بيستم مهرماه رادرايران روز حافظ خوانده اند. روز اگر نه بزرگترين، که از بزرگترين شاعران سرزمين قول و غزل؛ فارغ از تعريف جامع و مانعی از واژه بزرگترين.
همين قدربگويم که ديوان حافظ همراه قرآن، کتاب آسمانی مسلمانان، پرفروشترين کتاب ايران بوده است. کمتر خانه ای را در ايران می توان يافت که جلدی از ديوان حافظ در آن نباشد. با اين همه از حافظ چه می دانيم؟ خودمانيم؛ تقريبا هيچ! حتی نمی دانيم که اين رند يک لاقبا دقيقاً چه سالی، چه رسد به چه روزی، به دنيا آمد؟ و يا چه روزی ديده بر جهان فرو بست؟ شاخ نبات حافظ نه پريروست، نه پری پيکر! در عوض تا دلتان بخواهد درباره حافظ قصه و افسانه به هم بافته اند.
ازمعروفترين هايش اين حکايت شيرين و دلنشين است که حافظ دل به دختری پری روی میبندد به نام «شاخ نبات»وهمين عشق است که اورابه شاعری وشوريدگی میکشاند. کوشش برای اثبات بی پايگی چنين افسانه ای به نظرمیرسد که کار حضرت فيل باشد. حتی اگر آدم بگويد منظور حافظ از «شاخ نبات»، روشنِ روشن است؛ درشعرخوداو روشن روشن شده است. «شاخ نبات» همان «شاخه نبات» «شاخه ای از گياه» يا «قلم نی» حافظ شيرازاست که از آن شهدوشکر میريزد نه بيشتر، نه کمتر. همچنان که خود او در غزل معروف: «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند» ، می فرمايد:
اين همه شهدوشکر کز سخنم میريزد
اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند
پاداش صبر مرا شاخه نبات يا قلمی داده اند که، با ياری آن، از سخنم شهد و شکر می ريزد. تو گويی قلم حافظ نه قطعه يی از شاخ= شاخه يی بريده از نی معمول، که بر گرفته از نی شکر = نيشکر بوده است. اگر اين بيت قلم بودن شاخ نبات حافظ را ثابت نکند، اين بيت حتماً مشکل گشاست، اين که می فرمايد:
حافظ! چه طرفه شاخ نباتی ست کلک تو
کـش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است
می بينيد که در اين بيت خود خواجه شيراز شاخ نبات را با کلک يا قلم برابر نهاده است.
قصه دوم مربوط میشودبه اين که حافظ راحافظ خوانده اند، چون اوحافظ قرآن بوده است، که البته حافظ قرآن بوده است. آنهم با چهارده روايت. اما در ژرفای غزليات خود خواجه که فرو برويم، می بينيم او خود را حافظ می خواند چون موسيقی دان بوده است، خوش آواز بوده است، خوش لهجه بوده است، «زير» و «بم»، «پرده»، «راه»و... موسيقی را نيک می شناخته است، همچنان موسیقیدانان دیگری که بر اثر همین موسیقیدان بودن، حافظ خوانده شده اند (همانند عبدالقادر مراغه یی ملقب به حافظ).
دلم از «پرده» بشد، حافظ «خوش لهجه» کجاست
تا به «قول» و «غزل»ش «ساز» و «نوايی» بکنيم؟
و در جای دیگر می گوید:
ز«چنگ»زهره شنيدم که صبحدم میگفت:
"غلام حافظ «خوش لهجه»«خوش آواز»م
و یا می فرماید:
غـــــزل سرايی ناهيـــــد صرفه يی نَبَرد
در آن «مقام» که حافظ برآورد «آواز»(۱)
شايديکی ازدستاويزهای مخالفت ديرينه روحانيون قشری باحافظ نيزهمين موسيقیدانی او باشدکه بارهابرای اوپرونده سازی کرده اند، ازهمان دوران نام آورشدنش تاهمين امروز. برای نمونه، دردوران شاه شجاع، شماری ازهمين روحانيون قشری علم وکتل برداشتند که خواجه شمس الدين محمد «کفرگويی» کرده، پس مهدورالدم است. کدام کفرگويی؟ «آقايان» اين بيت از غزليات حافظ را شاهد آوردند که در ضمن آن فرموده است:
گرمسلمانی ازين ست که حافظ دارد
وای اگر از پس امـــــروز بود فــردايی
کفرگويی از اين روشنتر؟ روشنتر از اين کسی می تواند بگويد: روز رستاخيز و معاد و قيامتی در کار نيست؟ بينی بين الله، ايراد وارد بود! از همين رو، ياران حافظ به تکاپو افتادند تا اين دردانه غزل پارسی را از مرگ برهانند. همين ياران شعر شناس، سرانجام، حافظ را وادار ساختند که بيت ياد شده را بيتی نه از خود، که بيتی منقول از ديگری جلوه دهد و آن را پيش از بيت منشاء ادعای قشريون بنشاند، اينچنين:
اين حديثم چه خوش آمدکه سحرگه میگفت
بر در ميکــــده يی، با دف و نی تـــــرسايی
"گر مسلمانی از اين است که حافظ دارد
" وای اگــر از پس امـــــروز بود فـــــردايی "
دوستداران ودوستاران حافظ بايدسپاسگزارباشندازاين که روحانيون قشری تشنه به خون شاعران رندوخراباتی باز«ان قلت» نگذاشتند که "ای بی دين خدانشناس! تو غلط کردی که از حدیث کفرآميز کسی، آن هم کسی که ترساست و خاج پرست، خوشت آمده! شرمت نمی آيدوازخدا نمی ترسی ای ملعون که اين حديث را همراه صوت انکر دين بر باد ده دف و نی شنيده ای؟ و تازه خوشت هم آمده؟
ازمخالفتهای روحانيون قشری باحافظ، رساله ای حجيم میتوان نوشت. نمونه ديگرش را هم با قصه دیگری بگويم وبگذرم، ملاسيدعبدالله تبريزی که ازبس سمج بود به ملامگس شهرت داشت، هردوپايش رادريک نعلين کرده بود که شاه اسماعيل صفوی را به تخريب آرامگاه حافظ وادارد. شاه اسماعيل هم اين سماجت ملا مگس رانمیتوانست ناديده گيرد. اوکه بنيادپادشاهيش رابرتشيع نهاده بود، اعتراضات روحانی شيعی سرشناسی چون ملامگس رانمیتوانست ناشنيده بگيرد. مثلاًاعتراض به اينکه حافظ دشمن شيعيان علی است و يا بيتی از يزيد بن معاويه ملعون را در صدر ديوانش جای داده است، يا اعتراضاتی مانند آن.
بگذريم از اين که ديوان حافظ در زمان خود او گردآوری نشد که او غزلی را در مقدمه آن بگذارد. نيز بگذريم از اين که دوستان حافظ ديوان او را پس از مرگش بر پايه حرف آخر قافيه هر غزل تدوين کردند. پس طبيعی بود که غزل « الا يا ايهاالساقی ادر کاساً و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»، به حکم ترتيب حروف الفبا، در صدر ديگر غزلهای او جای گيرد. و باز نيز بگذريم که يزيد بن معاويه هرگز چنين بيتی نگفته، هيچ، هيچ کس ديگری هم، غير از خود حافظ چنين بيتی نسروده است. باری، شاه اسماعيل که خود طبع شعری هم داشت، برای از سر باز کردن ملا مگس، به او پيشنهاد داد که پيش از تخريب آرامگاه حافظ، نظر خود خواجه را با تفالی جويا شوند. ملا مگس با اين پيشنهاد شاهانه مخالفتی نتوانست کرد. "فال هم نمی تواند جلو زير و زبر کردن مقبره ملعون از خدا برگشته يی چون حافظ را بگيرد." ملا مگس امیدوار بود. پس فالی از ديوان خواجه زدند و غزلی پاسخ نيتشان را داد که اين بيت در آن می درخشيد:
«قدم دريغ مدار از جنازه حافظ که گرچه غرق گنه است، میرود به بهشت»
اما مگر ملاسيدعباس تبريزی- ملا مگس- دست بردار بود؟ گفت قبول نيست،يکبار ديگر فال بگيريم. ناچار باز فالی زدند که غزلی آمد با اين بيت دندان خرد کن در آن:
«ای مگس! عرصه سيمرغ نه جولانگه توست
عِرض خــود می بری و زحمت مــا می داری»
به اين می گويند«تو دهانی محکم»، از شاعری که زمانی گوته و نيچه به احترام او کلاه از سر برمی گرفتند و به فهم کلام او پز می دادند تا امروز که ما ايرانی ها پز می دهيم که دو آلمانی، يک رشته تسبيح انگليسی، چند قطار فرانسوی و آمريکايی و چند فلان جايی ديگر حافظ ما را به بزرگی ستوده اند.
(۱)شنيده ام (امامتاسفانه خود نديده و نخوانده ام) که دانشمند گرامی، خانم هما ناطق، درباره موسيقيدان بودن حافظ، و به همين دليل حافظ لقب گرفتن او بتفصيل نوشته اند.
احمد شاملو در سال 1304 در 21 آذر ماه در خیابان صفی علیشاه تهران از مادری به نام کوکب عراقی و پدری به نام حیدر که افسر ارتش بود تولد یافت. احمد دوره کودکی و نوجوانی را در شهرهای مختلف ایران گذراند دوره تابستان را در خاش، زاهدان و مشهد گذراند دوره دبیرستان رادر بیرجند، مشهد و تهران به سر برد. از همان آغازین ادوار کودکی با سیر و سفر و تحولات و جست و جوها و رفتن ها در زندگیش رنگ یافت. چنان چه به همراه پدر و خانواده به گرگان و ترکمن صحرا رفتند برای تاسیس تشکیلات از هم پاشیده ژاندارمری در آن خطه.
از همان عنفوان کودکی الفبای مقاومت و ایستادگی را آموخت و زیر بنای سیاسی که پشت سر نهاده بود و علاقه وافر او به سیاست در راهی کشیده شد که عزمی بزرگ را می طلبید چنان چه در سن 17 سالگی روانه زندان شد و سختی ها را در این راه به جان خرید چرا که آموخته بود استقامت را، پایداری را، آن چنان که آن را به منصه ظهور رساند و از خود گذشتن را معنایی دیگر آموخت، برای آن که حرف خود را بالاتر از دردی که شاهدش بود به تصویر کشاند به شعر و روزنامه نگاری شعر پناه برد تا ترجمان هر آنچه می بیند و می شنود باشد. در سال 1324 به روزنامه نگاری پرداخت و این خود فتح بابی بود. برای این که بیشتر در جریانات سیاسی قرار گیرد اما چندی نمی گذرد که باز روانه زندان می شود و سر از زندان متفقین در می آورد.
پس از مدتی که از زندان آزاد می شود به همراه خانواده به ارومیه می رود و مشغول تحصیل می شود. اما روح پر جنب و جوشش ، روح کاوشگرش او را به ماندن دعوت نمی کرد به تهران سفر می کند و در این بین به سال 1326 اولین ازدواج وی صورت می گیرد. احمد علاوه بر شعر و روزنامه نگاری به قصه نویسی و نوشتن فیلم نامه همت می گمارد. باورها، دردها، دیده ها، شنیده ها را در غالب کلمات چه شیوا و زیبا بیان می دارد کلمات گویی چون جوانه ای می مانند که در غالب شعر شکفته می شوند و به ثمر می رسند. زیبایی و شیوایی و سادگی اشعار شاملو تحسین برانگیز است و آدمی را متحیر می کند.
17 سال بعد از اولین ازدواجش با آیدا آشنا می شود و با وی ازدواج می کند و در همان حال انتشار مجموعه شعر «آیدا در آیینه» و «لحظه ها و همیشه» را انتشار می دهد.
شاملو که در ورطه سیاسی قدم می نهد این بار هفته نامه ادبی «پارو» را سر دبیری و منتشر می کند ، که بعد از سه شماره با اولتیماتوم وزیر اطلاعات وقت تعطیل می شود و علاوه بر فعالیت هایی که در داخل کشور انجام می دهد در خارج و شهرستان ها نیز اثرات شایانی از خود به جا می نهد تا آنجا که دعوتش کرده و از او کسب فیض کرده اند. دعوت او با برگذاری شب شعرهایی از اشعار لطیفش همراه بود. دانشجویان دانشگاه شیراز طی مراسمی از استاد دعوت به عمل آوردند واستاد نیز اشعارش را برایشان ترنم می نمایند.
دیگر فعالیت های استاد دعوت به انجمن ایران در آمریکا برای برگزاری شب شعر است و در سال 1351 به تدریس زبان ادبیات فارسی در دانشگاه صنعتی می پردازد. علاوه بر آن استاد فیلم نامه حلوا برای زنده ها را قلم فرسایی می کند و دیگر نگارش نا تمام وی آنتیگون و نوشتن گفتار فیلم حمام گنجعلیخان است. سفر هایی که برای ما افتخار بسیار داشت :
سفر به «ایالات متحده آمریکا» به عنوان میهمان به «انجمن قلم آمریکا» و «دانشگاه پریستون» و برگزاری شب شعر به دعوت دانشجویان در فیلادلفیا و نیویورک به عنوان میهمان به دومین کنگره ی بین المللی ادبیات ، اینترنت ، زیر عنوان «جهان سوم، جهان ما» در ارلانگن آلمان و شهر های مجاور میهمان دانشگاه اقتصاد وین برای شب شعر. برگزار شب شعر در «دانشگاه گیس»، شب شعر در خانه مردم در استکلهم به دعوت انجمن جهانی قلم سوئد و گفت و گو با دانشجویان در دانشگاه اوپیالا است.
سفرهای شاملو هم چنان ادامه می یابد از جمله دعوت وی به دانشگاه های شیکاگو، میشیگان، هاروارد، کلمبیا و شب شعر در بوستان «اِ.سی.ال.اِ» به نفع زلزله زدگان ایران. نگارش «روزنامه سفر میمنت اثر ایالات متفرقه امریغ .آر» به عنوان استاد میهمان برای تدریس یک ترم در دانشگاه برکلی. هم نوعی و هم دوستی او جهانی است و این لطافت و عشق را نه تنها در شعرهایش می توان یافت بلکه از منش و هدفی که برگزیده می توان یافت تا آن جا که شب شعری به نفع آوارگان کرد عراقی در برکلی «یو.اِل.اِ» برگزار می کند.

باغ آیینه
چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.
گهواره های خستگی
از کشاکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را
روشن می کند.
***
فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها،
آفتاب را به دعائی نومیدوار طلب می کرده ام.
***
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.
***
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدین گونه است!]
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است
من برمی خیزم!
چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.
آثار احمد شاملو
انتشار مجموعه شعر های:
مدایح بی صله ، آیدا در آینه ، ابراهیم در آتش ، سکوت سرشار از ناگفته هاست ، دشنه در دیس ، هوای تازه ، ققنوس در باران ، ترانه های کوچک غربت ، جهان هم چون کوچه ای بی انتها ، شعر شکفتن در مه ، ملکه ی سایه ها ، باغ آینه ، کتاب گزینه ی اشعار و قصه های کتاب کوچه ، قصه ی هفت گلاغون ، افسانه های هفت گنبد و ترانه ها و هفته نامه کتاب جمعه در چهل شماره (که توقیف شد).
ترجمه ها :
دن آرام ، افسانه گیل گمش ، شهریار کوچولو ، بگذار سخن بگویم ، دست به دست ، لبخند تلخ ، افسانه های کوچک چینی ، زمان کشیش ، برزخ ، زنگار ، هایکو.
نمایش نامه :
نصف شب است دیگر، (دکترشوایتزر)، مرگ کسب وکارمن است، زهرفند، پابرهنه ها.
کتاب و نوار صوتی :
سیاه هم چون آفریقای خودم، مجموعه شعر ابراهیم درآتش، سکوت سرشارازناگفته هاست، در ها و دیوار بزرگ چین.
بازنویسی رمان «قدرت و افتخار» گراهام با عنوان: «عیسای دیگر ، یهودای دیگر»
و نوشته های بسیار دیگر ، مانند مقدمه ی جنجالی بر دیوان حافظ و...
چند عکس از احمد شاملو در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
فردوسی در حدود سال ٣١٩ ھجری شمسی در روستای «باژدر» نزدیکی «طوس» در «خراسان» متولد شد. بر اساس شواھد موجود از شاهنامه میتوان نتیجه گرفت که او جدا از زبان فارسی دری به زبانھای عربی و پھلوی نیز آشنا بوده است. به نظر میرسد که فردوسی با فلسفه یونانی نیز آشنایی داشته است.
با وجود این که سرودن شاهنامه را بر اساس شاهنامه «ابومنصوری» از حدود چھلسالگی فردوسی میدانند، با توجه به توانایی فردوسی در شعر فارسی نتیجه گرفتهاند که در دوران جوانی نیز شعر میگفته است و احتمالن سرودن بخشھایی از شاهنامه را در ھمان زمان و بر اساس داستانھای اساطیری کهنی که در ادبیات شفاھی مردم وجود داشته، شروع کرده است. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...