوبیت بین عوام از این واژگان استفاده مینمایدولی مسئله ریشههایی عمیقتر دارد. نابخردی ساخت یافته به جای حل مسایل آنهارامزمن وبه تدریج پیچیده ولاینحل میسازد. درچنین فضای فرهنگی که ما امروز بدان دچار هستیم، مسایل یک شبه به مسایل تبدیل میشوند و لاینحل، چرا که از زمان شروع آنها در حال لاپوشانی بودهایم و ندیدن اصل مشکل.
این ادبیات رایج امروز ادبیاتی بدون پایه و محتوا است که بحث هم تنها در این زمینه نیست که این نوع کلام به ادبیات کهن پارسی صدمه میزند، بحث ساختارهای طبقاتی است که تبعات استفاده از این واژهها در جامعه به دنبال خود میآورد. ما برای حل یک معضل نیاز به شناخت آن مسئله با فاصلهی شناختشناسانه داریم. قرائتها همیشه جزیی از مسایلند، این نوع از گفتار ادبیات گفتاری است ولی پیامدهای آن دیگر ادبیات گفتاری را شامل نمیشود. یکی از اصلیترین ویژگیهای این گفتار این است که هیچ حقیقتی را در بیان شامل نمیشود. به طور مثال استفادهی جاری از کلمهی «خز» نسبت دادن صفتی به افراد است که لباس پوشیدن آنها لباس پوشیدن طبقهی محروم جامعه تداعی میکند و این نوع لمپنیسم کلامی نوعی نابخردی سازمان یافته میشود که در کل یک جامعه پراکنده شده است.
این نوع از لمپنیسم کلامی رایج در جامعهی امروز ما علت دارد. لمپنیسم در بسیاری از دورههای تاریخی کشور ما حتا تا همین الان رایج بوده است اما این نوع از ادبیات فراگیر آن در کل جامعه تا به امروز چنین جدی و اسفناک بیسابقه بوده است. امروز به نظر میرسد جوانان برای خود، برخی آداب و رسوم و ارزشها و هنجارهای خاص دارند. ولی رواج این نوع ادبیات تنها به عنوان منش آنها نیست بلکه دلایل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی دارد که جوانان و نوجوانان با مثابه یک منبع با آن به مواجه هستند و از آن به عنوان سیستم منحصر به فرد گفتار در دانشگاه، مدرسه و خانواده استفاده میکنند.

این ادبیات حتا در گویشهای افراد رده بالای سیاسی کشور هم دیده میشود. ادبیات لمپنی که رییس جمهوری بر پشت تریبونها با آن با افراد ارتباط برقرار مینماید و با موضعگیریهای فارغ از هر گونه عقلانیت، از ادبیات سخیف و زشت او نیز نمیتوان صرفنظر کرد، اولی لطمه به نظام سیاسی ایران است و دومی لطمه به شخصیت و منش ایرانی. به کار بردن الفاظ پست و دون پایه و خارج از عرف دیپلماتیک شاخصه بارز این به اصطلاح فرد سیاسی نشسته بر کرسی ریاست جمهوری است.
ادبیات کلامی ما البته بسیاری ازواژهها رادرزندگی روزمره به کارمیبردمانند هنگ کردن، یا دایورت کردن، اقتباسی ازتکنولوژیهای روزاست. علت این امرشناخت افرادازتکنولوژیهای روز است و به همین سبب این واژگان وارد چرخهی لغات شده و پس از مدتی خود به خود این نوع کلام از مد میافتد. ولی با تاسف، بیشتر این واژهها که وارد این پروسه میشوند بار معنایی تحقیرآمیز با خود حمل میکنند، علاوه بر اینکه ممکن است میزان ارتباطات را نیز بسیار کاهش دهند و درک انسانها با نگرشها و حتا سنهای مختلف از یکدیگر به شدت پایین آورند. به طور مثال پدربزرگی که با دنیای کامپیوتر و اینترنت بیگانه است نمیتواند با گنجینهی کلماتش با نوهی جوان خود ارتباط درستی برقرار کند.
متاسفانه چیزی که ادبیات لمپنیسم با خود به همراه میآورد، وارونگی فرهنگی است، در وارونگی فرهنگی شبکهی باورهای افراد شروع به تصمیمگیری کرده و خرد جمعی تعطیل میشود. و وقتی خرد جمعی تعطیل شد این وارونگی فرهنگی بنا به باور عمومی هر روز قویتر میشود. و اینگونه جامعه دچار یک دور باطل میشود، عباراتی تحقیرآمیز جای میافتدکه طبقهی خاصی رابه سخره میگیرد، اما بنا به باور رایج حتا خود آن طبقه هم ازاین عبارات استفاده میکنند. سپس ناخواسته بسیاری از گرههاومشکلات در پس این رفتار تولید میشود که مسئله را تبدیل به یک فاجعه مینماید. کارشناسان فرهنگی تنهانگران آسیب رسیدن به زبان کهن پارسی هستندکه به جای خود، اما مشکلات ریشهدار اجتماعی در این راستا آسیبهای عمیقتری بر پیکر جامعه وارد میکند.
رسانههای همگانی علاوه بر اطلاع رسانی تلاش می کنند خبرهای روز را در بافت و سیاق تاریخی و اجتماعی و جغرافیایی آنها قرار دهند و از این طریق مخاطب را با علل و پیامدهای رخدادها آشنا سازند. به همین منظور، این رسانهها از گروهی از افراد به عنوان کارشناس دعوت می کنند تا کار تحلیل را برای آنها انجام دهند. این کارشناسان طیف گستردهای از اساتید دانشگاهها، متخصصان رشتهی مربوط به رویداد مربوطه، کارکنان باتجربهی دستگاههای دولتی و غیر دولتی، فعالان نهادهای مدنی، نویسندگان و روزنامه نگاران برجسته و با تجربه، و سیاستمداران کارکشته را شامل می شوند. رسانههای دولتی ایران در این قلمرو چگونه عمل می کنند؟ کارشناسان آنها چه کسانی هستند، چه باورهایی دارند و چگونه رویدادها را تحلیل می کنند؟ در این نوشته برای پاسخ به سوالات فوق بر تلویزیون دولتی تمرکز یافته و با سه معیار کارشناسان این رسانه را برگزیدهام: حضور در برنامهها به عنوان کارشناس و نه به عنوان اداره کنندهی برنامه یا مجری (از این جهت فردی مثل قرائتی در این مقوله جای نمی گیرد)، حضور مرتب یا دورهای در برنامهها و نه صرفا یک یا دو برنامه، و نزدیکی دیدگاه این افراد به حکومت و به همین جهت بیان شدن دیدگاهها و ایدئولوژی حاکم و منش و رفتار غالب حاکمان از زبان آنها.
مشاور خانواده:
کسی که در تلویزیون دولتی ایران به خانوادهها مشاوره می دهد بر این باور است که «موسیقی های جدید [که در قسمتی دیگر از همین گفته ها را مبتذل می خواند] جوانان را به عشقهای چند روزه و گاه حتی ازدواج هایی می کشاند که نتیجه آن طلاق است. برای همین آمار طلاق متاسفانه هر سال در کشور ما رو به افزایش است، به طوری که طبق آمارهای سال جاری از هر چهار مورد ازدواج، یکی به طلاق ختم شده است.» (سیما فردوسی، تابناک، ۱۸ بهمن ۱۳۸۹) ناکارشناسی که طلاق را به موسیقی زیر زمینی نسبت می دهد طبعا از برهم خوردن نظام هنجاری جامعه، بیکاری و فقر، ازدواجهای کور و بدون شناخت، گسترش اعتیاد، و نقش حکومت در حاکم شدن فرهنگ مصرفی و زود به نتیجه رسیدن در حوزهی اقتصادی غفلت می کند.
کارشناس ورزشی:
تلویزیون دولتی در برنامههای ورزشی کسانی را به عنوان کارشناس دعوت می کند که نقض غرض به حساب می آیند. به عنوان نمونه در بحث از دوپینگ ورزشکاری دعوت می شود که به علت دوپینگ از مسابقات محروم شده است. (۱۲ مرداد ۱۳۹۰) کارشناس دیگر تلویزیون در حوزهی فوتبال در یکی از برنامههای ورزشی شبکهی دو آشکارا با خواندن یک بیت شعر و القابی نظیر کف بین، رمال و جادوگر به قطبی سر مربی تیم ملی توهین کرد. (رجا نیوز، ۱۷ مهر ۱۳۸۹) برنامههای ورزشی تلویزیون دولتی اصولا مبتنی است بر دعوت کارشناسانی که کمتر اهل تحلیل سیاستهای ورزشی کشور و بیشتر اهل پرداختن به مجادلات شخصی میان تصمیم گیرانند.
ادامه مطلب...
در روزگاری که اهرام ثلاثه و فانوس دریایی اسکندریه و باغهای معلق بابِل عجایب دنیا تلقی می شدند چون ساخت چنین سازههایی در آن دوران غیر ممکن به نظر می آمد. اما امروز در عصر فن آوری و اطلاعات و ارتباطات عجایب دیگری بروز می نمایند که بیش از حیرتِ ناشی از تخیل و قدرت فنی بشر، تحیر ناشی از بلاهت و نابخردی وی را بر می انگیزانند. امروز جای ناصر خسرو و ابن بطوطه و حاج سیاح از یک سو و زکریای قزوینی و محمد بن محمود بن احمد طوسی از سوی دیگر خالی است که به این موارد در سفرنامهها یا کتب مربوط به عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات اشاره کنند.
می خواهم به چند مورد از این رخدادهای حیرت انگیز و جانکاه که در تابستان ۱۳۹۰ در برابر چشمان خوانندگان اخبار ایران قرار گرفته اشاره می کنم:
۲۰۵ حلقهی سی دی و یک دستگاه رایانه کامپیوتر و سی دی و فلش کارد و دی وی دی در دنیای امروز مثل نقل و نبات در خانهها و محیطهای کار پیدا می شوند. حتی کودکان هفت و هشت ساله ده ها کامپیوتر و تجهیزات مجهز به کامپیوتر (به شکل تلفن همراه، پی اس پی، ام پی ۳، ایکس باکس، نیتندو دی اس، آی پاد، وی، زون، پلی استیشن، آی پاد تاچ، آی پاد نانو و شافل) راباخود حمل می کنند یادراتاق خود دارند. بزرگترها نیز در کنارکامپیوتر رومیزی، دارای انواع لپ تاپ و نوت بوک و نت بوک، پدامیتر(که تعداد قدمها رامی شمرد)، انواع تلفن همراه، دوربینهای عکاسی و فیلمبرداری، انواع محصولات اپل برای گوش دادن به موسیقی، و وسایل پزشکی و ورزشی کامپیوتری هستند. مطمئنا در خانههای مقامات جمهوری اسلامی که مرتبا به کشورهای دیگر سفر می کنند همهی این ابزارها در دسترس اعضای خانواده هستند. در چنین دنیایی یک جوان خوزستانی به اتهام دعوت از دیگر جوانان برای داشتن یک روز خوش دستگیر می شود و این است گزارش پلیس از بازرسی منزل وی و کشف آلات جرم:
1- ) "ماموران پلیس اطلاعات و امنیت عمومی در پی دریافت خبری مبنی بر راه اندازی یک شبکه اینترنتی توسط فردی به نام «دامون» تحت عنوان «گروه گردشگری اهواز گشت» موضوع را با انجام اقدامات اطلاعاتی و پلیسی در دستور کار خود قرار دادند... مجرم اینترنتی ... با فراخوان یک هزار و پانصد نفر از جوانان و نوجوانان با ارسال پیامکی تحت عنوان «یک روز خوش داشته باشیم» توسط ماموران پلیس شناسایی و ضمن هماهنگی با مقام قضایی در یک اقدام غافلگیرانه ... [به همراه] سه همدست دیگرش دستگیر شد...ماموران پلیس در بازرسی از منزل متهم ۲۰۵ حلقه سی دی، یک دستگاه رایانه با متعلقات کشف و تعدادی از افرادی که فراخوان شده بودند را شناسایی کردند." (سرهنگ علی حاتمی، رییس پلیس اطلاعات و امنیت عمومی خوزستان، ایسنا، ۲۹ مرداد ۱۳۹۰) وقتی عبارات "۲۰۵ حلقه سی دی" (بستههای صد تایی سی دی را با حدود پنج دلار در حراجیها می توان خرید) و "یک دستگاه رایانه با متعلقات" (دست دوم آن در حدود سی، چهل دلار است) از زبان پلیس اطلاعات و امنیت عمومی شنیده می شود مخاطب را به یاد "...حلقه خشاب" یا "...مواد انفجاری و متعلقات" می اندازد که معمولا افراد انتظار شنیدن آنها را از زبان پلیس دارند. وقتی رهبر کشور اعلان جنگ نرم کرد باید منتظر این عبارات حیرت انگیز می نشستیم.
2- ) تفنگهای آبی صهیونیستی پس از آب بازی جوانان تهرانی با تفنگهای آبی که صدها هزار عدد آن در دست بچههای کوچه و بازار در فصل تابستان است مقامات دولتی به بازداشت آب بازها پرداختند. رسانههای دولتی و شبه دولتی نیز آب بازی در پارک را توطئهی شبکههای اجتماعی امریکایی- صهیونیستی معرفی کردند. بنا به گزارش این رسانهها "یکی از همراه دارندگان سلاح آب پاش در پاسخ به خبرنگار ما که این تفنگ را به چه قیمت خریداری کردی، گفت: این تفنگ را عدهای در اختیار ما قرار دادند تا در بوستان آب و آتش اهداف آنها را پیاده کنیم." (فارس، ۱۴ مرداد ۱۳۹۰) برخی رسانهها نیز آب بازی یا هندوانه خوری جوانان در ملا عام را هنجار شکنی و به سخره گرفتن هویت جامعه و دسیسهی فرهنگی معرفی کردند. (الف، ۲۲ مرداد و ۲۵ مرداد ۱۳۹۰) بطریهای آب در کنار دریا جوانان شهرستانی به علت فقدان دسترسی به تفنگهای آبی از بطری آب برای آب بازی استفاده می کنند. در یکی از این گردهماییها در بندر عباس ۳۰ جوان بندری توسط پلیس امنیت اخلاقی بازداشت می شوند (سرهنگ سعید امیدیان، معاون اجتماعی فرمانده انتظامی هرمزگان، مهر، ۱۶ مرداد ۱۳۹۰) و برای آن که این بازداشت توجیه شرعی پیدا کند (با توجه به این که مورد بی حجابی نیز در آنها مشاهده نشده) به جوانان اتهام زده شد که بطریهایشان برای روزه خواری بوده است. بازداشت تعدادی جوان به اتهام آب بازی در ساحل دریا یکی دیگر از عجایب روزگار ماست که در دیگر نقاط دنیا کمتر نظیر آن پیدا می شود. جوانانی که فراخوان آب بازی در دیگر شهرهای کشور داده بودند نیز بازداشت شدند. (بازداشت عامل اصلی فراخوان آب بازی در اراک، مجنون نیوز، ۱۷ مرداد ۱۳۹۰)
3- ) تعطیلی دریا تنها در ایران است که حکومت در ماه تابستان به مدت یک ماه استفاده از دریا را ممنوع می کند. تنها اسلامگرایان می توانند هزاران کیلومتر ساحل دریا را بر روی مردم گرما زده ببندند تا مگر احکام الهی با رفتن سر افراد به زیر آب (که روزه را باطل می کند) نقض نشود. علت تعطیلی دریا امکان روزه خواری در سواحل اعلام شده است، درست همان طور که رستورانها را در این ماه تعطیل می کنند: "همچنان که برخی رستورانها با حریم ویژه برای خدماترسانی مسافران فعال هستند، طرح دریا نیز باید حریم ماه مبارک رمضان را حفظ کند." (هادی ابراهیمی، معاون سیاسی ـ امنیتی استاندار مازندران، جام جم، ۱ خرداد ۱۳۹۰)
4- ) کوهنوردی با کوله ماموران انتظامی و بسیج علاوه بر دریا، کوهها را نیز پیش از این تعطیل کردهاند. اما در تابستان ۱۳۹۰ به جای تعطیلی کوه بنا بر این بوده است که کوهنوردانِ کوههای اطراف تهران (دربند و درکه) را از همراه داشتن آب و غذا محروم کنند تا مبادا در بالای کوه و دور از چشم ماموران امر به معروف و نهی از منکر روزه خواری کنند. (جست و جوی پلیس در کیف و کولهی شهروندان برای پیدا کردن غذا، روزنامهی روزگار، ۳۰ مرداد ۱۳۹۰) بدین ترتیب، ارتفاعات و کوهها نیز فضای عمومی و ملک حکومت تلقی شده و افراد حق ندارند دور از چشم همه لبی به آب و غذا بزنند. حتی کسانی که دیندار باشند حق ندارند در کوه افطار کنند.
جامعهای که اسلامگرایان وعدهی بر ساختن آن را داده و می دهند از این عجایب و غرائب بسیار داشته و بسیار خواهد داشت. عجایبی که ذکر شد یا موارد دیگر مثل پرداخت دیه بر اساس قیمت شتر در زندگی کسانی که شتر را ممکن است فقط در باغ وحش ببینند بیشتر شکل کمدی و طنز آلود در روزگار ما دارند اما بخش دیگری از این عجایب یعنی سنگسار و قطع دست و پا و پرتاب کردن از کوه و فلک کردن وجه تراژیک و سوگناک دارند. اسلامگرایان با اجرای احکام مورد نظر خود، جامعهی ایران را در دریایی از موقعیتهای دردناک و مضحک غوطه ور ساختهاند.
تاکنون حساب کردهاید که چند ساعت از شبانهروز خود را پای لپ تاپ و یا بهتر بگویم اینترنت میگذرانید؟ سایتهای خبری، فیسبوک، جستوجو در گوگل، چککردن ایمیل، سایتهای آموزشی، تفریحی و … هرکدام چهقدر وقت شما را در هر روز به خود اختصاص میدهند؟
سوال اساسی این است که آیا این گذران زمان در اینترنت و صرف وقت با تکنولوژی به نوعی اعتیاد محسوب میشود یا خیر؟ و اگر میشود آیا این اعتیاد امری منفی تلفی میگردد یا اقتضای زمانه است؟ روزگاری است که بسیاری از نیازهای اساسی خود را در شبکهی جهانی اینترنت برطرف میکنیم. این وابستگی خوب یا بد به این راحتیها گسستنی نیست.
بچههای دیروز اگر سوالی برایشان پیش میآمد از پدر، مادر، برادر و خواهر بزرگتر و یا معلم خود میپرسیدند. اما امروز حتا ممکن است یک کودک 10 ساله هم اولین گزینهاش گوگل باشد. در مراتب بالاتر آموزشهای الکترونیک، دانشگاههای مجازی و سایتهای آموزشی تا حدود زیادی جایگزین سیستمهای سنتی به ظاهر همچنان حاکم شدهاند.

تحقیق بازار، انتخاب کالا و خرید اینترنتی جایگزین سیستم سنتی شده و امروز برای انتخاب بهعنوان مثال یک گوشی موبایل دیگر روانه کوچه و بازار نمیشویم و با مراجعه به سایتهای فروش موبایل به مقایسه دقیق گوشیهای مختلف پرداخته و بهتر از همیشه بهترین گزینه را انتخاب میکنیم. امروزه تجارت الکترونیک درآمدهای چندبرابری را در مقایسه با تاجران سنتی به ارمغان آورده است.
در مزایای یاد شده و دیگر خواص مشابه این دنیای جدید هیچ شک و شبههای برای هیچکس نیست اما بحث اعتیاد و مشکلات آن وقتی داغ میشود که به بررسی و موشکافی روابط نوین ناشی از دنیای سایبری و ساختارهای جدید ارتباطی شکلگرفته بپردازیم. این روزها بیشتر از آنکه صدای دوستان خود را بشنویم و یا آنها را ملاقات کنیم از طریق ایمیل و یا چت با آنها در ارتباط هستیم. ارتباط با آدمهایی که هرگز آنها را ندیدهایم امریست کاملن طبیعی و بدون کوچکترین تردیدی بدیهی. بیش از دنیای حقیقی در فیسبوک حرف میزنیم، دوست میشویم و ارتباط برقرار میکنیم. برای همسر و یا فرزندان خود کامنت میگذاریم. اگر دوستی را چند روزی در فیسبوک نبینیم نگران احوالش میشویم و از طریق ایمیل جویای حالش میشویم. و بسیاری که در دنیای مجازی ما وجود ندارند را برای همیشه فراموش کردهایم.
گستردگی و پیچیدگی روابط قابل مقایسه با گذشته نیست. سرعت و فراگیری اطلاعرسانی بیش از هر زمان دیگری است. دسترسی به دنیایی از اطلاعات در کسری از زمان بهراحتی امکانپذیر است. بسیاری از مشاغل امروزی در ارتباط تنگاتنگ با اینترنت بوده و زندگی امروزی بدون اینترنت تقریبن غیرممکن است.

عدهای این افراط در استفاده از اینترنت و بهنوعی زندگی در دنیای مجازی را نوعی اینترنتزدگی و اعتیاد به اینترنت دانسته و به دید یک معضل بهدنبال راهحلی برای آن هستند. گروهی نیز این حق را برای خود قائل هستند که این سبک از زندگی را برگزیده و بهعنوان زندگی مدرن و امروزی به آن نگاه میکنند. این افراد برخلاف گروه اول روابط و زندگی مدرن را با همهی خوبیها و بدیهایش پذیرفته و از آن لذت میبرند. این افراد نیز توان درک و پذیرش زندگی سنتی در قرن بیستویکم را نداشته و افکار دیگری را در ذهن خود میپرورانند که منجر به انتخابهایی غیرقابل درک توسط جامعههای سنتیتر میشوند.
با همهی خوبیها و بدیهایش به نظر من دنیای امروز با اینترنت و فضای مجازی موجود بسیار سریعتر و غیرقابل مقایسه با گذشته به پیش میرود. ما بیشتر از سالهای عمر خود زندگی میکنیم و آنچه در 50 سال زندگی بهدست میآوریم گذشتگان ما در 100 سال نیز بهدست نمیآوردند. بهنظر نمیرسد مزایای پذیرش زندگی امروزی از مضرات آن و حرکت برخلاف جریان آب کمتر باشد.
چند وقت پیش به شوخی به یکی از دوستان میگفتم که امروز یک بچه 15- 16 ساله با وجود اینترنت و گوگل فرق چندانی با یک علامهی 50 سالهی دیروز که تمام عمر خود را به گردآوری دانش و اطلاعات کرده است ندارد…
ابتدا: باور میکنید که امام جماعت یک سازمان دورکار شده باشد؟ چند ماه پیش در همــــایش ملی راهبردهای ساخت برند در صنعت گردشگری گفته بودم که بود و نبود سازمان میراث فرهنگی و گردشگری مطلقاً هیچ نقشی در وضعیت این صنعت در ایران ندارد و اگر همین فردا هم این سازمان بهطور کلی تعطیل بشود، حتی یک نفر در ورود توریست به ایران تاثیر نخواهد داشت. این گفته که برای کاهش هزینه دولت یکی از نخستین قدمها میتواند تعطیلی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری باشد، در آن سمینار مجادلاتی را برانگیخت اما اکنون خوشوقتم که سرانجام به یکی از توصیههای من توجه شده و هماکنون عملاً این سازمان به تعطیلی کشانده شده است.
در 2 سال گذشته هر مدیری که مسئولیت بخش گردشگری را بهعهده گرفته بعد از 4-3ماه عطای کار را به لقایش بخشیده و پستش را ترک کرده است. جالب است که هماکنون مدیران عامل 3منطقه آزاد چابهار، کیش و قشم بهترتیب روسای گردشگری سابق، اسبق و اسبقتر! کشورهستند. همه هم پست خود را در سازمان مذکور در همین یکسال اخیر به دست آورده و از دست دادهاند.
دیگر: قراربوده که کل معاونت گردشگری به اصفهان برود،که کارمنــــدان قبول نکردهاندو در نتیجه غالباًدورکارشدهاند؛یعنی نشستهاندتوی خانههایشان ودارندازدولت حقوق میگیرند وبه قول ناصرالدین شاه دردولتسرای همایونی برای بهبودامورمملکت خیالات میفرمایند. در راهروهای سازمان هماکنون پرنده پرنمیزند و در خیلی از اتاقها کلاً قفل است. جالبتر ازهمه دورکارشدن حتی امام جماعت این سازمان است که معلوم نیست یعنی چه؟ دورکارهای دیگرقراراست دردنیای مجازی باهم مرتبط باشند، مثلاًاینکه رئیس طرحی رابرای بررسی به کارمندش ایمیل میکندو اوهم جواب موضوع را با ایمیل میفرستد. اما آیاممکن است که دردنیای مجازی بشودبه امام جماعت هم اقتداکرد؟
سرانجام: میگویدبهتراست شایسته مقامی باشیم وآن رانداشته باشیم، تا اینکه مقامی داشته باشیم که شایستهاش نیستیم. مهم اینست که خودمان تصورمیکنیم جذابترین کشور جهانیم، اینکه دیگران در باره ما چطور فکر میکنند و چرا این همه جذابیت منجر به ذرهای توسعه گردشگری نشده، البته موضوع چندان مهمی نیست.
بیش از سه دهه پس از تاسیس جمهوری اسلامی، مبارزه با مظاهر غیر اسلامی (از منظر اسلامگرایان) در فضاهای عمومی به جمع آوری و نابودی مجسمهها بسط یافته است. نخست مجسمهها در تهران یک به یک ناپدید شدند. پس از گذشت یک سال و وجود فیلمهای ضبط شده از سارقان در دست پلیس کسی در این ارتباط بازداشت نشده و مقامات نیروی انتظامی و شهرداری موضوع را به دیگری احاله می دهند. (از ماجرای دزدی مجسمههای شهر چه خبر؟ (انتخاب، ۱۵ خرداد ۱۳۹۰) این سکوت و عدم پیگیری باندهای ذی نفوذ نزدیک به حکومت را در دزدی مجسمهها در مقام اتهام قرار می دهد.
پس از آن، مجسمههای اسب و سواران آنها (سربازان هخامنشی، اشکانی، و ساسانی که ۵۴ سال پیش به سفارش ایران در ایتالیا ساخته شدند) از میدانی در ساری جمع آوری شده و به زباله دانی فرستاده شدند (فیلم آن در توتیوب و عکسهای آن در سایتهای اینترنتی موجود است)، تنها با این توجیه که اسم میدان "امام" است و امام را با سربازان پیش از اسلام چه کار. جدال بر سر جمع آوری مجسمهی آریوبرزن در یاسوج نیز میان شورای شهر از یک سو و سپاه و دادستانی از سوی دیگر ادامه دارد:
" سپاه و نیروهای ارزشی گفتهاند که به جای تندیس آریو برزن که نماد عصر اشکانیان است باید از نمادهای اسلامی و ارزشی استفاده شود." (دادستان شهرستان یاسوج،ایسنا، ۱۱ تیر ۱۳۹۰).
"پاسداشت قهرمانان ملی منافاتی با ارزش های اسلامی ندارد و آریوبرزن یک سردار ایرانی ضد ظلم، ضد تجاوز و ضد اشغالگری بوده است و پاسداشت آن هیچ اشکالی ندارد. بلکه قدردانی از چهره های مثبت و افتخار آفرین وظیفه هر انسان شرافتمندی است." این جملاتی است که آیت الله ملک حسینی نماینده ولی فقیه و نماینده کهگیلویه و بویراحمد در مجلس خبرگان، در مخالفت با پائین کشیدن مجسمه آریوبرزن در شهر یاسوج بر زبان جاری کرد.(سایت مشرق) (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
در سال میلادی امسال، چهار تاریخ غیرمعمول را تجربه می کنیم. اول ۱۱/۱/۱ و دوم ۱۱/۱/۱۱ تاریخ سوم ۱۱/۱۱/۱ و چهارم نیز تاریخ ۱۱/۱۱/۱۱ خواهد بود.
اما فقط همین نیست. دو رقم آخر سال تولد خود را با سنی که امسال خواهید داشت جمع کنید و نتیجه برای همه یکسان و برابر با ۱۱۱ است. امسال سال پول است. ماه اکتبر امسال ۵ بار شنبه، ۵ بار یکشنبه و ۵ بار نیز دوشنبه خواهد داشت که این اتفاق فقط در هر ۸۲۳ سال، یک بار رخ می دهد.
باور کنید، قصدم از گذاشتن این عنوان در بالای نوشتارم، توهین نیست و البته و صد البته آن هم در روز زن، روز مادر که باید آن را بزرگ و عزیز بداریم. بلکه قصدم از نوشتن این چند سطر تلنگری به جامعه ای است که مدتهاست چشمانش را به سرنوشت این گروه از دختران بی پناه بسته است و انگار صیانت و حفاظت از آنها را وظیفه خود نمی داند.
می دانم در فرهنگ مردانه و مردسالار ما ، در ساده ترین حالت بی ناموس توهین و ناسزا است. در حقیقت فحشی مردانه است. و در ابعاد دیگرش البته می تواند بار شرعی و حقوقی و ...هم داشته باشد. با علم به این موضوع، اما چاره ای ندارم که بگویم اکنون در شهرهای ما دختران بی ناموس بیش از گذشته افزایش یافته اند. شاید بپرسید که چگونه و از چه راهی کشف کرده ام که دختران بی ناموس در جامعه ما افزایش یافته اند؟ برای کشف این موضوع کار خاصی نکردم، فقط نگاهم را عوض کردم. به همین دلیل بجای اینکه بی ناموس را ناسزا فرض کنم، طور دیگری به آن نگاه کردم. گاهی می شود کلمات را دیگر گونه کرد و دیگر گونه خواند. عبارت دختران بی ناموس را اگر دیگر گونه کنیم، می تواند فحش و ناسزا نباشد. می تواند هشدار باشد به ماجامعه دارد به کدام طرف می رود و لحظه ای کوتاه ما را به فکر وادارد.. بگذارید از خود کلمه ی ناموس شروع کنیم. ناموس یک مفهوم است برساخته جامعه مردسالار. ناموس از آن کلماتی است که چنان با تفسیرهای جوراجور چربی گرفته و فربه شده که گاهی اصل کلمه که آن پوست و استخوان زیرین باشد، زیر این چربیها گم شده است. سببش هم این است که ناموس کلمه ایست با تاریخ بلند که تا عصر افلاطون می رسد و ظاهراً او بوده که برای اولین بار این لغت را در مفهوم "قانون" وارد فرهنگ بشر کرده است. بعد از آن ناموس هم در ساختار حقوقی و هم در فرهنگ دینی و به موازات آن در فرهنگ عوام رشد کرده و لایه به لایه پیچیده تر شده است. اگر بخواهیم ساده ترین معنی این کلمه را به دست بیاوریم، رجوع به لغتنامه دهخدا کارساز است. در این لغتنامه معنی این کلمه را هم قانون آورده و هم عفت و عصمت. متضاد آن هم که بی ناموس باشد، به عنوان بی عفت و بی عصمت آمده است. این ساده ترین و روشن ترین معنی این کلمه است که در فرهنگ عوام هم به همین شکل پذیرفته شده. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
دیروزآخرهای اردیبهشت1405بودومن داشتم ازسرکارم به خانه برمیگشتم. توی مترو که نشسته بودم.یک جوان بیستودوسه ساله کنارم نشست.رنگ پوستش ازآن قهوهایهای خوشرنگ بود. کمی مرانگاه کردوبعدبا لهجهای که معلوم بوداهل آمریکای جنوبی است از من پرسید: «فرانسوی نیستید، نه؟» گفتم: «نه» گفت: «عربید؟» راستش نمیدانم این انرژی از کجا آمده بود که یکهو و مثل یک فنری که سالها فشارش داده باشی از جا در رفت و ناگهان واژهها خودشان مثل مسلسل از دهانم ریختند بیرون.
«راستش من اهل کشوری هستم که سالهاست که دیگر وجود ندارد. جای سرزمینی که من در آن متولد شدم را حالا روی نقشهی جغرافیایی شش، هفت تا کشور کوچکتر گرفته است. من اهل کشوری هستم که بیش از ده سال پیش اسمش ایران بود.»
جوان با تعجب نگاهم کرد و من بدون آنکه او چیزی از من بپرسد ادامه دادم. «مردم سرزمین من آدمهای مغروری بودند که روزی ادعا میکردند بنیانگذار یک تمدن بزرگاند، آنها میخواستند به دنیا درس گفتوگو بدهند اما از یک گفتوگوی ساده میان خودشان هم ناتوان بودند. آنها بلد نبودند که به تفاوتهای رنگ و زبان و فرهنگهایشان احترام بگذارند و حق طبیعی داشتن این چیزها را برای برادران و هموطنان خود به رسمیت نشناختند. این بود که کشورم از هم پاشید و تکهتکه شد.»

جوان پرسید: «و حالا آن کشورها به موفقیت و پیشرفت رسیدهاند؟» گفتم: «در ابتدا همهشان اینطور فکر میکردند اما چند وقتی که گذشت، هرکدامشان دیدند که چیزی کم دارند، یکی نفت دارد اما خشک و لمیزرع است. دیگری سرسبز است اما منابع زیرزمینی ندارد. آن یکی پر از برف و باران است اما خاکی برای کشاورزی ندارد و بعضی دیگر همهچیز دارند اما راهی به سوی دنیای آزاد ندارند و دور برشان محصور است. یکی از این کشورهای کوچک که مردمانش از اولین انسانهایی بودهاند که به سرزمین اجدادی ما پا گذاشته بودند، حالا تبدیل به شهروندان درجهی دوم ترکان عثمانیها شدهاند. دیگری که خودش را «عربستان کوچک» نامیده، در عمل مستعمرهی خاندان سعودی است و آن یکی دایم مورد ظلم پاکستان است. تازه داخل این کشورها هم سر و صداهای تازهای بلند شده است. «آذرآبادگان» خودش دارد به سه کشور کوچکتر تقسیم میشود. در «کردستان» کردهای «کرمانشاه»، «سنندجیها» را کرد نمیدانند و آنها اینها را آدم. بختیاریها با عربهای «عربستانکوچک» درگیر شدهاند و «اصفهانیها» میخواهند از «تهران» جدا شوند و استقلال پیدا کنند.»
پسر گفت: «پس اینطور که پیش میرود تا چند سال دیگر کشور اجدادی تو به بیست یا سی کشور کوچکتر تبدیل خواهد شد.»

«بله متاسفانه همینطور است. ما کشوری داشتیم که همهچیز را همزمان و با هم داشت، از چهار فصل سال در یک زمان تا دریا و دریاچه و کوه و دشتهای سرسبز و کویرهای گرم و زیبا. ما سرشار از منابع زیرزمینی بودیم که همهی همسایگان ما حسرتش را میخوردند و بالاخره هم از نادانی و بیفرهنگی مردم سرزمین من بهترین بهره را بردند و حالا دارند منابع ما را به یغما میبرند. ما سرزمینی داشتیم که همهچیز داشت به جز مردمی که لیاقت این کشور بزرگ و زیبا و قدرتمند را داشته باشند.»
ناصر حجازی در گفتوگویی با وبسایت شخصی خود از اوضاع اقتصادی مردم، لب به انتقاد گشوده است. ستاره در بستر بیماری فوتبال ایران میگوید حالش خوب نیست چون تاب دیدن شرایط سخت زندگی مردم را ندارد.
او در این گفتوگو با وبسایت شخصی خود هم از هدفمندی یارانهها و هم از فرار مغزها انتقاد کرد.

ناصر حجازی در خصوص تشدید بیماری خود و رابطه اش با وضعیت اقتصادی مردم گفت « به من میگویند عصبانی نشوم، مگر بیغیرتم وقتی درد و مشکلات مردم را به چشم میبینم، با بیتفاوتی از کنار آن بگذرم. آمدهاند و یارانهها را قالب کردهاند. زندگی مردم بهتر نشده که بدتر هم شده است. خدمت به مردم یعنی فراهم کردن رفاه و آسایش آنها اما متاسفانه شاهد نداری و سختی زندگی مردم هستیم. دولت میگوید چهل هزار تومان در ماه به مردم کمک میکنیم، مگر مردم گدا هستند؟ مردم ایران روی گنج خوابیدهاند، نفت، گاز و… دولت حق ندارد به مردم کمک کند، دولت باید کار کند، خدمت کند و زحمت و دسترنج مردم را دودستی تقدیم آنها نماید. چهل هزار تومان در ماه به مردم میدهند و بعد …»
وی در ادامه و در انتقاد از سیاست اقتصادی دولت، گفت «برای من قبض گاز میآمد چهل هزار تومان و حالا میآید یک میلیون تومان. گاز به کشور همسایه با مبلغی بهمراتب کمتر از آنچه از مردم میگیرند، صادر میشود. با دیدن این شرایط نباید عصبانی شوم؟ نباید حرص بخورم و شرایط جسمانیام مثل امروز شود.»
وی در ادامه انتقاد های خود نسبت به وضعیت اقتصادی گفت « من این حرفها را برای خودم نمیزنم. به هر حال از آنجایی که چهره شناخته شدهای هستم و مردم به من لطف دارند، زندگیام میگذرد حتا با اینکه بیماریام بسیار پر هزینه است با لطف مسوولین بیمارستان کسری، مالک گسترش فولاد تبریز و اندوخته پساندازم روزگار سپری میشود اما اگر مردم عادی شرایط امروز من را داشتند و با یک بیماری پر هزینه روبهرو شوند، چه باید بکنند؟ بروند بمیرند؟ من ناصر حجازی هستم، سرد و گرم روزگار را چشیدهام. عمری از من گذشته است. هیچ ابایی هم ندارم که اگر من را ببرید و با شلیک 2 تیر به زندگیام خاتمه دهید. حرفهایم از سر دلسوزیست. کمی مراعات مردم را کنید. مردم را دوست داشته باشید تا آنها هم شما را دوست داشته باشند. مردم معنای خدمت را میدانند و اگر آن را احساس نمایند پا به پای دولت میایستند و اگر نمیتوانید رفاه مردم را فراهم سازید، بروید. من 4 سال قبل و در اواسط فصل وقتی دیدم اعضای هیت مدیره با دخالتهایشان اجازه نمیدهند تا در تیم مردمی استقلال علیرغم تواناییام کار کنم و ماندنم فایدهای ندارد بهخاطر مردم در حالی که مرا میخواستند، رفتم تا شاید دیگران بتوانند موفق باشند. مردم ایران قدرشناس هستند. قدر این قدرشناسی را بدانید.»
ناصر حجازی در خصوص کارشناسی بودن طرح های دولت گفت« برای من جای سوال است که مگر اینها کارشناس ندارند؟ از کجا این یارانهها را آوردهاند. اگر کشورهای دیگر چنین کاری انجام دادند، ابتدا شرایط و بستر کار را فراهم کردند و بعد اجرا نمودند. آیا در ایران این بستر فراهم بود؟ اینکه بگوییم مصرف نکنید، فلان چیز را نخرید، هزینه نکنید تا برایتان پسانداز شود، هنر است؟»
وی ادامه داد« آخر یک کارگر که ماهی سیصد-چهارصد هزار تومان حقوق میگیرد و کرایه خانه، خرج زندگی و…دارد و حال باید سه برابر مبلغی که دولت میدهد، به آنها برگرداند، چطور زندگی کند؟ نتیجهاش میشود فقر و فقر یعنی فساد، فحشا، طلاق و…از کدام کارشناس صحبت میکنید؟ کارشناسی فقط بازی با آمار و ارقام و زندگی در برج نیست. کارشناسی یعنی زندگی با مردم و لمس کردن درد و مشکلات آنها از نزدیک.

حجازی در انتقاد از واردات بی رویه کالاهای چینی به کشور گفت «کارشناسی یعنی بهدنبال پیدا کردن راهی جهت مقابله با ورود کالاهای چینی و رونق بخشیدن به تولیدات داخلی. امروز شاهد هستیم که کارخانههای ما یا ورشکسته هستند یا صاحبان آنها جهت جلوگیری از ورشکستگی، کارخانههایشان را تعطیل میکنند و نتیجه آن بیکاری و دربهدری کارگرها است و این مشکلات در پایان باعث از هم پاشیده شدن کانون خانوادهها و ایجاد مشکالات اجتماعی و اخلاقی میشود.»
ناصر حجازی در ادامه انتقاد های خود از دولت با اشاره به فرار مغز ها گفت « ما کارشناسان واقعی و افراد تحصیلکرده و با دانش کم نداریم. حتا در مسافرتهای خارج از ایران وقتی با این افراد روبهرو میشوم، میگویند حاضریم با رقمی نصف آنچه در خارج از ایران به ما میدهند در خاک خودمان کار کنیم، به عشق ایران اما امکانات و شرایط برای ما فراهم نیست.»
وی ادامه داد « می خواهم از دولت بپرسم که اجرای طرح یارانهها اهمیت دارد یا یافتن راهی جهت جلوگیری از فرار مغزها. هر چند مغزها بایستی فرار کنند که اگر باشند بسیاری از افرادی که به نا حق و بر اساس زدوبند در راس کارند، خانهنشین خواهند شد. همانطور که سطح علمی دانشگاهها را پایین آوردند تا افرادی که سلیقهای وارد دانشگاه شده بودند، بتوانند فارغالتحصیل شوند.»
ناصر حجازی در پایان در خصوص دلایل تشدید بیماری خود گفت «اینکه وضعیت جسمانیام شرایط امروزی را دارد، بهدلیل شرایطی است که میبینم و نمیتوانم در قبال این مسایل و مشکلات مردم بیتفاوت باشم. به قول گاندی که میگوید: «درد من تنهایی نیست، بلکه مرگ ملتی است که برایشان گدایی را قناعت، بیعرضگی را صبر و با تبسمی بر لب، این حماقت را حکمت مینامند.»
متن کامل مصاحبه را در وب سایت رسمی ناصر حجازی بخوانید. http://www.nasserhejazi.com
آیا می دانید که نیروگاه اتمی فوکوشیما دارای تکنولوژی بسیار پیشرفته بود و در برابر زلزله تا بیش از 9 ریشتر مقاوم بود؟
آیا می دانید که تکنولوژی ساخت نیروگاه اتمی بوشهر به زمان نیروگاه چرنوبیل بر میگردد یعنی حداقل 40سال پیش؟
آیا می دانید که ساخت یک نیروگاه هسته ای با پیشرفته ترین تکنولوژی روز دنیا تنها پانصد میلیون دلار هزینه دارد؟
آیا می دانید که جمهوری اسلامی برای ساخت نیروگاه اتمی بوشهر تاکنون هفده میلیارد دلار هزینه کرده است؟
یعنی به اندازه ی هزینه ی ساخت سی نیروگاه اتمی با پیشرفته ترین تکنولوژی روز دنیا.
آیا می دانید سانتریفوژهای نطنز و اصفهان مربوط به 40سال قبل است که در پاکستان ساخته شده و جمهوری اسلامی آنها را دست دوم از پاکستان خریداری کرده است؟

بیژن پاکزاد طراح مشهورایرانی مد درآمریکاومؤسس سالن مد«بیژن» عصر روزجمعه بر اثر سکته مغزى در۶۷سالگى درگذشت. اوازتولیدکنندگان سرشناس وجهانی لباس و عطر بود. بیژن پاکزاد درسال۱۳۵۲به ایالات متحده آمریکامهاجرت کردودرسال ۱۳۵۵ فروشگاه ویژه خود را در محله مشهور «بورلى هیلز» در لسآنجلس افتتاح کرد. بیژن طراح لباس افرادى چون «باراک اوباما» رئیسجمهور ایالات متحده، «آرنولد شوایتزینگر» هنرپیشه و فرماندار سابق کالیفرنیا، «تام کروز» هنرپیشه سرشناس هالیوود و «ولادیمیر پوتین» نخستوزیر روسیه بوده است. شیرین صادقی که از تهیهکنندگان پیشین شبکههای خبری بیبیسی و الجزیره است و این روزها میزبان برنامه «اکنون آمریکای تازه» در یکی از ایستگاههای رادیویی در کالیفرنیاست، در مطلبی برای هافینگتون پست، به مرور زندگی حرفهای بیژن پرداخته است؛ مطلبی که برگردان آن را در زیر میخوانید. هنگامی که امروز به آمریکاییان ایرانیتبار جوان در این کشور نگاه میکنم که در جایی ایستادهاند که به خوبی میدانند ایران کجاست و این که ایرانیان چقدر با استعدادند و چقدر به آن افتخار میکنند، به یاد کودکی خود میافتم که هیچکدام اینها را نداشتیم. من به نسل اول خانواده ایرانی مهاجر تعلق دارم که در مهاجرتی گسترده به این کشور آمدند و هنوز شبح بحران گروگانگیری، چهرههای خصمانه روحانیون و گزارشهای مصور جنگی خونین که انبوه به هم فشرده زنان با چادرهای سیاه به آن رنگ میداد، چون سایهای آنها را دنبال میکرد. اگر آمریکایی در مدرسه یا همسایگی خود پیدا میکردید که چیزی درباره ایران بداند، آن چیز جز این نبود که ایران جایی ترسناک است با مردمی ترسناک. جز این، اگر از کسانی بودند که چیزی راجع به ایران نشنیده بودند، ما ایرانیان را با فرش و گربهمان میشناختند. در چنین وضعیت پیچیدهای بود که یک ایرانی آمریکایی جوان توانست پرتوی بر زندگی آمریکا بیفکند. تا آن زمان کسی از ما، یک آمریکایی ایرانیتباری نمیشناخت که در این کشور به موفقیت و محبوبیتی در میان آمریکاییها دست پیدا کرده باشد، در حالی که همچنان به ایرانی بودن خود افتخار کند. بیژن برخلاف بسیاری از همشهریان تهرانجلسی خود، نامش را به باب یا بیل تغییر نداده بود. او بیژن بود و همیشه میخواست بیژن بماند: نامی زیبا که با سرسختی از دل شاهنامه، حماسه شاهکار فرودسی بیرون آمده بود. بیژن، با آن لبخند از ته دل بر چهره در بیلبوردها، آگهیهای روزنامهها و بعدها در آگهیهای تلویزیونی کنار ستارگان محبوب، چهرهای بشاش و همواره ایرانی. یک بار گفت دلیل این که من به چنین توفیقی دست یافتهام این است که ایرانیام. ما هرگز در آن شک نداشتیم و سخن او را فراموش نکردیم. وقتی عطرهای او را در مغازهها و آگهیها دیدیم او در نظر ما اهمیت یافت. آن روزها هنوز نمیدانستیم که ما ایرانی-آمریکایی هستیم. برای اینکه زمان زیادی از آمدن ما نگذشته بود و هنوز نمیدانستیم که خانوادههای ما دیگر باز نخواهند گشت. آه چه لحظهای بود روزی که آگهی تبلیغ عطر بیژن با مایکل جردن را دیدیم. چنان افاده کودکانهای وجودمان را فرا گرفته بود که نگو! مایکل جردن، شیکپوشترین ورزشکار و قهرمان، مردی که از هوا سبکتر بود و بهترین بازیگر بسکت همه زمانها، آری این جردن عطر بیژن را انتخاب کرده بود. او ما ایرانیها را برگزیده بود. بیژن برای پرزیدنت اوباما، ملکه انگیس، رونالد ریگان، سلطان بروندی، پرنس چارلز، بیل گیتس و بسیاری از افراد و شخصیتهای پولدار و مهم جهان لباس طراحی کرده بود. امابیش ازهرچیزاو روح ما ایرانیان جوان درآمریکارا پوشانده بود که احساس میکردند جامعه پذیرای آنها نیست و مطمئن نبودند که چگونه در چنین کشوری جاخواهندافتاد، کشوری که هنوزدرتمام رویدادهای سرزمین مادریشان به شکلی دست داشت. بوتیک بیژن درخیابان رودیو، مشتریهایش را با قرارقبلی میپذیرفت و گرانترین مغازه جهان نام داشت. او این مغازه را در سال ۱۹۷۶ باز کرد، هنگامی که تنها ۳۲ سال سن داشت و سه سال بود که به آمریکا مهاجرت کرده بود. این مغازه پایه یک کسب چندین میلیون دلاری شد و با فروش گسترده عطرهای پرطرفدارش و لباسهایی که به گفتهای، یک مشتری معمولی را به «کری گرانت» تبدیل میکرد، کاملتر شد. بیژن از خانوادهای بازرگان و متمول تهرانی بود و به گفته خودش آنقدر پولدار بودند که به جای خون طلا و جواهر در رگهایشان جاری بود. اما ثروت نبود که برای اوبرتری آورد. راز موفقیت اودرجامعه آمریکایی نیکخواهی ویاری اوبه مستمندان جامعه بود. در لسآنجلس و بورلی هیلز، جایی که بسیاری از آمریکاییان ایرانیتبار پولدار به سرعت ریشههای خود را فراموش کردند، بیژن و نامش آغوش خود را به سوی آن ریشهها گشودند. او ظاهری همواره شاد داشت و هنگامی که از او پرسیدند این انرژی و جوانی را چگونه حفظ میکند، پاسخ داد: «من هر روز چیز تازهای یاد میگیرم.» از بیژن سه فرزند به جا مانده است. دانیلا، از ازدواج نخستین او، و نیکولاس بیژن و آلکساندرا از ازدواج دوم او با تریسی مرداک، مدل ایرلندی ژاپنی و طراح داخلی. عطر پرآوازه او DNA نامش را از ترکیب حروف نخست نام این سه فرزند گرفته است. آنچه بیش از هر چیز نام بیژن پاکزاد را جاودانی میکند، مهر او به مردمش، و به معنای دقیق کلمه به خانوادهاش است. گفته میشود که وصیت کرده است بر آرامگاه او سنگ سیاهی گذاشته شود با این جمله «بیژن پاکزاد فرزند محسن پاکزاد» و آن هم تنها به فارسی.
سلام به همه عزیزان
عده ای از دوستان خیلی لطف داشتند و می خواستند بدانند چگونه باید به وبلاگ من رای بدهند.
بعضی دیگر هم خوششان نیامده و مرا نکوهش کرده اند و یا گفته اند که وبلاگ هیچ کسی برتر نیست و.....
اما اصل قضیه:
مطلب من همان طور که از موضوع آن پیدا است یک مطلب طنز است. من این را فقط برای طنز نوشتم و کاریکاتور آن هم از یک سایت گرفتم که آدرسش در زیر کاریکاتور هست.
این مطلب برای کسانی بودکه میخواهند خودرابه هر قیمتی مطرح کنند و با هر کلکی معروف شوند. من خودم به این چیزهاو اینگونه مسابقات هیچ اعتقادی ندارم. اما دوست عزیزی که گفتی وبلاگ برتر وجود ندارد. وبلاگ برتر هست. چون مسابقات این چنینی می گذارند و یک وبلاگ که بیشتر از بقیه رای بیاوردبه عنوان وبلاگ برتر انتخاب میشود. اما این انتخاب دلیل بر هیچ امتیازی نیست. چون خواندن وبلاگ به نظر من سلیقه ای است. هر کسی بنا بر سلیقه و علاقه مندی اش وبلاگی را انتخاب کرده و می خواند.
در پایان از همه دوستان و عزیزان و سروران تشکر می کنم. هم کسانی که منت گذاشته و لطف بی کران به من داشتند و می خواهند به من رای بدهند و هم کسانی که از من انتقاد کرده و ایراد گرفتند و مرا مسخره کردند. از همه شما متشکرم
من در هیچ مسابقه ای شرکت نکرده و نمی کنم و نخواهم کرد. در این وبلاگ فقط به خاطر شما عزیزان می نویسم.
چون دوستان بسیار عزیزی در اینجا پیدا کرده ام و باز هم دوستان بیشتری خواهم یافت.
پس تنها به عشق شما دوستان و عزیزان اینجا هستم نه مسابقه و نه هیچ چیز دیگر.
در آمریکا و کانادا فیلمی مستند یک ساعتهای تحت عنوان «ایرانیوم» (ترکیبی از کلمات ایران و اورانیم) به کارگردانی «آلکس ترایمن» یک اسراییلی ساکن کرانه باختری و تهیهکنندگی «رافائل شور» فیلمساز اسراییلی-کانادایی روی پردههای سینما رفت که موضوعاش «برنامه هستهای ایران» است.
فیلم غالبن با استفاده از شخصیتهای سیاسی راستگرا و تندروی آمریکا مشهور به بازهای جنگطلب از جمله «جان بولتون»، «کند تیمرمن» و «مایکل لدین» و آرشیو خبری شبکه فاکس نیوز درست شده است و گویا تلاش دارد به اوباما القا کند که زمان برای ریاست جمهوری او و دمکراتها به پایان رسیده و اکنون نوبت ماست. چنان که جایی در پایان فیلم میشنویم که گوینده متن فیلم (شهره آغداشلو) میگوید: «زمان به سرعت در حال سپری شدن است و دیگر زمان عمل فرار رسیده است.»
در این فیلم علاوه بر افراد فوق سه چهره ایرانی مقیم آمریکا چون «محسن سازگارا» و «امیرعباس فخرآور» و «ماندانا زندکریمی-اروین» نیز ظاهر میشوند و به ارایه تحلیل و ابرازنظر میپردازند.
«ایرانیوم» در واقع مجموعهای از تحریفهای تاریخی و اغراقآمیز است که در برابر چشم مخاطب عمومن بیاطلاع آمریکایی قرار میگیرد. آنچنان که گویی آمریکا با خطری اجتنابناپذیر و قریبالوقوع حمله اتمی از سوی ایران در خاک خود روبهرو است.
این در حالی است که علیرغم ادعاهای که در این فیلم مطرح میشود آژانس بینالمللی انرژی هستهای هنوز این موضوع را تایید نکرده است که ایران در پی ساختن بمب اتمی است و صرفن از عدم دلایل کافی و نیاز به بازرسیهای بیشتر تاسیسات هستهای ایران خبر داده است.
با این حال جان بولتون، کند تیمرمن و مایکل لدین و دیگر کسانی که در این فیلم علیه ایران سخن میگویند، به وضوح در سابقه کاری خود نشان دادهاند که برای حمله به یک کشور اساسن خود را ملزم به ارایه دلایل و مدارک مستدل نمیبینند و برای رسیدن به هدف، دست زدن به هرنوع دروغپردازی را مجاز میشمارند، دقیقن مانند نقشهای که برای حمله به عراق طراحی کردند.
میگویند یکی از فنون سفسطه چیدن صغرا و کبرای غلط و گرفتن نتیجه دلخواه است، برای مثال:
«در باز است،
باز پرنده است،
پس در پرنده است!» (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
سرچشمه تهران، شلوغ است ومردم ماهی میخرندوبه خانه میبرند.ایستادهام منتظر که جعفر ماهی فروش مورد اعتمادم ماهی سفیدی را که برایم کنار گذاشته بگیرم و بروم خانه. دخترک پا میکوبد و زن دستش را میکشد.«نداریم. پول نداریم ماهی بخرم.»
چشمانم روی صورت زن درجا میزند.او رنگ پریده و درمانده است. انگار سالهاست چیزی نخورده است. دست دخترش را میکشد و دختر بچه زار میزند
جلو میروم .خودم رامعرفی میکنم. زن چادرش را میکشد توی صورتش و میگوید: «فرمایش؟»
«چند وقت است گوشت نخوردهاید؟»این را بدون هیچ مقدمه و موخرهای میگویم. زن سعی میکند از جلویم رد شود. بعد ناگهان برمیگردد و میگوید:« شش ماه است. آخرین بارهم خانه زنی گوشت خوردم که خانه شان کار میکردم.
«حتی برای عید نوروز گوشت نخریدهاید؟ خوراکیهای عید چی؟»
«شماشکمتان سیر است که این حرفها رو میزنید. یک قدم بیایید جنوب شهر ، حول و حوش قلعه مرغی، خانی آباد، مثل مازیادند. گوشت که سهل است نان هم ندارند بخورند.»
مرد ده تا ماهی سفید میگیرد. دست در جیبش میکند و پنج هزاریها را میدهدبه جعفر آقا.«حاجی سال خوبی داشته باشی. به حاج خانم هم سلام برسون. ان شالله همیشه با برکت باشه سفره ات.»
حاجی دستی به ته ریشش میزند و میگوید:« در پناه حق باشی»
از جعفرآقا میپرسم:« این حاجی کی بود؟» جعفرآقا میگه:« یکی از معاون شهرداری منطقه دوازده است.» نمیشناسیش؟خیلی وضعشون توپه. با این سپاهیها هم کار میکنه و کار و بار تجارتش بد نیست.
ماهی سفیدم را از جعفر آقا میگیرم. دو کیلو ماهی میشود سی هزار تومن.باورم نمیشود.برای من که از طبقه متوسط جامعه هستم این مبلغ زیاد است. چه برسد به زنی که دست دختر خود را میکشید و سرش داد میکشید
عذاب وجدان گرفتهام. سوار ماشین میشوم و به سمت محله قلعه مرغی میروم. حال و هوای شمال تهران و تجریش در این کوچه خیابانها نیست.بعضی جاها، تشتهای قرمز ماهی قرمز ها و ماهی سیاهها است. مردم مثل شمال شهر با سرعت از ا ین سو به آن سو نمیروند. مجید تورش را در تشت قرمز میاندازد و یک ماهی سرخ برای پسری هفت هشت ساله میگیرد.«چند سالهای پسر جان؟»
«هشت ساله.»
«سبزی پلو ماهی میخورید؟» این را که میپرسم انگار سوالی غریب پرسیدهام.
«من تا بحال ماهی نخوردهام. مادرم همیشه از سبزی پلو ماهی شب عید برایمان گفته اما هیچ وقت نشده که سبزی پلو بخوریم.»
میپرسم:«پدرت چه کاره است؟»
پدرم کارگر کارخانه است.امسال حقوقش سه ماهی است عقب افتاده. اوضاع خوبی نیست. مادرم هم دست راستش دیگه کار نمیکند و در بستر افتادهاست و من بجایش عصرها بعد از مدرسه آدامس میفروشم.»
«عید برایت چه معنایی دارد؟»
«گاهی چند تا اسکناس قرمز پانصد تومانی عیدی. همین بقیهاش غر و اندوه و دعوای مادر و پدرم است. همش اینکه ما نداریم. که فقیریم و لباس نو برایمان نیست.»
«ماهی که سهل است ما مدتهاست گوشت آشغال هم نخوردیم . دلتان خوش است شما سر سال نویی ازاین سوال ها میپرسید. شکم بچههای غریبه سیر باشد شکم بچههای ایران چه ارزشی دارد.»
این را مردی میگوید که بساطش را چیده و در حال فروش تخم مرغ رنگ کرده است.« اینها را زنم رنگ کرده.میدانم که قیمیتی ندارد .اما خب یه پولی میشود برای شکم بچههایم»
سال نو میشود. فقر اما روز به روز بیشترمیشود و تعداد بیکاران، زیادتر.در میان همهمه آجیل و شکلات و خوراکی و عیدی و سبزی پلو ماهی کودکان کار و خیابان، کارگرانی که ماههاست حقوق نگرفتهاند.خانوادههای بیسرپرست و...اما هیچ تعریف مشخص و شادی از نوروز و عید ندارند.آنها در همان تعابیر ساده و همان غذاهای خالی از رنگ و طعم سال نو را آغاز کردند.
هند است و هزارتا جشن و مراسم و فستیوال و تعطیلی. روز بیست مارچ ( دو روز پیش) مصادف با بیست و نهم اسفند هم جشن رنگ برگزار شد. جشنی که ریشه در سالیان خیلی خیلی دور دارد . هم زمانی این جشن با نوروز ما نشان از ریشه های مشترک اقوام است. هندی ها در هند و نپالی ها و سریلانکایی ها هم همین جشن را هر ساله در آغاز بهار برگزار می کنند. هرچند که در این بخش از هند، تفاوت زیادی بین بهار زمستان نیست.

این جا در زمستان هوا خیلی خنک می شود اما از ننه سرما و بخاری و برف خبری نیست.

ما گردش زمین و اون قضایای ستاره شناسی و … که من بلد نیستم ، می گوید که در این وقت و روز، آغاز بهار است چرا که زمین و خورشید در مدار فلان و بهمان قرار می گیرند. این جشن برای من تنها بازی رنگ و طبیعت و انسان است که تلاش می کند خود را همرنگ طبیعت کند.
از بی رنگی و سفیدی یکدست در زمستان به طراوت و رنگارنگی شکوفه ها و گل ها و آبی آسمان . این هم چند عکس از این روز پایانی زمستان و آغاز بهار که بچه و پیر و جوان و دختر و پسر را، انسان را قرن هاست که به وجد و شعف پایکوبی وا می دارد. در ضمن نوروز و آغاز بهار به همه تبریک و سالی پر از رنگ و طراوت برای همه آرزو می کنم.
نـوروز، جشن آغاز سال، امروزه در ایران و کشورهای دیــگر «جهان» بــه عنـوان مهمترین جشن ســـال، اهمیت خاصی دارد. هرچنـد کــه در طول تـاریخ ایــران، جشنهـای مهرگـان، سده، آبـانـگان، یـــلدا، و جشنها و مراسم دیــگر ملی، همیشه بـــا شکوه خاصی جشن گـــرفته مـیشدند و حتــا در بعضی موارد، اهمیت آنها از نــوروز نیـز بیشتر بــوده، امـــا جشن نوروز تنـــها نمونه ایـــن جشنهای ملی است کـــه همواره اهمیت خود را حفظ کــرده و در بــــرابــــر اقداماتی کــــه بـرای محدود کردن آن صورت گرفته، همیشه ایستـــاده است.
خاصیت فــرا ملیتی و فــرا دینی نوروز یکی از دلایــل اصلی ایـــن استقامت و همگانی بــودن آن در بیـن مردمــان مختلف است. در روز ابتــدای فروردین، کــه بنــــام پـــاک و بــرکت دهنده اهـورامزدا (خدای پــاک) مزین شده است، خورشید وارد برج حمل شده و جهــان از نــو آفــریده میشود. ایــرانیــان قدیم بــــرای استقبال از سبزی بهـاران 25 روز مـانــده بــه فروردین بــر 12 ستون خشتی یا سنگی (12 ستون، اشاره بـــه اعتقاد کهن قرار گــرفتن جهان بــر روی 12 ستــون دارد) سبـــزه میکـــاشتند. ششمین روز فروردین که بنا به دیدگاههای بسیاری از محققان و موبدان زرتشتی، سالروز تولد زرتشت اسپنتمان است، به نوروز بزرگ معروف است. آوردهاند که در بامداد آن روز به کوه بوشنج شخص خاموشی که دستهای از گیاهان خوشبو در دست دارد ساعتی نمایان است، سپس پنهان میشود و تا سال دیگر در همین هنگام دیگر نمایان نمیگردد.
عده زیادی فرق میان نوروز و لحظه تحویل سال نو را درست نمیدانند. تعریف درست نوروز نخستین روز سال در تقویم ایرانی است یعنی یکم فروردین ماه و یا روز اورمزد از ماه فروردین. لحظه آغاز نوروز درست پس از نیمه شب است و این یک لحظه «تقویمی» است. لحظه تحویل سال یک واقعه یا لحظه «طبیعی» است و زمان آن میتواند ساعتها با لحظه آغازین روز یکم فروردین فاصله داشته باشد. بنابراین، لحظه تحویل سال در سراسر جهان یکی است، ولی لحظه آغاز نوروز (یکم فروردین) نسبی است، نسبت به خط استاندارد زمان بینالمللی که در گذشته به خط «گرینویچ» مشهور بود و هنوز هم اکثر مردم آن را به همین نام میشناسند.
نوروز در طول تاریخ، همیشه به عنوان جشنی متحد کننده و بدون وابستگیهای نژادی، زبانی، و دینی مطرح بوده و تمام مردمی که به صورتی وابسته به جهان فرهنگی ایرانی بودهاند، آن را به عنوان جشن آغاز سال خود قبول کردهاند. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه مطلب...
پرده دوم
سارا را با پیرمرد میان آهنگ ملایمی مییابم، کاسه مسی در دست سارای کوچک مرا یاد قصه الیورتویست میاندازد، همان جای داستان که الیور، سهم بیشتری از غذا میخواست و اکنون ساراست که از زندگی سهم بیشتری میخواهد تا آرزویش برآورده شود، شب عید است و سارا هنوز لباس دست دوم سال پیش را پوشیده.نوای آهنگ در میان نسیم گم میشود اما زیاد از پیرمرد روشن دل و سارا که قرار است نقش راهنما را برایش بازی کند دور نمیشود، درست جایی ابتدای خیابان چهارباغ تا میدان انقلاب، حالا یدالله 60ساله با تنها نوهاش ساز میزند تا رسیدن عید را نوید دهد.
اینجا اصفهان است، همان شهری که هر روز هفته میشود بازار کاسبی آنهایی که میگویند میان این همه رفت و آمد، خاطرهای برایشان باقی نمانده است. اصفهانی که نصف جهانش میخوانند و به پلها و گنبدها و مناطق تاریخی و چهارباغش مینازد و شهری است برخوردار شاید اگر مسافر باشی فکر کنی شهر خلاصه میشود به همین زیباییهایی که شب عید با گلهای مخملی سرخ و زردش زیر آسمان آبی جلوه گری میکند اما در حاشیه شهر به دور از دود و بوق ماشینها، میتوانی مردمان فقر زده را ببینی که میخواهند برای خود لباسی که دیگران چندین بار پوشیده اند یا از آن خسته شده اند میشود لباس سال نوی آنها.کوچهها اینجا پیچ در پیچ و تنگ و باریک است و فقر اینجا دل میزند. طعنه اعتیاد را در گذری سرسری هم میشود دید، پیر و جوان هم نمیشناسد.توی کوچه پر است از بچههایی که به آب جمع شده توی گودی آسفالت ترک خورده دل خوش کردهاند یا کودکانی که با چوب و چرخی توی خاکهای زمینی بکر بازی میکنند، چهره زهره که هر از چند گاهی سرفه یی مهمان حنجره زخم خوردهاش میشود، تو را مجبور به سکوت میکند. تمام بدنت مورمور میشود. پایت را که از دل شهر پایینتر میگذاری، آسمان اینجا رنگ دیگری دارد.
پایینتر که میروی کوچهها تنگتر میشود و هوا سنگینتر، دیگر از ساختمانهای قد و نیم قد خبری نیست آنچه هست خانههایی تو دل بن بستایی است که به پتویی آویزان ختم میشود.یادت به عذرا میافتد که بدترین خاطرهاش وقتی است که ماهی قرمز نداشتند به نظر میرسد شش ساله باشد اما خودش میگوید 10 سال دارد.غروب توی محلههای پایین شهر دلگیرتر است تشنهای، انگار ذره ذرههای مرطوب وجودت هم میان اهالی خشک میشود آنجا که از میان هزاران رنگ که میشناسی، تنها خاکستری به یادت میماند ...
جنس نوروز انگار در حاشیههای شهر فرق میکند، اینجا کسی نمیداند چند روز به عید مانده است. نسیم، شولای درختان را میآشوبد و پوست آسمان چنان نرم است که به جدار رودخانه میماند، اینجا اما دم عید که میشود جوش و خروش بالای شهر زیاد معنی ندارد مردم حاشیه غرق در افکار مشوش خود، قدم میزنند و کوچههای خاطرات را پشت سر میگذارند، باز هم کوچهای بن بست، بن بستی که همیشه وجود داشته و هنوز نتوانسته اند فراتر از آن گام بردارند.
هر گاه به این جا رسیدهاند همین بن بست، دست نخورده و آشکار، آنها را از ادامه مسیر باز میداشته، بن بست نداری و نابسامانی، بن بست فقر، بن بست بی پولی و دهها راه نرفته و راه نخواسته...اینجاست که بوی عید توی محلههای پایین شهر بدجور توی ذوق میزند آنجا که میل به داشتن یک جفت کفش نو و یا دست کم یک شام حسابی به انتظار زل میزند.
پرده اول
پیرمرد ته سیگارش را زیر پا له میکند، به عمق نگاهش که بروی یک مرد 70 ساله را میتوانی ببینی که سالها پیش توی همین ویرانهها خانهای برای خودش دست و پا کرده و حالا کزکرده گوشه دیوار کاه گلی خانهاش. عیدها برای پیرمرد آن قدر کمرنگ است که حتی یادش نمیآید حالا چندم اسفند ماه است، این را به خوبی میتوانی از دیگران هم دریابی جوانهایی که توی کمرکش کوچه دستفروشی میکنند، سبزی و تنقلات و خیلی چیزهای دیگر که قرار است نان سفره شود چه عید باشد و چه نباشد.
اما به رسم دیرینه قالی ها روی پشت بامها دست به سرو روی هم میکشند و تار و پودهای از هم گسستهشان بازی میکند حتی اگر سر سفرهها ماهی پلو نباشد عید که میآید حال و هوای این کوچه پس کوچهها که خیلی وقت است فراموش شده عوض میشود.اما سوز آخر سال هنوز هم بدجور توی این کوچههای خاک گرفته که بیش از صدها نفر را توی خودش جا داده، بدون هیچ قیدی میوزد، احمد که هفت سال است اینجاست، صورتش را میدهد به آفتاب نیم مرده و میگوید: برای فقرا عید یعنی چه؟ اما این برای همه اهالی کوچه مصداق ندارد توی کوچه پر است از هیاهوی خانه تکانی کسانی که قالیهایشان را میتکانند تا تکانی به زندگی محقرشان بدهند.
کمی جلوتر میان راه باریکههایی که پر از خرت و پرتهای مختلف بساط احمد بیشتر از همه نظرت را جلب میکند، کودکی ریز جثه با صورتی آفتاب سوخته و لپهایی که کویر شده روی صندوقچهای چوبی توی تشتی قرمز رنگ ماهی میفروشد ماهیها جست و خیز کنان هر از چند گاهی خواب آب تشت را آشفته میکنند.
احمد نان به دست، لقمههای نان را چنان در دهانش فرو میدهد که انگار چند روز است نان نخورده، انبوهی از بچههایی که دایرهوار احاطهاش کردهاند، خنده و آبی چشمهایش را بیشتر رو به خاکستری برده.
احمد هم بی کس وکاراست، ازهمان کودکی ذرات وجودش خشونت را دیدند، احمد یکی از همانهایی است که همیشه عید را دوست دارد چون با فروش ماهی ها و سود کمی که به دست میآوردمیتواندبرای خواهرش کفش بخردومیگوید: کفش تق تقی میخواهد قرمز که برق بزند، باهرسکه چشمهایش است که برق میزندوماهی ازتنگ پلاستیکیش کم میشود.پشت شیشههای ذره بینی عینک احمد دو تا چشم، زل زده به بیرون، قرمز و متورم، صدای مرغ و خروسها از خانههای تو سری خورده میآید، و زخم یک کلمه است که در پس نداری احمد، در فضای گمشده فقر، بزرگ میشود و مدام ضربه میزند و حالا دردها و زخمهای احمد است که تا دوردست آسمان پرت میشود.
آیا تاکنون از خود پرسیدهاید از میان این همه سرگرمی، بازی و رشتهی ورزشی که بشر در طول هزاران سال برای خود ساخته است، چرا ورزش فوتبال به این میزان از محبوبیت دست یافته است؟ پاسخ در شباهت بیاندازهی فوتبال و زندگی است. زندگی مانند فوتبال به معنای واقعی خود یک بازی است با قواعدی تقریبن مشخص، که در عین حال، رعایت آنها نمیتواند تضمینی صددرصد برای موفقیت باشد و چهبسا آنها که قواعد و ساختارهای موجود را شکستهاند به نتایج بهتری رسیدهاند.
از بزرگترین لذات این دو بازی آن است که نتیجهاش بر ما مشخص نیست وگرنه جذابیتش را برای ما از دست میدهد، به همین سبب است که دیدن مسابقهای که نتیجهاش را از پیش میدانیم، برایمان لطفی ندارد. اگر فرض کنیم که در زندگی نیز انسانها زمان مرگشان را میدانستند، زندگی چیزی نمیبود به جز رنجی دایمی. زمان در فوتبال از مهمترین عناصر است درست مانند زندگی. در هر دو آنها اگر از زمان به درستی بهره گرفته نشود، شاید دیگر فرصتی برای جبران خطاها باقی نماند، در سوی دیگر همیشه میتوان به آینده امیدوار بود و شاید بتوان در دقیقهی نود کاری کرد که در تمام زندگی در حسرت آن ماندهبودیم. عنصر اتفاق در فوتبال بسیار تاثیرگذار است و متاسفانه قاعدهی ثابتی در این مورد وجود ندارد. یک ضربه ممکن است بر خلاف جهت کلی بازی به گل شدن توپی بیانجامد که اگر هزار بار دیگر تکرار شود، آن نتیجه را حاصل ننماید. این روح حاکم بر بازی فوتبال و زندگی، از سویی آنها را به شدت بیرحم مینمایاند و از سوی دیگر این غیرقابل پیشبینی بودن بر شیرینی و جذابیت هر دوی آنها میافزاید. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
خبرنگار شبکه خبری صداقت ، در گزارشی اجتماعی روایتی تلخ اما واقعی از کوچه پس کوچه های جنوب تهران را بیان کرده است.
ـ « ما ! ما رفتیم ، بعد آنها گفتن ما دیه نمی خوایم . گفتیم رضایت ندهند . آنها گفتند باشد . » سرش را پایین میاندازد و با پاچه شلوار نخیاش بازی میکند. " خوشمان نمی آمد از پدرمان ...
به گزارش خبرنگار اجتماعی شبکه خبری صداقت ، اینها را وقتی عاطفه می گوید انگار همه خانواده در جیبش جا گرفته اند .
در چهره این دختر جنوب شهری چیزی بود . بر لبهایش حرفی مانده بود همانطور که خودش روی دستهایش ... سرد است . عاطفه می خندد . به چراغ علاالدین شکسته و لکنته گوشه اتاق اشاره می کند و می گوید " با همین گرم می شویم . " امــا دروغ می گفت عاطفه هیچگاه گرمی را حس نکرده بود . او به یکباره بزرگ شده بود .
کابوس پدر را طوری روایت می کند ، در چند جمله ، انگار که دارد از مردی بیگانه ، از همسایه ایی دور حرف می زند ."پدرم تزریقی ست، به یکی از دوستانش تزریق کرد، او هم مرد، الان هم توی زندان است"! همین! "ما رفتیم، آنها دیه نخواستند، فقط ما گفتیم رضایت ندهند. آنها هم گفتند باشد." و من در عجبم که چرا نه ؟ چرا نه؟ و باز لبخند می زند؛ "خوشمان نمی آمد از پدرمان..!"
عاطفه خوب یاد گرفته خودش را بزرگ کند؛ اینجا خانواده ای ندارد ، پدری معتاد، مرتکب قتل، ساکن زندان، و مادری که جور زندگی خانواده را بکشد و خودش هم ساکن زندان این خانه سرد. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
این روزها، روزهای دیگری است، نیم امیدم و نیم ناامید. یک چشم خونم و یک چشم اشک، امروز میخواهم از ایران بنویسم. راستش دلم برای خودمان میسوزد. ما مردمی تنها هستیم که برای دولت مردانمان هیچ ارزشی نداریم. اگر مانند گله پشت سرشان هر طرف برویم، میشویم مردم غیور و ارزشی و اگر مخالفان باشیم میشویم فتنهگر.
اگر هواپیمایمان سقوط کند میشویم یک آمار کوچک هفتاد نفره به قول وزیر راه. میشویم یک عدد ناچیز. اگر گروگان بگیرنمان تا وقتی نخواهند با کسی یا خبری معاملهمان بکنند هیچ اهمیتی نداریم. دلم برای خودمان میسوزد. که به جرم ایرانی بودن هر چهقدر زیر بار ظلم فریاد بزنیم هیچ کشوری در اطرافمان نیست که حمایتمان کند، برنامههای خبریشان پر بشود از فریاد تظلم ما.

ما چون مانند مردم مصر نیستیم که اگر به پا خواستیم سرتاپای برنامههای کشورهای عربی پر بشود از حمایت ما، انگار همهچیز در لایههای عرب و عجمبودن از بین میرود و به جایش تمام رنجها و همت ما یک خبر چند دقیقهای میشود در یک برنامه خبری کوتاه.
دلم برای خودمان میسوزد. چون نفت داریم، چون ثروت داریم، ثروتی که میتواند خرج زخمهایمان شود ولی کرور کرور هزینه باج دادن به کشورهای دیگر میشود که زیرمیزی هرچه میخواهند بگیرند، از دستگاههای شنود تا سیستمهای قوی پارازیت. برای آنکه انعکاس اندک صدای مردم را خفه کنند. برای آنکه ثروت عظیم این سرزمین را برای نیتهای سیاه خود هزینه کنند و مردم را تشنه و گرسنه چندرغاز آخر ماه دنبال خود بچرخانند.
من تلخم امروز روزمرگیهایم بوی خون، بوی اشک، بوی نفرت میدهد. نمیتوانم تلخ نباشم از این همه تنهایی مردمی که سهمی کوچک از آزادی را میخواهند، سهمی کوچک از یک زندگی سادهی یک انسان، در یک گوشه تاریک دنیا را…
من دلم برای خودمان میسوزد از تنهاییمان در بازیهای سیاست و سیاستمداران دنیا، از بازیهای خبرگزاریها، از بازیهای کثیف رسانههای دنیا، ما مردم تنها و غریبی هستیم که حکومت دارانمان با پتک بر سرمان میکوبند و در یک حصار بسته محصورمان کردهاند و صدای فریادهای ما را تک تک با ضربههای تازیانهی بیدادشان خاموش میکنند.
نمیدانم ویدئوی آن دختر تونسی را گوش کردهاید یا نه؟ او میگوید مردم دو کشور تونس و ایران گرفتار دو نوع دیکتاتوری بودند و هستند دولتی که مردمش را مجبور به لامذهبی میکرد و دولتی که مردمش را به زور میخواهد مذهبی کند. راستی که چه قدر خندهدار است. آیا پذیرفتن یک حقیقت ساده اینقدر سخت است، که برای انسانها کمی آزادی در تفکر و اراده، که خداوند قرار داده را هم دریغ کنیم. نه به آن زمان که از زور «رضا خان» چاقچورها را روی سر دو دستی باید میچسبیدیم و نه به حالا که برای یک لاخ موی بیرون زده جواب نکیر و منکر این دنیایی را بدهیم.
ایمان آوردم به اینکه جادههای حماقت انتها ندارند، فقط کافیست در زرورق مذهب بپیچی و هر دروغ و تزویری را به خورد مردم بدهی. یاد بدهی بزنند، بکشند، یاد بدهی قربتن الیاله شکنجه کنند، فتوا بدهی بدنها را سلاخی کنند، بهنام نامی حیدر تجاوز کنند و دخترکان نابالغ سیه چشم را بسوزانند.
راستش دلم خیلی برای خودمان میسوزد. سالها یادمان دادند تکبیرت الاحرام را پشت مردمی عمامه به سر بگوییم. نمازهای کودکیمان را به مردمانی بیگناه و عابد اقتدا کنیم غافل از اینکه همین عبا بر دوشان طعم شیرین قدرت و ثروت را که چشیدند خود را مالک و صاحب کوچکترین دهلیزهای ذهنمان کردند. میگویند چه بخوریم، چهطور جشن بگیریم، چه فیلمی ببینیم، چه کتابی بخوانیم، چه مهمانی بگیریم، چه لباسهایی را بپوشیم، چهطور نفس بکشیم و چهطور بمیریم.

کجا رفتند عالمانی که در زمان شاه کوچکترین منکری اتفاق میافتاد کفن پوش بیرون میآمدند ، در حرمها بست مینشستند و عزای عمومی اعلام میکردند…. فربهشدن از پولهای نفت و معدنهای کشور آنچنان بیغیرتشان کرده که در کنج حجره هایشان خزیدهاند. این همه ظلم را میبینند و دم بر نمیآورند.
چه شد؟ آن همه حدیث که به زور در کتابهای درسی به خوردمان دادید. واسالاما که اگر خلخال زن یهودی در مملکت اسلامی دزدیده شود. دم بر نمیآورید که در مملکت قرآنی که ادعایش را دارید چه بر سر دختران و زنان مسلمان میآید. دین مهربانی که میگفتید همین بود. باطوم و شلاق و گلوله….. آزادی که ادعا میکردید به زندانهای سیاه تان ختم میشد.
چهقدر دلم لبخند میخواهد. چهقدر قهقهه بیدغدغه میخواهد، داستان روز مرگیهایم داستان غصه و انتظار شده. انتظار برای روزهایی که دوست داریم از راه برسند روزهای لبخند .