در پی سفر محمود احمدی نژاد، به جزیره ابوموسی، با نزدیک به سه هزار نفر جمعیت، مسئله اختلاف تهران با امارات متحده عربی برسرمالکیت این جزیره ودو جزیره نزدیک آن، تنبهای بزرگ و کوچک، بار دیگر در صدر مهمترین خبرهای جهان جای گرفته است.
نیروهای ایرانی چهل ویکسال پیش درآذرماه۱۳۵۰درعملیاتی به دقت محاسبه شده،براین سه جزیره مسلط شدند. ناگفته هایی ازاین عملیات تاریخی را اززبان کسی می شنویم که در آن زمان معاونت سردبیری کل روزنامه اطلاعات را بر عهده داشته است:
از انگشت شمار گزارشگرانی بودم که نیروهای ایرانی را در این عملیات همراهی کردند. سفر هیجانانگیزی در پیش نداشتیم، از دست کم یک هفته پیشتر میدانستیم که ایران به زودی پس از نزدیک به ۷۰ سال استعمارگری بریتانیا بار دیگر بر سه جزیره مهم و استراتژیک ابوموسی (به روایتی با نام ایرانی گب سبزو) و تنبهای بزرگ و کوچک رسماً مسلط خواهد شد. سفری بیهیجان در پیش بود، اما تاریخی.
نیروی دریایی شاهنشاهی ایران با تشکیل ستادی ویژه در جزیره قشم در ۲۲ کیلومتری تنب بزرگ خود را آماده کرده بودتادرمراسمی تشریفاتی درفش ایران را در این سه جزیره بیهیچ درگیری وحادثهای به اهتزازدرآورد. هواپیماهای شکاری ایران برفرازاین سه جزیره در پرواز بودند.
ساعت ۶:۱۵ بامداد روز نهم آذرماه ۱۳۵۰، یک روز پیش از خروج کامل نیروهای استعمارگر بریتانیا از شرق سوئز من جمله از خلیج فارس، عملیات نیروی دریایی ایران آغاز شد و در عرض ۳۵ دقیقه پایان گرفت.
در ابوموسی، تنها جزیره مسکونی از میان سه جزیره یاد شده، شیخ رأسالخیمه، شیخ صقر، شخصاً به استقبال نیروهای ایرانی شتافت و میان آنها شیرینی پخش کرد. مراسم در تنب کوچک معروف به تنب مار نیز بیهیچ حادثهای به انجام رسید.
از ناخدافریدخزعل، یکی ازفرماندهان این عملیات پرسیدم من دراینجاماری نمیبینم پس چرا آن راتنب مارمینامند؟ ناخداخزعل بخشی ازجزیره رابه رگبارگلوله بست وناگهان دیدم که انگار تمام تنب کوچک به حرکت درآمد. سراسر جزیره مار بود و مار بود و مار.
در تنب بزرگ هم برپایه قرار و مدار با شیخ رأسالخیمه و نمایندگان لندن، قرار بود دست به دست شدن قدرت بیحادثه بگذرد. اما آنچنان که شهریار شفیق، پسر کوچک خواهر همزاد شاه ایران و یکی دیگر از فرماندهان عملیات بازستانی این سه جزیره به من گفت، افسر نگهبان انگلیسی در رأس الخیمه که شیفت بامدادیاش را تازه آغاز کرده بود از این قرار و مدار ابراز بیخبری میکند و به مأموران شیخنشین در تنب بزرگ دستور میدهد تا روشن شدن قضیه مقاومت کنند.
در میان مأموران در پاسگاه تنب بزرگ نیز دودستگی پدید میآید، یک دسته از تحویل قدرت با مسالمت کامل به ایرانیها هواداری میکردند و دسته دیگر از فرمان افسر نگهبان انگلیسی. در این گیرودار یک سروان ایرانی، رضا سوزنچی، همراه مهناو یکم حبیبالله کهریزی و ناوی وظیفه آیتالله خانی که احتمال درگیری دراین جزیره را در خواب هم نمیدیدند به پاسگاه نزدیک شدند. آنها حتی سلاحهای خود را آماده شلیک نساخته بودند. خروج هوادران تحویل و تحول مسالمتآمیز از پاسگاه در حالت آماده برای واگذاری سلاحهایشان به این دیدگاه سه ایرانی یاد شده قوت بیشتری میبخشید؛ دیدگاهی که به زودی با رگباری از گلوله از درون پاسگاه، بیپایه بودن آن مشخص شد.
هر سه ایرانی از پای درآمدند و مأموران هوادار تحویل و تحول مسالمتآمیز وحشتزده به درون پاسگاه بازگشتند. نیروهای ایرانی ناگزیر با هلیکوپتر در پیرامون پاسگاه پیاده شدند. ناخدا فرید خزعل و دریابان شهریار شفیق از نخستین ایرانیانی بودند که به درون پاسگاه تنب بزرگ یورش بردند و مقاومت سنگر گرفتگان در آن را در هم شکستند.
به زودی سنگرگرفتگان با دادن یک کشته همگی اسیر شدند. یکی از این اسیران که شهروندی یمنی بود میگفت همکارانش به فرمان مستقیم صدام حسین، مرد نیرومند عراق، در برابر ایرانیها مقاومت کرده بودند.
بدین سان ابوموسی و تنبهای بزرگ و کوچک پس از ۶۸ سال استعمارگری بریتانیا بار دیگر پرچم ایران را برفراز خود افراشته دیدند.
همزمان اشرف، خبرنگار-عکاس خبرگزاری تاس، خبرگزاری رسمی و دولتی روسیه شوروی آن زمان، که با ترفندهای چشمگیری خود را در شمار مسافران هلیکوپتری جای داده بود که خلبانیاش را شهریار شفیق، والاگهر آن زمان، برعهده داشت ناکام شد.
شهریار شفیق با اشارات معنیدار به سرنشینان ایرانی هلیکوپترش چنان به پرواز درآمد که در طول سفر از ابوموسی به قشم، اشرف دوربین را رها کرده و دو دستی میلهها را چسبیده بود و هرگز فرصتی نیافت تا عکسی را که در پی شکار آن بود بگیرد؛ عکس والاگهری از دربار ایران که روی کلاه ایمنیاش با حروف درشت نوشته شده بود «آی لاو تگزاس» یعنی من عاشق تگزاسم.
این والاگهر جزو نخستین کسانی بود که اگر گفته آیتالله صادق خلخالی را بپذیریم، به فرمان جمهوری اسلامی در یکی از خیابانهای پاریس در نخستین ماههای استقرار حکومت هواداران آیتالله خمینی بر ایران به گلولهاش بستند و او را کشتند.
ناخدا فرید خزعل، دیگر چهره شاخص عملیات بازستانی این سه جزیره نیز بر پایه روایات رسمی، یکی دوسال پس ازهمین عملیات درخانهاش درخیابان شمال سینما مولن روژ تهران خودکشی کرد. چند و چون این خودکشی هرگز روشن نشد.
تخت جمشید راهمۀ مامی شناسیم وشایدهم ازآن دیدارکرده باشیم وعظمت آنراستوده باشیم. کاخی عظیم برصفه ای پهناورگسترده بردامنۀ کوه رحمت باچنان ستونهای هنوز پابرجا و نقشها و کنده کاریهای آنچنان بی نظیر. سراپا نَقلی حیرت آور وتحسین برانگیز از برهه ای پراهمیت از تاریخ میهن گرامی ما.
اماهنوز تخت جمشید برای بسیاری ازما آنگونه که بایست شناخته شده نیست. شایدبا آشنائی بیشتر با فرهنگهای بومی غرب آسیا(پیش ازپیدایش دودمان هخامنشی)، از دولتهای آشور وبابل وسومر و اکد دربین النهرین تاشاهنشاهی دوهزارسالۀ ایلام گسترده بر پهنای ِ عظیمی از خاک ایران بتوان بهتروبیشتر به چگونگی ِبسیاری از آداب و رسوم واعیاد و معماری زمان هخامنشی، پی برد.
دولت آشور، ازقدیمیترین تمدنهای غرب آسیا (همپای تمدن مصر درشمال افریقا ازنظر قدمت) ایلامیان ساکن فلات ایران راپس از2000سال شاهنشاهی درسال640پ.م منقرض نمود. اماقوم ایلامی نه تنها از میان نرفت، بلکه وجودش چنان اهمیت داشت که تاثیرات شگرف آن برفرهنگ اقوام تازه وارد به فلات ایران غیر قابل ِ انکار است. بعدهاخود دولت آشورکه قدرتی عظیم و ویرانگر بود در سال 612 پیش ازمیلادتوسط مادها و بابلیها از پای درآمد. مادها نیزپس از165سال حکومت وسامان بخشیدن به نظامی شاهنشاهی که قبلاتجربه ای درآن نداشتندوآنرا ازایلامیان آموخته بودند، سرانجام دربرابر قوم پارس، ازپای درآمدند وهمۀ تجربه های سیاسی وحکومتی خودرابه ایشان واگذاردند.
آنچه ازنوشته های باستانشناسان برای ماباقی مانده است بیشترنقلی است جداگانه ازچگونگی بوجود آمدن این تمدنهابدون آنکه درخصوص تاثیرات قدیمیترها برتمدنهای بعدی چندان تکیه شده باشد. این تمدنها و آداب و رسوم وفرهنگهایشان ازبیش از4000سال پیش ازمیلادمسیح درغرب آسیا وجود داشته وبتدریح با یکدیگر در هم آمیخته و بعدها با آمدن آریائیها ترکیب جدیدی را ایجاد کردند که دولتها و حکومتهای بعدی در تمام منطقه و در فلات ایران میراث دار آن بوده اند.
از سوئی دیگر، چیزی درحدود3000سال پیش ازمیلادمسیح گروهی از اقوامی که ساکن روسیه مرکزی در شمال ِ سرزمینهای آسیای میانه بودندو بعدهابنام اقوام هندواروپائی نامیده شدند، شایدبدلیل سرماو یخبندان وشاید بدنبال چراگاههای سبزتر ویابه عللی که درست شناخته شده نیست،بطرف سرزمینهائی که امروزه آنرابنام قارۀ اروپامیشناسیم سرازیر شدند. اینها اعقاب ژرمنها، یونانیها، روسها، رومیها ودیگرانی که امروزه ساکن اروپا هستند، بودند.
مادها، پارسها، پارتها و هندیان اقوامی بودندکه از حدودیکهزارسال پیش از میلادمسیح، از مرکز روسیه بطرف جنوب حرکت خودرا آغازکردند. این همان گروهی است که بعدها به آن لقب ِ هند و ایرانی داد ه اند. یک شعبه از این گروه بطرف هندوستان سرازیر می شود و گروهی دیگر، با اندکی تاخیر، به سوی ِ فلات ِ ایران سفر ِ طولانی خود را آغاز میکند.
گروهی که بطرف فلات ایران کوچ میکنند نیزخود بدودسته تقسیم میشوند. آن عده که در نواحی آسیای میانه، افغانستان و خراسان ساکن میشوند اقوام پارت را تشکیل میدهند. دستۀ دوم (که بعدهابنام مادهاوپارسهاخوانده میشوند)رهسپارغرب ایران شده ودرجنوب دریاچۀ ارومیه همزیستی مسالمت آمیزی رابمدت هفت قرن آغازمیکنند. پس از700سال مجدداگروهی ازاینهابطرف جنوب ایران یعنی سرزمینی که آنرا امروزپارس یافارس میدانیم سرازیرمیشوند. گروه اول مادهادرغرب ایران میمانند و گروه دوم پارسیان را تشکیل میدهند که سلسلۀ هخامنشی از میان همین پارسیان بعدها قد علم میکند.
گروههای دیگری نیز ازغرب دریای مازندران از طریق قفقار وارد ایران شده و در شمال ایران پراکنده و مقیم شدند.
مسئلۀ مهم و قابل اهمیت اینستکه طبعا این سرزمینی که آریائیها بدان قدم گذاشتند، خالی از سکنه نبوده است. اقوام ِ ایلامی برای قرنها پیش از ورود آریائیها، بومیان اصلی این آب و خاک را تشکیل میدادند که از جنوب ِ دریاچۀ ارومیه تا همدان وشوش و لرستان و پشت کوه وپیش کوه تاخوزستان و از خوزستان تاکرمان زندگی میکردندودارای حکومت پادشاهی بودند. سنگ نبشته های بسیاری از آن زمانها یافت شده است که حتی نام پادشاهان ایلام در آن آثار بجای گذاشته شده است. بنابراین تا انقراض سلسلۀ پهلوی چیزی در حدود 4500 تا 5000 سال در ایران سیستم پادشاهی بر قرار بوده است.
حتاپیش ازتمدن ایلامیان،قرنهاپیش ازآن تمدنهای آشور، بابل، سومرواکد، دربین النهرین سیستمهای پادشاهی داشتندکه همانگونه که ذکر شد، بسیاری ازرسوم وآداب درزمان هخامنشیان از آنان و از طریق ِ تمدن ایلامی و مادها به پارسیان بارث رسیده و با تلفیق آن رسوم با آنچه که هخامنشیان ازتمدن آریائی باخودداشتندباتغییرات مناسب پارسیان، بصورت آنچه در آمده است که ما بعنوان تمدن ِ دوران ِ هخامنشی می شناسیم.
از جمله این تاثیرات اصطلاحات رسمی سلطنتی،معماری، مقابر ِ کنده شده در دل کوه، جشنهای نوروز ومهرگان وبعضی ازانواع البسه بودندکه درزمان هخامنشیان ازتمدن مادها برگرفته شده بود. مادها نیزبنوبۀ خود عمیقا از تمدنهای بین النهرین تاثیر پذیرفته بودند.
تمدنهای پیش ازهخامنشیان، از بت پرستی به خدایان متعددوسپس به خدایان سه گانه معتقد بودند. دربین ایلامیان سه خدای پراهمیت اینشوشینک، هومبان و پینی کر بودند، مادها نیز بسه خدای اصلی ایمان داشتند که در زمان هخامنشیان مبدل به اهوره مزدا، میترا و ناهید میشوند. باین ترتیب وبطورکلی، مسائلی چون زایش، بلوغ، ازدواج و مرگ، آئینهای کشت و برداشت وآئینهائی ازاین دست بیشتر از باورها و روایات مقدس گرفته شده و جنبۀ جهانی داشتند.
هخامنشیان درابتدا زردشتی نبودند.دین زردشتی پیش از ایجاد سلسلۀ هخامنشی درشرق ایران گسترش یافته بودوهخامنشیان درزمان اردشیر دوم با این دین آشنا شدند. آنجه که ازمراسم نوروز دراین مطلب آمده است، حکایت نوروز درزمان همین پادشاه و پس از اوست. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
«نوروزتان پیروز» این واژه را در ایام نوروزی بسیار شنیده و میشنویم. بهواقع این نوروز است که از نبردهای طولانی در درازنای تاریخ با جریانها و کسانی که قصد نابودیاش را داشتهاند، سرافراز بیرون آمده است. از زمان حمله اعراب به ایران و انقراض پادشاهی ساسانی که واپسین منادی برگزاری نوروز در دوران باستان بود، تا سالهای اخیر که درنهایت این جشن به صورت یک مناسبت و میراث جهانی در سازمان ملل به رسمیت شناختهشد، این منادی بهار، نام بلند خویش را از کوران حوادث گوناگون به در برده است.
چون نیک نگه کرد پر خویش در او دید
پس از حملهی اعراب به ایران، ارادهای برای زدودن هر چه نام و رنگ ایرانی داشت با قدرت هر چه تمامتر شروع به حذف آیینهای به جامانده از ایرانیان و جایگزینی فرهنگ مهاجمان به جای آن کرد. این، تنها اعراب مسلمان نبودند که با غیراسلامی دانستن آیینهای کهن ایرانی و به انحای مختلف، از کتابسوزانها تا تخریب اماکن زرتشتی و تحقیر زبان فارسی، سعی در پاککردن این رسمهای زیبا کردند، بلکه برخی از نومسلمانان ایرانی که آنک «کاتولیکتر از پاپ» شدهبودند در صف اول تهاجم قرار گرفتند.
امام محمد غزالی، فقیه ایرانی تباری که در میان مسلمانان چهرهای شناختهشده است، در کتاب «کیمیای سعادت»اش، جشنهای نوروز و سده را اظهار شعایر گبران نامیده و از اینرو توصیه کرد که کسی حتا نام این مراسم را نبرد.[1] «محمود زمخشری»، مفسر و محدث و نحوی ایرانیتبار که آثار او در علم نحو زبان عربی هنوز تدریس میشود، از این هم فراتر رفت و در کنار مذموم دانستن بزرگداشت نوروز و مهرگان[2]، اظهار داشت که راضیتر است تا به زبان عربی دشنام بشنود تا اینکه به فارسی ستایشاش کنند [3] جالب اینجاست که غزالی و زمخشری، به ترتیب از اهالی توس و خوارزم بودند، دو شهری که به پاسداشت زبان و فرهنگ پارسی شهرهاند.
رهروان خلف آنها در دوران معاصر نیز بسیارند. مرتضی مطهری که در ادبیات جمهوریاسلامی از وی با عنوان «استاد و معلم شهید» نام برده میشود، علم مخالفت با آیینهایی چون نوروز و چهارشنبهسوری را برافراشت و آیتاله خزعلی، عضو مجلس خبرگان رهبری خواستار جایگزینی عید غدیر به جای نوروز شد.[4[
دربرابرهجمههایی اینچنین از سوی فرهنگهای مهاجم و پارهای از ایرانیتباران متعصب مذهبی، نوروز نهتنهادرجغرافیای ایران امروز، بلکه درپهنهای وسیع که بخشهای بزرگی از قاره کهن را دربرمیگیرد، سینه تاریخ را شکافت و هماکنون بیش از سیصدمیلیون نفر در جهان سرگرم گرامیداشت آنند. شاید اگردربزنگاه تاریخی زمان فروپاشی شوروی سابق و پس از آن، سرنگونی حکومت ضدایرانی صدامحسین در عراق، ایران واجد حکومتی بهواقع ملی و مردمی بود، میتوانست به مثابه مرکزی برای جذب بیشتر علاقهمندان این آیین کهن در میان همسایگان خود عمل کند و چهبسا هماکنون نوروز رنگ و بویی از اینهم زیباتر در تمام منطقه به خود میگرفت، اما به بیان شیرین حکیم ناصرخسرو در شعر زیبای عقاب، «گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست».

فراز و نشیب نوروز در کشورهای دیگر
این کُردها بودند که باوجود تمام دشواریها، نوروز را در ترکیه و سوریه و عراق و هرجای دیگری که در آن ساکن شدند بهعنوان بخشی از فرهنگ دیرپای خود زنده نگه داشتند. حکومت عراق با رویکرد ضدایرانی خود، هر چه تلاش کرد نتوانست این رسم را از میان کردهای این کشور بزداید، کما اینکه در ترکیه نیز مبارزه کردها برای احقاق حقوق خود و سعی آنان در جهت حفظ فرهنگ و زبانشان ادامه داشته و امسال هم این کشور شاهد برخوردهایی خونین میان پلیس و تظاهرکنندگان در استانهای کردنشین بود.
در افغانستان، نه طالبان موفق شدتابه زور اسلحه مردم این کشور را از برپایی آیینهای سال نومنع کندونه پیشینیان آنهاتوانستهبودندپیوندتاریخی افغانها راباجشن بهارانشان قطع کنند. مبارزه با نوروز هنوز هم از سوی برخی از ملایان افغانستان ترویج میشود اما شور و شوق مردم این کشوردرروزهای نخست هرسال، گواهی است ازپایایی و شکوهمندی نوروز در میان افغانها.
درشمال مرزهای ایران، ملتهایی که درچنددهه شاهدآن بودندکه حکومت شوروی جشن کهنسال آنان راارتجاعی میخواندوبا آن میستیزد، بالاخره درهمان دهه پایانی عمرکشور شوراها، پذیرش نوروز رابه حکومت وقت تحمیل کردند و برگزاری مراسم آنرا ازسرگرفتند. افسوس که درآن زمان ایرانیان دراستانهای هممرز باشوروی که میتوانستند به زحمت تصاویرتلویزیونی این کشوررابا آنتنهای قدیمی برگیرندههای خودببینندباحسرت به رقص و آواز دخترکان زیبای آذری وترکمن وتاجیک مینگریستندچراکه درسیمای جمهوریاسلامی و در کشوری که مهد نوروز به شمار میرود، سالها بود که قصه به گونهای دیگر بود.
پس ازفروپاشی شوروی و افزایش اشتیاق و اراده مردمی که در جمهوریهای به جا مانده از این کشور، نوروز راجشن میگرفتند، درایران حکومتی برپابودکه بجای رابزنی فرهنگی مضاعف در این زمینه، شروع به فرستادن رسالههای عملیه و انواع کتابهای مذهبی با قیمتهای نازل و چهبسا رایگان به این مناطق نمود، با این وجود امروزه، تاجیکان در ایام نوروز خانهتکانی و گلگردانی میکنند، قزاقها با لباس نو وسفیدشان به استقبال بهار رفته، ازبکها در بخارا و سمرقند و خوارزم دستافشانی میکنند و در جمهوری آذربایجان نیز دهها مراسم زیبا برگزار میشود. جالب اینجاست که سالهای اخیر روسیه نیز تحت تاثیر نوروز قرار گرفته و جشن نوروز امسال در ورزشگاه «لوژنیکی» مسکو نیز برگزارشد.

ایران و بهاری که همیشه خجسته بود
شایداین روزها، زایشگاه ومهدنوروز، ایام خوشی رانمیگذراند و آنقدری هم که حاکمان مذهبی ایران بامردم دربزرگداشت این روز همراهی نشان میدهند ازسرناچاری است. درست است که حتا پیشنهاد شناختهشدن نوروز به عنوان یک مناسبت جهانی از سوی سازمان ملل در فوریه 2010 از سوی ایران نبود و ابتکار آن به نام جمهوری آذربایجان ثبت شد ومتاسفانه بدیهیست که امروزه متولی شایستهای برای حفظ و پاسداشت فرهنگ کهنسال خودنداریم امابرای آنچه مایه امیدوچهبساتفاخراست،همین بس که قرنهاست سینهبهسینه و نسلبهنسل، در شعر و ادب و موسیقی و قصههایمان، میراث نوروزی را به یکدیگر رساندهایم و خواهیم رساند. امروز فرزندانی که حتا در خارج ایران به دنیا آمده و به سبب مهاجرت و تبعید والدین خود در دیاری دورتر میبالند و رشد میکنند، به همت پدران و مادران خود تمامی هفت عدد «سین» سفرههای نوروزی را از بَرَند و از بوی عید و شوق عیدی همانگونه لذت میبرند که همنسلانشان در داخل ایران ذوق تحویل سال نو را دارند. شاید رمز پیروزی نوروز در همهی ما نهفته باشد. «ما» که هرگاه همدل بودیم، پیروز میدان نبرد شدیم…
جشن سده یا جشن روشنایی و آتش که همزمان است با روز دهم بهمن ماه یکی از جشن های بزرگ ایرانیان باستان پس از مهرگان و نوروز بشمار می آمده است که هنوز در استانهایی چون یزد، کرمان، خوزستان، لرستان و مازندران برگزار می شود.
اما باشکوه ترین مراسم در استان یزد زیستگاه اصلی زرتشتیان ایران برگزار می شود که سالیانه گروه های بزرگی از مردم برای تماشای این آیین زیبا و باستانی به یاری تورهای گردشگری در چنین روزی به این استان می روند.
رضا مرادی غیاث آبادی که صاحب چندین تالیف در زمینه جشن ها و آیین های ایرانی ست جشن سده را جشنی برای همه ایرانیان دانسته می نویسد: جشن سده، جشنی است که از روزگاران بسیار دور تاکنون در ایران برگزار می هده و به هیچ دین و آیینی تعلق نداشته و از آن همه ایرانیان بوده است. فردوسی، جشن سده را به روزگار هوشنگ و کشف آتش از سوی او نسبت میدهد اما بعضی باستانشسناسان براین باورند که یافتن آتش به نیم میلیون سال پیش برمیگردد.
عنصر روشنایی
درمیان عناصر چهارگانه، آتش همواره برای ایرانیان مقدس بوده است. آتشی که فردوسی، کشف ان را به هوشنگ پیشدادی نسبت میدهد اما رضا مرادی غیاثابادی، پژوهشگر باستانشناسی براین باور است که « براساس ویژگیهای تمدنی که فردوسی از روزگار هوشنگ شمرده، این دوره به ده تا پانزده هزار سال پیش برمیگردد در صورتیکه کشف اتش به پانصد هزار سال قبل برمیگردد و بسیار کهنتر از دوران هوشنگ و فریدون و ظهور زردشت است.»
مردم یزد، کرمان و بعضی شهرهای لرستان و مازندران، دهم بهمن ماه و همزمان با جشن سده به پشتبام خانههاشان میروند و آتش میافروزند و ترانه میخوانند و شادی میکنند. جشن سده به گفته غیاثابادی، «همواره از آن مردم بوده و به حاکمان یا موبدان زردشتی تعلق نداشته است. اصلا در هیچ کجای اوستا به جشن سده اشاره نشده زیرا آتش نه تنها در نزد زردشتیان که در تمامی ادیان مقدس بوده است.»
جشن «سَـدَه» بزرگترین جشن آتش و یکی از کهنترین آیینهای گروهی و اشتراکی شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن و در آغاز شامگاه دهم بهمنماه، همه مردمانِ سرزمینهای ایرانی بر بلندای کوهها و بام خانهها، آتشهایی برمیافروخته و هنوز هم کموبیش بر میافروزند. مردمان نواحی مختلف در کنار شعلههای آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانههای گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را میکنند. همچنین در برخی نواحی، به جشنخوانی، بازیها و نمایشهای دستهجمعی نیز میپردازند.
گستره برگزاری آیین سده در جهان
درگذشته، جشن سده درگستره پهناوری ازآسیای کوچک(آناتولی)تا استان سینکیانگِ چین یعنی در سرتاسر ایران بزرگ، در بین همه مردمان، فارغ از هر قومیت یا گرایش دینی رواج داشته و به مانند نوروز در روایتهای مکتوب تاریخی به آن اشاره شده است.
بجز این، به نظر میآید که چند واقعه کیهانی نیز در پیدایش این آیین بیتاثیر نبوده است. نخست اینکه جشن سده در چهلمین روزِ شب یلدا یا شب زایش خورشید (انقلاب زمستانی) برگزار میشود و جشن چهلمین روز تولد خورشید است. دوم اینکه، دهم بهمن ماه، یکی از دو هنگامِ سال است که در عرضهای بالایی ایرانزمین، طول تاریکی کامل آسمان دوازده ساعت تمام است. سوم اینکه، میدانیم ارتباط واژه «سده» با عدد «سد/ صد» هنوز به اثبات نرسیده است. عدد «سد» به شکل «صد» معرب شده، در حالیکه واژه «سده» به شکل «سَذق» معرب گشته است. اما در زبان اوستایی واژه «سَـد» به گونه جالبی هم به معنای «فرو رفتن/ غروب کردن» و هم به معنای متضاد آن یعنی «بر آمدن/ طلوع کردن» آمده است. همچنین واژه «سَـذِه» در اوستا، هم به معنای طلوع کردن و هم به معنای غروب کردن آمده است که به گمان برگرفته از رویداد زیر است:
رخدادی کیهانی
در حدود پنج هزار سال پیش و در نخستین شبهای بهمنماه، رویداد جالبی رخ می داده که بعید نیست با آیینهای جشن سده در پیوند باشد. این رویداد عبارت است از طلوع و غروب همزمان دو ستاره پرنور و درخشان آسمان به نامهای «سماک رامح» و «نسر واقع» در شمال شرقی و شمالغربی آسمان سرشبی. در آن زمان ستاره زرین «سماک رامح» در آسمان سرشبی عرضهای بالایی ایران زمین و در افق شمالشرقی، به تازگی طلوع کرده و ستاره سپیدفام و درخشان «نسر واقع» در همان هنگام و در افق شمالغربی، آماده غروب کردن بوده است. احتمالا طلوع و غروب همزمان دو ستاره درخشان آسمان، موجب پیدایی معنای دوگانه و متضاد واژههای اوستایی «سد» و «سذه»، و نیز عاملی دیگر برای جشن سده بوده است.
با اینکه جشن آغاز زمستان همه گیری و محبوبیت شگفت انگیزی دارد، ولی همچنان رازها و معماهای آن پا برجاست و گمانم هرکس تصور کند که میتواند یک تنه آنرا رمزگشایی کند در خواب خوش بی خبری به سر میبرد. نگارنده تلاش میکنم در این فرصت مناسب دست کم صورت مسئله را به بهترین نحو ارائه دهم.
همچنانکه برخی ازپژوهشگران به هنگام شناساندن جشنهای آریایی بازگومیکنند (و این نگارنده چند سال است که به شدت روی آن تاکید دارد) این جشنها را باید از سه جنبه مورد واکاوی قرار داد. نخست طبیعی یا ستاره شناختی. دوم استورهای – تاریخی و سوم آیینی – دینی.
که به نظر من در مورد همه جشنها حتما این سه جنبه وجود دارد. حال شاید ما به یک جنبه از یک جشن دست نیابیم. و البته گاهی این جنبهها بر هم برتری دارند. برای نمونه در مورد نوروز جنبه طبیعی به مراتب نیرومندتر و مهمتر از جنبه های دیگر است. در مورد تیرگان جنبه استورهای حرف نخست را میزند و در مورد سده جنبه آیینی (اهمیت فراوان آتش برای آریاییها، پیش و پس از زرتشت)
جنبه طبیعی:
آنگونه که امروزبه جشن آغاز زمستان (خواه آنرا یلداوچله بنامیم خواه دیگان یا کریسمس و ...) نگاه میکنیم، آنرا آغاز یک فصل مییابیم. ولی کمی شگفت است که مردمانی در گذشته های دور این زمان را به دلیل آغاز فصل بودنش جشن بگیرند. جشن گرفتن بهار به دلیل زیبایی هایش منطقی است. جشن گرفتن تابستان نیز به ویژه برای آریاییهایی که در سردترین مناطق میزیستند معقول است. جشن گرفتن پاییز نیز بیشتر به جهت پایان فصل برداشت کشاورزی و در نتیجه رفع خستگی و بدست آوردن دسترنج و شادمانی به جهت آن منطقی است. ولی آغاز زمستان بی خاصیت برای آریایی های چند هزار سال پیش چه سودمندی داشت؟ بر اساس داده های فراوانی که از نوشتارهای کهن ایرانی بدست میآوریم (1) آریاییهای نخستین زمستانی 10 ماهه و تابستانی دو ماهه داشتند. پس بی گمان آغاز زمستان را عزا میگرفتند و نه جشن! و آغاز زمستانشان هم میباید برابر با شهریور امروزی باشد و نه دی. پس یا باید وجود جشن زمستانه در میان آریاییهای نخست را فراموش کنیم و یا این جشن را به دلیلی دیگر که همان دلیل ستاره شناسی است ساخته شده بدانیم. تا آنجا که روایات شفاهی ما میگوید، از گذشته، کم دانشترین مردمان ایران نیز شب یکم دیماه را به عنوان طولانی ترین شب سال جشن میگرفتند و سنت گرد آمدن خانواده و خاندان در یک جا و شب نشینی و گذراندن شب به شادی و خوردن و آشامیدن همه به جهت این بود که این شب را دراز و پایان ناپذیر میدانستند. و این براستی شگفت انگیز است که جشن کهن و عامیانه مردم ما تا این اندازه بسته به پیچیده ترین نکات ستاره شناسی است. امروز همه ما میدانیم زمین به دور محور خورشید در طول یکسال میچرخد. و به جهت اینکه محوری که قطبهای زمین را به هم متصل میکند، 23.27 درجه انحراف دارد، بنابراین در نیمی از سال قطب و نیمکره شمالی به خورشید نزدیک تر است و قطب و نیمکره جنوبی دورتر و در نیمی دیگر از سال وارون آن. و این رمز شکلگیری فصلهاست. روز 1 دی در گاهشماری خورشیدی نوایرانی (خیامی) روزی است که خورشید در نیمکره شمالی که همه تمدن های باستانی در آن واقع بودند، به دورترین نقطه خود رسیده و آفتاب مایل ترین حالت خود در طول سال را دارد. بدین ترتیب بیننده بلندترین شب سال در شامگاه 30 آذر هستیم. اگر موجودیت این جشن در چندین هزار سال پیش در میان آریاییها را بپذیریم، بی گمان این جشن به همین جهت ستاره شناسی ساخته شده و نه به جهت آغاز فصل. جنبه های دیگر این مدعا را تایید میکنند.
جنبه استورهای:
یکی از بزرگترین خدایان آریاییها خدایی بود به نام میترا که با کوچ آریاییها به نقاط گوناگون جهان برده شد. وارون آنچه پژوهشگران سطحی نگر تصور میکنند، میترای اصیل ارتباطی به خورشید ندارد. بر اساس اوستا میترا در هنگام شب از بالا مردمان را مینگرد. (2) با نگاهی به یشتها که سرودهای آریاییهای پیش از زرتشت در ستایش خدایان بود، میبینیم که یشتی به "میترا" و یشتی به "خورشید" داده شده است. ولی بیگمان از دوران هخامنشیان میترا با خورشید و دست کم با نور و گرما ارتباط پیدا کرد. (3) با اینحال نگاهی به "خرده اوستا" که نوترین بخش اوستاست و همچنین نام روزها در فرهنگ مزدیسنا که ویرایش شده به دست زرتشتیان است، همچنان خورشید و میترا هویتی مستقل از هم دارند. همچنانکه "آناهیتا" از "آب" و "سپنتاآرمئیتی" از "زمین". نخست فرض میگیریم که جشن یلدا به میترا، ایزد مهر بستگی دارد. بر این اساس میترا در این شب که به دلیل دراز بودن به شکل سمبولیک اشاره به اوج سردی و تاریکی و عصر یخبندان دارد زاده شده و از فردای آن روز مدام بزرگ میشود. تا اینکه در پایان یعنی در نوروز، دیو سرما و مرگ و نیستی را شکست داده و به جهانیان زندگی میبخشد (در بهار که گیاهان زندگی از سر میگیرند) و میتواند به پایان عصر یخبندان اشاره کند.
هنگام سخن گفتن از نقش و کارکرد میترا پژوهشگران شتابزده صفات ایرانی و اروپایی را یکی میگیرند. درحالیکه با نگاهی ژرف پی میبریم که آن" میترای گاو اوژن" که در نقشهای اروپایی یک انسان – خدا بوده و با قربانی کردن گاو و ریختن خون به جهان زندگی میبخشد، نمیتواند میترای ایرانی باشد که هرگز به تصویر کشیده نمیشده و انسان – خدا نبوده است و در طول هزاره ها، برای او قربانی میکرده اند و نه آنکه او برای پدر خود در آسمان قربانی کند!! (4)
امامیتوانیم یلدا رابرای ایرانیان نه "زایش میترا" که "زایش خورشید" بدانیم که بعدابا یکی گرفتن میترا و خورشید به شکل نوینی درآمد. دراین صورت خورشید درشب یکم زمستان زاده میشود و از فردایش، هر روزیک یاچنددقیقه به درازای روز افزوده شده و همین مقدار از درازی شب کاسته میشود تا اینکه در پایان زمستان، شب و روز برابر شده و در نوروز بهاری، روز برشب وخورشید برتاریکی چیره میگردد. توجه کنیم که هرچه به سمت شمال کره زمین بیشتر پیش رویم، اهمیت این شب بیشتر شده و بیشتر خود را نشان میدهد. به طوریکه درقطب شمال در یلدا روزنداریم وشب نزدیک به 24 ساعت است. و از آن طرف یلدا در استوا برابر است با اعتدال بهاری و در نیمکره جنوبی کوتاه ترین شب سال و در قطب جنوب اصلا شبی وجود ندارد. به همین جهت میتوان یلدا را برای آریاییهای نخست که بنا به گفته بیشینه پژوهشگران در شمال فلات ایران میزیستند (5) و برای اروپاییها _چه مهاجران به اروپا و چه بومی ها_ مهم قلمداد کرد.
ادامه مطلب...
فرمان کوروش کبیر
کوروش بزرگ ، نماد انسان متمدن و با شکوه ، نه صرفا برای ایران و ایرانی بلکه میراثی جاودانه در دفاع از حقوق انسانی وشهروندی و از بین بردن تبعیض علیه بشریت در تاریخ از خود برجای گذاشته است .
...آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم..." کوروش کبیر
تویی فره فــر شاهنشهـــــان
که پاکیزه جانی و روشن روان
..اینک که به یاری مزدا ، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام می کنم :
که تا روزی که من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد
دین و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من ، دین و آئین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.
درین پارسگرد و درین مهد پاک
بریزم همی اشک بر روی خاک
تو ای دادگر شـــــاه پوزش پذیر
به بینـــــا دلی دست مـا را بگیر
همه تارو پودم پر از مهر توست
جهان را نیازی بدان چهر توست
شکوه وعظمت کوروش کبیر در بخشند گی و برقراری قانون و عدالت بود ، وبا آنکه ابرقدرت دوران خویش بود ، اما هرگز در پی استعمارو تحکیم قدرت جاه طلبانه برنیامد و برای نجات انسانها ی تحت ظلم و استبداد به پیکار برخاست و نظم و عدالت را در همه جا برپا نمود و اینگونه گوهری درخشان مزین تاریخ شد .
نظر بزرگان در باره کوروش
پروفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان:
در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان کوروش شناخته شده است. زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراطوری چندین دهه ای ایران مایه ی شگفتی است. آزادی به یهودیان و ملت های منطقه و کشورهای مسخر شده که در گذشته نه تنها وجود نداشت بلکه کاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست.
دکتر هانری بر دانشمند فرانسوی:
این پادشاه بزرگ یعنی کوروش هخامنشی برعکس سلاطین قسی القلب و ظالم بابل و آشور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زرتشت بوده است. به همین سبب بود که شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات نیک می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خداوند دانسته و آن را برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان صرف می کردند.
پروفسور آلبر شاندور:
شاهنشاهی ایران که پایه گذار آن کوروش بزرگ است به هیچ وجه بر اساس خشونت پی ریزی نشد بلکه عکس آن درست است. زیرا با رعایت حقوق مردمان پایه گذاری شد. پارسی ها با مساعدت یکدیگر و به یاری پادشاهان مقتر خود عظمت و شکوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند که نشانه نبوغ و نژاد پاک آنان است. نژادی که حماسه آنان را همچون آفتابی در تاریکی نشان می دهد. آنان درخششی در جهان از خود به جای گذاشته اند که برای آیندگان نیز خواهد ماند.
ژنرال سرپرسی سایکس:
مطالب کتاب مقدس تورات و نوشته های یونانی و سنت های ایرانی همه همداستانند که کوروش باستانی سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست می داشتند و «پدر» می خواندنش. ما نیز می توانیم بدان ببالیم که نخستین مرد بزرگ آریایی که سرگذشت اش بر تاریح روشن است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است.
ژنرال سرپرسی سایکس بعد از دیدار از آرامگاه کوروش بزرگ:
من خودسه باراز این آرامگاه دیدن کرده ام وتوانسته ام اندک تعمیری نیز درآنجابکنم و در هرسه باراین نکته رایادآورده شده ام که زیارت آرامگاه کوروش، پادشاه بزرگ وشاهنشاه جهان امتیاز کوچکی نیست و من بسی خوشبخت بوده ام که به چنین افتخاری دست یافته ام. به راستی من در گمانم که آیا برای مردم آریائی(هندو اروپایی) هیچ بنای دیگری هست که از آرامگاه بنیان گذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهم تر باشد.
افلاطون:
پارسیان در زمان شاهنشاهی کوروش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند. از این رونخست خود آزادشدندوسپس سرور بسیاری از ملت های جهان شدند. در زمان کوروش بزرگ فرمانروایان به زیردستان خود آزادی می دادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی می کردند. مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند. از این رو در موقع خطر به یاری آنان می شتافتند و در جنگ ها شرکت می کردند و آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق اجتماعی به زیبایی انجام می گرفت.
هرودوت- تاریخ هرودوت:
هیچ پارسی یافت نمی شد که بتواند خود را با کوروش مقایسه کند. از این رو من کتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تا کردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچ گاه به فراموشی سپرده نشود.
کوروش سرداری بزرگ بود. در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملت های دیگر فرمانروایی می نمودند. سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و بخاطر او از هر خطری استقبال می کردند.
پروفسور گیریشمن- ایران از آغاز تا اسلام:
کمترپادشاهی است که پس ازخودچنین نام نیکی باقی گذاشته باشد. کوروش سرداری بزرگ و نیکخواه بود. او آن قدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آن ها آزادی مذهب می داد و فرمانروای جدید را از میان بومیان آن سرزمین انتخاب می نمود. او شهرها را ویران نمی کرد و قتل عام و کشتار نمی کرد. ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان که سرزمینشان به وسیله ی کوروش تسخیر شده بود وی را سرور و قانون گذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خواندند.
کنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران(مورخ فرانسوی):
تاکنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کوروش در تاریخ جهان باقی گذاشت، در افکار میلیونها مردم جهان بوجود آورد. من اذعان می دارم که اسکندر و سزار و کوروش که سه مرد اول جهان شده اند، کوروش در صدر آن ها قرار دارد و تاکنون در جهان کسی به وجود نیامده است که بتواندبا او برابری کندو او همانطور که در کتاب های ما آمده است مسیح خداوند است. قوانینی که او صادر کرد که در تاریخ آن زمان که انسان ها به راحتی قربانی خدایان می شدند بی سابقه بود.
هارولد لمب دانشمند آمریکایی:
در شاهنشاهی ایران باستان که کوروش سمبل آنان است، آریایی ها درتاجگذاری به کردار نیک- گفتار نیک- پندار نیک سوگند یاد می کردند که طرفدار ملت و کشورشان باشند که این امر در صدها نبرد آنان به وضوح دیده می شود که خود شاهنشاه در راس ارتش به سوی دشمن برای حفظ کیان کشورشان می تاخته است.
گزنفون مورخ بزرگ یونانی:
ما دراین باره فکر کردیم که چرا کوروش به این اندازه برای فرمانروایی عادل مردمان ساخته شده بود. سه دلیل برایش پیدا کردیم. نخست نژاد اصیل آریایی او و بعد استعداد طبیعی و سپس نبوغ پرورش او از کودکی بوده است.
کوروش نابغه ای بزرگ، انسانی والامنش، صلح طلب ونیک منش بود. اودوست انسانها و طالب علم و حکمت و راستی بود. کوروش عقیده داشت پیروزی بر کشوری این حق را به کشور فاتح نمی دهد تا هر تجاوز و کار غیر انسانی را مرتکب شود. کوروش برای دفاع از کشورش که هرساله مورد تاخت وتازبیگانگان قرارمی گرفت امپراطوری قدرتمندو انسانی را پایه گذاشت که سابقه نداشت. او در نبردها آتش جنگ را متوجه کشاورزان و افراد عام کشور نمی کرد. اوملتهای ملغوب راشیفته خود کرد به صورتی که اقوام شکست خورده که کوروش آنان را ازدست پادشاهان خودکامه نجات داده بود، او راخداوندگار مینامیدند. او برترین مرد تاریخ، بزرگترین، بخشنده ترین، پاک دل ترین انسان تا این زمان بود.
کنت دوگوبینو فرانسوی- ایران باستان:
شاهنشاهی کوروش هیچگاه درعالم نظیرنداشت. اوبه راستی یک مسیح بودزیرابه جرات میتوان گفت که تقدیراوراچنین برای مردمان آفریدتابرترازهمه جهان آن روزخودباشد.
نیکلای دمشقی:
کوروش شاهنشاه پارسیان در فلسفه بیش از هرکس دیگر آگاهی داشت. این دانش را نزد مغان زرتشتی آموخته بود.
پروفسور آرتور کریستین سن ایران شناس و استاد زبان اوستایی و پهلوی:
شاهنشاه کوروش بزرگ نمونه یک پادشاه جوانمرد بوده است. این صفات برجسته اخلاقی او در روابط سیاسی اش دیده می شده است. در قوانین او احترام به حقوق ملت های دیگر و فرستادگان کشورهای دیگر وجود داشته است و سرلوحه دولتش بوده که این قوانین امروز بین الملل نام گرفته است.
ویل دورانت- تاریخ تمدن ویل دورانت:
کوروش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود. به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند. روش او در کشورگشایی حیرت انگیز بود. او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود. به همین دلیل یونانیان که دشمن ایران بودند نتوانستند از آن بگذرند و درباره او داستان های بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر می نامیدند. او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزم های آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان دربند را آزاد نمود. کوروش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت.
کلمان هوار- تمدن ایرانی:
کوروش بزرگ در سال 550 قبل از میلاد بر تخت پادشاهی ایران نشست. وی با فتوحاتی ناگهانی وشگفت انگیز امپراطوری پهناوری را ازخودبه جای گذاشت که تاآن روزگار کسی به دنیا ندیده بود. کوروش سرداری بزرگ و سرآمد دنیای آن روزگار بود. او اقوام مختلف را مطیع خود ساخت. او اولین دولت مقتدر و منظم را در جهان پایه ریزی کرد. برای احترام به مردمان کشورهای دیگر معابدشان را بازسازی کرد. او پیرو دین یکتاپرستی زرتشت بود.
دیرزمان است، در دور دست موجی از خون ساخته میشد. موج سرخی سر به فلک کشیده که بر قله آن زبانههای آتش میغریدند. اینجا دره پادشاهان است، اینجا خود تاریخ است، واپسین آوردگاه.
روبهروی دره پادشاهان، دشتی پهناور که بیش از سیصدهزار سپاه اسکندر مقدونی برای درهم کوبیدن واپسین شهر ایران نعره مستانه سر میدهند و به سرعت هجوم میآورند اما اینجا خاک تسخیرناپذیر است. خاک دشمنکش و بدون ترحم و بر این خاک همه مردان و زنان دنیای آزاد استوار ایستادهاند. انبوه آریاییان ایستادهاند انبوهی که بیش از سیصدتن نیستند. همه سیصد تن ملت آرمانی از پنج میلیون جمعیت ایران رودرروی آن موج مهاجم ایستادهاند. پشت سر همه، سردار آریوبرزن تنها ایستاده است، چون کوهی سترگ و مغرور و با شکوه که افرادش، آن ملت آرمانی به پشت گرمی او رو به دشمن ستیز میکنند.
موج نزدیک و نزدیکتر میشود. دلاوران ایرانی بیش از پیش به یکدیگر نزدیک شدند آنها زیبا با غرور مخصوص آریاییان تزلزل ناپذیر و با شکوه به استقبال مرگ میرفتند. سلحشوران ایرانی چنان شمشیر و نیزه خود را در دست میفشردند که انگار قبضه شمشیرشان جز جداییناپذیر از دستانشان است. حالا موج دشمن نزدیکتر است، سپاه خصم در خطی ممتد به طول چند کیلومتر از وسط افق به پایین کشیده شدهاند. موجی از خون جوشان اینک خورشید پشت پردهای به سیاهی و پلیدی قلب چرکین دشمن پنهان شده و تاریکی خون رنگ و عجیبی همه جا را فرا گرفته بود. موج هراسان زین پایمردی جانانه آریایی به پشتوانه نفرات بیپایان خود و تجهیزات زیاد پیش آمد در برابر آرتش آریایی و ملت آرمانی فنا شدن چند ده هزار نفر سپاه پلیدی چیزی نبود. پس از روزها نابودی و مرگی که بر سپاه یونان گذشته بود، اینک متجاوزین بهترین زمان را یافته بودند موج سیاه مردان پیشقراول را بلعید. مردان تسلیمناپذیر سردار آریوبرزن عصاره مردم آنها ملت آرمانی بودند، وقتی بدنشان خرد میشد، در خون غرق میشدند یا درون شعلهها میسوختند تا جان دهند فریاد میکشیدند پاینده ایران و پس از آن پیکر پاکشان در قلب آن موج سیاه به این سو و آن سو پرتاب میشد. خواهران و براران هم خون و هم قبیله پس از روزها نبرد جانانه در کارزار یک به یک نفر به نفر میجنگیدند و میمردند و روان مقدسشان چون گلی سرخ در آن هوای مسموم رو به آسمان به پرواز در میآمد. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
تهرانی های قدیمی به مراسم و آداب سنن گذشته، خاصه عید نوروز و برگزاری تمام آیین ها و حواشی آن علاقه و دلبستگی فراوانی داشتند. تهران در اسفند ماه به علت قابلیت ایجاد شغل های متفاوت، حالت شادی آفرین و شادی بخش و رنگارنگ به خود می گرفت تا پایتخت نشین ها احساس کسالت نکنند. یکی از آن شغل های ابداعی سالی یک روز یا سالی یک ماه، ظهور و حضور حاجی فیروزها و غول های بیابانی در سطح شهر و معابر عمومی بود که من خود شاهد هردو این شادی آفرینان بودم.
ریشه تاریخی حاجی فیروز، منسوب است به گروه یا کسانی از دوران ارباب رعیتی و خوانین بزرگ و حرمسرا داری پادشاهان و درباریان که تا زمان سلطنت احمد شاه و انقراض سلسله قاجار ادامه داشت و علت آن این بود که پادشاهان قاجاردر رقابت با پادشاهان ترکیه عثمانی، حداقل چهل و گاهی تا چهارصد زن عقدی و صیغه داشتند و نگهداری آن جمع قابل ملاحظه کاری بسیارمشکل و اداره امور داخلی و خارجی آن گاهی از عهده زنان حرمسرا بر نمی آمد. در نتیجه ناچار بودند از مردان غیرایرانی برزنگی و خصی شده استفاده کنند.

طبق توافقی نانوشته، این سیاهان را، اغلب با اصل و نسب زنگباری(زنگبار جزیره ای دراقیانوس هند، نزدیک ساحل نیاگارا که در 1964 با تانزانیا به استقلال رسید) به صورت برده یا غلام و زرخرید به ایران می آوردند و خصی می کردند و چون آنان قدرت نزدیکی به زنان حرمسرا را از دست می دادند و زنان نیز غالبا از ایشان بی بهره می شدند، در دربار شاهان و دیگر مراکز قدرت مثل روسای قبایل و خوانین بزرگ و منازل مسکونی وزرا و وکلا، شغل های حواشی حرمسرا به آنان می دادند.
بعضی از سیاهان چهل سال به بالا به بیرون دربار راه می یافتند و سرمایه ای فراهم می آوردند برای روزگار پیری و کهولت، ولی اغلب دست به دهان باقی می ماندند، و بی مویی صورتشان مزیدی می شد تا دست آویز و مضمونی شوند برای بچه های شیطان پایتخت نشین و احیانا شهرهایی در جنوب یا شرق کشور و ...
هروقت خانی، اربابی ،وکیلی و وزیری می مرد یا شا هی فرار می کرد یا کشته وعوض می شد،یکی چند غلا م خصی شده هم به تصادف یا با خواهش وتمنا آزادمی شد وآن خصی شده آزاد شده،یا رانده شده، اگر شغل وحرفه ای نمی داشت و پول وسرمایه ای جمع نکرده بود،ویلان وسرگردان در کوچه پس کوچه های فقیر شهر ساکن می شد وبه ناچاربه خاطر بی مویی صورت وسیاهی چهره ونداشتن بعضی صفات مردانه ناچاربا نوعی خفت و تحقیر بین عوام امرار معاش می کرد تا مگر به پول وسرمایه ای برسد.
برخی از انان نیزکه در حرمسرا دایره و تنبکی می زدند در مسیر لوطی هاودنبک زنان قرار می گرفتند وآموزش می دیدندو به جرگه مطرب ها وگروه های روحوضی در می آمدند. که اگر استعدادی بروز می دادند وبارقص وآواز خود براعتبار گروه رقصندگان و نمایشگران و در مجموع مطربان می افزودند،و قلوب پولدارها وصاحبان مجالس را تسخیر می کردند و کماکان در گروه مطرب ها یاهمان بنگاه های شادمانی باقی می ماندند والا از فرط تنهایی وبی کاری و بی کسی در گوشه وکنار تهران در کپرها وبیغوله ها از فرط اعتیاد یاگرسنگی می مردند. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
در آیینهای باستانی ایران برای هر جشن و یا مراسم مذهبی خوانی گسترده میشد که در آن علاوه بر آلات و اسباب نیایش مانند: آتشدان، ماهروی و برسم، فرآوردههای فصل و خوراکیهای گوناگونی نیز بر سر خوان (سفره) نهاده می شد. زیرا خوردن خوراک مذهبی یکی از رسمهای دینی بود و میزد (Mayazd نامیده میشد. این خوان را بر صفهای بلندتر از سطح زمین میچیدند. ترتیب قرار گرفتن اشیا روی خوان نظم ویژهای داشت و نماد اعداد مقدس بود. همیشه کوشش میشد خوان نوروزی که مربوط به مقدسترین روز سال است، هر چه بیشتر رنگین باشد.
به باور کهن ایرانیان، اهورامزدا، پس از بیهوش شدن اهریمن، دست به آفرینش مادی میزند. بدین سان، از زمان بیکران، زمان کرانمند میآفریند تا هنگام مناسب آن را به جنبش درآورد. او در شش بار، نخستین نمونههای شش پدیدهی اصلی آفرینش، یعنی آسمان، آب، زمین، گیاه، جانور و انسان را میآفریند. سالگرد آفرینشهای ششگانه به جشنهای «گاهن بار» یا «گهن بار»، معروفاند. این جشنها عبارتند از :
1- مدیوم رزگاه (آفرینش آسمان) که معنای آن «میانه بهار» است و مربوط به آفرینش آسمان است که در ماه اردیبهشت قرار دارد.
2- مدیوشم گاه (آفرینش آب)، به معنای «میانهی تابستان» است و مربوط به آفرینش آب است و در تیر ماه قرار دارد.
3- پتیه شهیم گاه (آفرینش زمین) که معنای آن «گردآوری غله» و مربوط به آفرینش زمین در شهریور ماه است.
4- ایاسیریم گاه (آفرینش گیاهان) که معنای «بازگشت به خانه» و مربوط به آفرینش گیاهان است و در مهر ماه قرار دارد.
5- مدیاریم گاه (آفرینش جانوران) که معنای آن «میانهی سال» و مربوط به آفرینش جانوری و در دی ماه است.
6- هم سپه مدیم گاه (آفرینش مردمان) که معنای آن «حرکت همهی سپاه» و مربوط به آفرینش انسان در روزهای پایانی سال است.
اهورامزدا : آسمان را روشن و بیکران میآفریند.
نمونهی نخست آب : قطرهای است به پهنای همهی آبها.
نمونهی نخست زمین: زمینی است گرد و هموار، بدون هرگونه پستی و بلندی.
نمونهی نخست گیاه : یک شاخه است که در برگیرندهی همهی گیاهان است.
نمونهی نخست چارپایان سودمند: گاو «ایوداد» یا «ایوک داده» است که در کنارهی راست رودخانهی دایی تی نیک در ایران ویچ آفریده شد.
نمونه نخست انسان: گیومرث یا زندهی میرا بود. اهورامزدا، او را در کناره ی چپ رودخانه ی دایی تی نیک در ایران ویچ آفرید. آفریدگار، گیومرث را برای یاری به خود، آفرید همچنین، به باور کهن ایرانیان، اهورامزدا، امشاسپندان را که جلوه هایی از ذات او هستند، میآفریند .امشاسپند، به معنای ورجاوند جاودانه است. تعداد امشاسپندان، شش تاست که عبارتند از : (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
«چهارشنبهسوری» نام جشنی است که تغییر یافته مراسم باستانی پنج روز آخر سال به نام «پنجه دزدیده» یا «اندرگاه» است. این جشن برگرفته از آیین زرتشتی است که ایرانیان از ۱۷۰۰ سال پیش از میلاد تاکنون در پنج روز آخر هر سال، آن را با برافروختن آتش و جشن و شادی در کنار آن برگزار میکنند. در گاهشماری زرتشتی یک سال شامل ۳۶۵ روز یا ۱۲ ماه است که هر کدام دقیقن ۳۰ روز بوده و ۵ روز انتهایی سال جدا از ماهها بهحساب میآمده و «پنجه» نامیده میشود که البته در هر ۴ سال یک بار ۶ روز میشود. در این گاهشمار روزی به عنوان چهارشنبه و به طور کلی ۷ روز هفته وجود ندارد بلکه ۳۰ روز ماه و ۵ روز انتهای سال هرکدام با نام خاصی نامگذاری میشود.
ایرانیان قبل حمله تازیان این ۵ روزآخرسال راباروشن کردن آتش جشن میگرفتند و بر این اعتقاد بودند که دراین۵روز ارواح درگذشتگان به زمین سفر میکنند و با همراه خانوادههایشان و برای آنها برکت، دوستی و پاکی درسال آینده طلب خواهند کرد ولی بعد از حمله تازیان به دلیل مخالفتهای آن روزگار در برپایی این مراسم ایرانیان روز چهارشنبه را که نزد اعراب نحس بوده را انتخاب کردندو آتش افروزی دراین روزرا با نحسی آن روز توجیه کردند. درشاهنامه فردوسی اشارههایی درباره بزم چهارشنبهای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان دهنده کهن بودن این جشن است. مراسم سنتی مربوط به این جشن ملی، از دیرباز در فرهنگ سنتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شدهاست.
واژه «چهارشنبهسوری» از دو واژه چهارشنبه که نام یکی از روزهای هفته است و سوری که به معنی سرخ است ساخته شدهاست. آتش بزرگی تا صبح زود و برآمدن خورشید روشن نگه داشته میشود که این آتش معمولن در بعدازظهر زمانی که مردم آتش روشن میکنند و از آن میپرند آغاز میشود و در زمان پریدن میخوانند: «زردی من از تو، سرخی تو از من» در واقع این جمله نشانگر یک تطهیر و پاکسازی مذهبی است که واژه «سوری» به معنی «سرخ» به آن اشاره دارد. به بیان دیگر شما خواهان آن هستید که آتش تمام رنگ پریدیگی و زردی، بیماری و مشکلات شما را بگیرد و بهجای آن سرخی و گرمی و نیرو به شما بدهد. چهارشنبهسوری جشنی نیست که وابسته به دین افراد باشد و در میان پارسیان یهودی و مسلمان، ارمنیها، ترکها، کردها و زرتشتیها رواج دارد. در حقیقت این جشن و نقش بارز آتش در آن به علت احترام گذاشتن به دین زرتشتی است.
(بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
چون مسلم به نظر میرسد مطابق گفته کتسیاس، بازوی نظامی سپیتاک (گائوماته بردیه)، دربیکان (دروپیکیان خبر هرودوت، دری ها) بوده اند که ساسانیان دری تبار و مروج آیین زرتشتی رسمی درباری از میان ایشان برخاسته بودند؛ عنوان زرتشت (زرتوشترا= دارنده تن زرین) بدین رهبر سیاسی و دینی کهن خود داده بوده اند. همچنانکه در سمت خود بلخ و هندوستان عنوان معروف وی گوتمه بودا (سرود دینی دان منور به دانش) شده بود. می دانیم که وی به نیابت از برادر خوانده اش وه یزداته بردیه و پدر خوانده اش کورش بر نیمه شرقی فلات ایران و متصرفات کورش در سمت هندوستان حکمرانی داشته است. ولی لقب اصلی و معروف وی در نیمه غربی فلات ایران تحت هیئت اصلی خود یعنی بردیه (بزرگ تن و قامت) حفظ شده بود. در این عنوان وی و پسر کوچک کورش یعنی وه یزداته بردیه یعنی مرد تنومند "پیرو قانون عدل و داد خوب=بهدین" مشترک بوده اند؛ گرچه در باب گائوماته به نشانی بلند قامتی و در مورد وه یزداته به معنی سنگین وزن بودن وی است. از همین سر همین موضوع ثقیل وزن بودن وه یزداته بردیه بوده که برادر خوانده و شوهر خواهر خود گائوماته بردیه (سپیتاک- زرتشت) را به نیابت از جانب خود به اداره امور نیمه شرقی فلات ایران بر گماشته بود. بر این پایه طرفداران اصلاحات و آیین گائوماته بردیه می توانستند بردین یعنی منسوب به بردیه یا با توجه به نام پسر کوچک زرتشت و برادر خوانده گائوماته بردیه، بهدین (معادل و مترادف "منسوب به وه یزداته") خوانده شوند. یعنی درعمل در تاریخ کهن ایران پیش از ساسانیان این دو عنوان در هم آمیخت و آیین مساوات طلبانه با اصلاحات ارضی و آزادی بردگان و تخته کردن در معابد مردم فریبی و بتخانه ها به نام بهدین خوانده شده است. بنابراین بهدینان زرتشتیان ماقبل ساسانی در همان نواحی خشک بین فارس و کرمان و یزد بوده اند و این نام در اساس به همین مردمان اختصاص داشته است. عنوان پارسی زرتشتیان هند نیز می رساند که ایشان از همین حوالی به هندوستان مهاجرت نموده بوده اند. اینکه آیین زرتشتی تنها در بین ایشان سخت جان بوده و ریشه دوانیده است؛ به سبب دیرینه بودن سنت آن بوده است. در سایر نقاط در سه قرن دوره پر تلاطم ساسانی آیین زرتشتی و بهدینی به عمق نرفته بوده است که سریع با اسلام جایگزین شد. گرچه سنت تقدیس آتش در غالب نقاط ایران ریشه دار بوده است و تقدیس کنندگان آتش زرتشت را تحت اسامی و القاب مختلف (از جمله با عناوین زریر و زریادر در ماد؛ بامسی بئیرک در اران) می شناخته اند. ولی سنت اصلی تنها تحت آیین بهدینی در پارس و تحت نام گوتمه بوداگری در بلخ و بامیان ریشه های نیرومند دوانیده بود. نگارنده قبلاً نامهای بهدین را مأخوذ از لفط اوستایی اشون (پاکدین) و لفظ پارسی کهن ارتیان (پیروان عدل و داد؛ یعنی عنوان دینی پارسیان هخامنشی نزد هرودوت) تصور می نمودم ولی حال تصورم براین است که لفظ بهدین در رابطه با همین اسامی خاستگاه مستقل دینی خود را از منشأ نام و نشان برادرخواندگان بردیه به ارث برده است. در واقع در باب موضوع کودتا نیز که بر اثر"شایعات مرگ کمبوجیه در مصر" درفلات ایران پدید آمد. این دو برادر خوانده بر اساس این خبر بعد نشست مشترک در سمت فیروزآباد اقدام به اعلام حکومت رسمی وه یزداته بردیه نمودند که در عمل گائوماته بردیه (نائب السلطنه کمبوجیه در ایران) به نیابت از برادرخوانده اش مستقلاً به اداره و برنامه ریزی و اصلاحات اجتماعی آن پرداخت. در کودتای داریوش و همدستان هر دو پسر کورش و داماد و پسرخوانده وی یعنی گائوماته بردیه به قتل رسیدند. شایعه مرگ کمبوجیه در مصر و اعلام حکومت رسمی برادر خواندگان بردیه ها فرصت طلایی برای داریوش سیاس و جاه طلب و همدستانش به دست داده بود. باوران این دروغ سیاسی مصلحت آمیز و بزرگ ایشان (البته به نفع کودتای خودشان) هنوز هم وجه غالب باورها را در این باب تشکیل میدهد.
در فرهنگ دبا (دایرة المعارف بزرگ اسلامی) چنین معلومات نیمه کاره و ناقصی در باب واژه بهدین داده شده است: "بِهْدینان، گویِش، عنوانی است که بر زبان ویژۀ بهدینان ایرانی، یعنی ایرانیان زردشتی اطلاق میگردد و یکی از گویشهای مرکزی ایران است. زردشتیان ایران اصولاً در قرون اخیر در کرمان و یزد میزیستهاند و زبان خود را دری و گوری و گورونی مینامیدهاند. گور در این گویش به معنای «مرد» و «زردشتی» و صورت فارسی آن «گبر» است که اینک بار معنایی منفی به خود گرفته است.
گویش بهدینان، یا گویش دری زردشتی، به همراه زبان فارسی، یکی از دو زبان مادری زردشتیان ایران است و به موجب تمایز داشتن در سطحهای آواشناختی، واژگانی و نحوی باید آن را گویشی مستقل دانست. این گویش با گویش یهودیان یزد و کرمان شباهت، و نیز با آنها اختلاف دارد.
همچنین نباید پنداشت که ارتباط آن با زبان اوستایی و نیز زبان پهلوی بیش از دیگر گویشهای ایرانی با این دو زبان است (مزداپور، 1/22-23). از این گویش فقط دو سه قطعۀ مکتوب وجود دارد که یکی از آنها ترجمهای از استاد ماستر خدابخش در سال 1247 یزدگردی است (شهمردان، 614). با این همه، واژهها و اصطلاحات دینی زردشتی و دخیل از زبانهای اوستایی و پهلوی در این گویش فراوان است."
فردوسی در حدود سال ٣١٩ ھجری شمسی در روستای «باژدر» نزدیکی «طوس» در «خراسان» متولد شد. بر اساس شواھد موجود از شاهنامه میتوان نتیجه گرفت که او جدا از زبان فارسی دری به زبانھای عربی و پھلوی نیز آشنا بوده است. به نظر میرسد که فردوسی با فلسفه یونانی نیز آشنایی داشته است.
با وجود این که سرودن شاهنامه را بر اساس شاهنامه «ابومنصوری» از حدود چھلسالگی فردوسی میدانند، با توجه به توانایی فردوسی در شعر فارسی نتیجه گرفتهاند که در دوران جوانی نیز شعر میگفته است و احتمالن سرودن بخشھایی از شاهنامه را در ھمان زمان و بر اساس داستانھای اساطیری کهنی که در ادبیات شفاھی مردم وجود داشته، شروع کرده است. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
منطقه باستانی معروف به شهر «یری» در شمالغربی روستای «پیرازمیان» در ۳۱ کیلومتری شرق «مشگین شهر» در کنار رود «قره سو» قرار دارد. وسعت این منطقه تاریخی ۴۰۰ هکتار است و از سه قسمت «دژ نظامی»، «معبد» و «قوشا تپه» تشکیل میشود. قدمت قلعه و معبد به ۱۴۵۰ پیش از میلاد و قوشا تپه به ۷ هزاره پیش از میلاد میرسد. اولینبار در حدود ده سال پیش از انقلاب اسلامی «چارلز برنی» در این محوطه کاوش کرد و از سال ۱۳۸۳ تا ۱۳۸۵ سه فصل حفاری به سرپرستی «علیرضا هژبری نوبری» در آن انجام شد. در اولین فصل حفاری که در آبان ۸۳ آغاز شد قبرهای عصر آهن بررسی شدند که پیش از آن توسط جویندگان عتیقه تخریب شده بودند و تنها ساختمانبندی قبرها معلوم بود.
در این دوره سفالهایی مربوط به دوره «کالکو لتیک» کشف شد و قدمت منطقه را به ۳۵۰۰ سال از عصر آهن به عقب برد. این سفالها شبیه سفالهای مناطق باستانی «دالما و حاجی فیروز» هستند. به این ترتیب برای اولینبار قدمت سکونت بشر در استان اردبیل به دوره مس، سنگ رسید. برخی از سفالها منقوش و برخی با طرح سبدی بودند. تعدادی سفال دو لایه نیز در حفاری کشف شد که احتمال میرود لایه دوم سفال برای ترمیم قسمتهای شکسته سفال به کار رفته است. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...