نام گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۶۷ با انتشار رمانی اعجابانگیز به نام "صد سال تنهایی" به سر زبانها افتاد. منتقدان گفتند که با این رمان در تاریخ ادبیات سبکی تازه پدید آمده که میتوان آن را "رئالیسم جادویی" خواند. این "زیباترین رمان قرن بیستم" روز سهشنبه (۶ مارس) در اینترنت انتشار یافت. این کادوی تولدی بود برای خالق رمان، که ۸۵ سال پیش در کلمبیا به دنیا آمد.
مارکز هیچوقت اصطلاح "رئالیسم جادویی" را قبول نکرد: "در داستانهای من حتی یک سطر نیست که به واقعیت متکی نباشد." او تأکید کرد که هر آنچه نوشته در زندگی شخصی، به ویژه در تجارب و مشاهدات دوران کودکی او، ریشه دارد.
گابریل گارسیا مارکز ۶ مارس ۱۹۲۷ در شهر کوچک آراکاتاکا در کرانه شمالی کلمبیا به دنیا آمد. بستگانی فقیر و ساده داشت، که با انبوهی حسرت و آرزو زندگی میکردند، و از آن بیشتر با یک دنیا رؤیا و تخیل.
مارکز هنر قصهگویی را از مادربزرگی خرافاتی آموخت که نوه دلبند خود را با داستانهای عجیب و غریب سرگرم میکرد. در این باره گفته است: "سالها بود که درباره شکل بیان صد سال تنهایی فکر کرده بودم، اما نمیتوانستم لحن داستان را پیدا کنم... پس از مدتها کندوکاو سرانجام فهمیدم که نزدیکترین سبک داستان باید همان سبک بیان مادربزرگم باشد، وقتی این پیرزن چیزهای عجیب و غریب و هیجانانگیز تعریف میکرد، لحنی کاملاً طبیعی داشت که شما بلافاصله باورش میکردید."
مارکز که شگردهای مدرن داستاننویسی را به ویژه با خواندن آثار ویلیام فالکنر و آگاتا کریستی فرا گرفته بود، با الهام از سبک روایت مادربزرگ، این هنر را به کمال رساند که دورترین تخیلات را به گونهای حقیقی بیان کند. به ندرت نویسندهای توانسته است با مهارت مارکز از مرزهای واقعیت و تخیل گذر کند و به روانی میان زمانهای گوناگون پل بزند.
ژورنالیسم ادبی
سبک دلخواه مارکز که همواره به آن بالیده است، نوعی گزارشگری خلاق و هنرمندانه است. او از سالهای نوجوانی در نیمه دهه ۱۹۴۰ به نوشتن در روزنامهها روی آورد و به تدریج در کنار گزارشهای واقعی، نخستین داستانهای کوتاه خود را منتشر کرد، که در اصل جالبترین گزارشهای خبری او بودند.
مارکز روزنامهنگاری را "بهترین حرفه دنیا" خوانده و در سراسر زندگی به آن وفادار مانده است. آنچه مارکز پایبندی به "واقعیت" میخواند، در تمام کارهای او دیده میشود. بسیاری از داستانهای او حالت گزارش خبری دارند، درحالیکه از سوی دیگر گزارشهای ژورنالیستی او چه بسا در دنیایی خیالی و داستانگون پیش میروند.
رمان کوچک"وقایعنگاری یک قتل ازپیش اعلامشده" برپایه یک گزارش واقعی نوشته شده است. همچنان که داستان "ماجرای سفر میگوئل لیتین به شیلی" که گزارشی واقعی از سفر پرمخاطره یک سینماگربه شیلی است، سرسوزنی ازیک رمان پرهیجان کم ندارد.
تمام رمانهای مارکز در بستر رویدادهای تاریخی کشور یا قاره او جریان دارند. یک نمونه برجسته آن رمان "ژنرال در هزارتوی خود" است، که میتوان آن را زندگینامهای خیالی در ستایش سیمون بولیوار، قهرمان رهایی آمریکای لاتین، دانست.
یا حتی رمان تمثیلی و شاعرانه "پاییز پدرسالار" که یکسره در نکوهش "عفونت دیکتاتوری و پوسیدگی قدرت فردی" است. این اثر همان گونه که نویسندهاش خواسته بود، سنگ بنایی است آکنده از نفرین و دشنام، بر گور تمام دیکتاتورهای تاریخ.
مارکز و سیاست
مارکز به قاره پرخوف و خشونت آمریکای لاتین تعلق دارد، که هیچکس نمیتواند از تحولات و التهابات سیاسی دور باشد، چه برسد به نویسندگان. مارکز، مثل بیشتر نویسندگان هم نسل خود، در سراسر زندگی با ایدههای دموکراتیک و جنبشهای چپ نزدیک بوده است.
در دهه ۱۹۵۰ میلادی سرهنگان ریز و درشت با حکومتهای کودتایی (خونتا) بر بیشتر کشورهای آمریکای لاتین حکومت میکردند. بسیاری از آنها تنها فاسد و خونریز نبودند، بلکه نوکری برای بیگانگان را نیز در پرونده داشتند. مارکز یکی از نویسندگانی بود که با قلم از جنبشهای دموکراتیک ملی و پیکار ستمدیدگان در آمریکای لاتین دفاع میکرد.
مارکز در اوایل دهه ۱۹۵۰ در آلمان شرقی و اتحاد شوروی زندگی میکرد، و بخشی از کار نویسندگی او در شرایط "جنگ سرد" در ارتباط با "اردوگاه سوسیالیسم" و دفاع از ایدههای چپ شکل گرفت. در پایان همین دهه شور انقلابی سراسر جهان سوم را فرا گرفت و الگوی اصلی آن جنبش چریکی آمریکای لاتین بود.
هنگامی که فیدل کاسترو و چند صد "چریک ریشو" در کوبا، سر به طغیان برداشتند و با تفنگهای خود از جنگل به شهر سرازیر شدند، مارکز مانند دهها نویسنده و روشنفکر انقلابی از آنها حمایت کرد.
ژان پل سارتر و سیمون دوبووار از کوبا دیدار کردند. سارتر رهآورد سفر خود را با عنوان "جنگ شکر در کوبا" منتشر کرد. کتاب به زبانهای بیشمار، از جمله به فارسی، منتشر شد و روشنفکران چپگرا را در پشتیبانی از "طغیان محرومان در امریکای لاتین" دلگرم کرد.
سیر رویدادها در کوبا در سمت و سویی که جوانان آرمانخواه آرزو کرده بودند، پیش نرفت. "شور انقلابی" پس از چند سال فروکش کرد: فیدل کاسترو، سرمست از باده قدرت، راه استبداد در پیش گرفت. او نشان داد که "آزادی بیان" نویسندگان و هنرمندان را تا آنجا محترم میشمارد، که از او مجیز بگویند و رژیم او را تقویت کنند.
با وجود تحولات درونی رژیم کاسترو و تبدیل آن به نظامی دیکتاتوری و سرکوبگر، مارکز ستایشگر "نظام انقلابی کوبا" و دوست نزدیک رهبر آن باقی ماند.
بسیاری از نویسندگان برجسته آمریکای لاتین، مانند کارلوس فوئنتس و ماریو بارگاس یوسا از مارکز انتقاد کردند. یوسا با خشم او را "نوچۀ کاسترو" خواند. دو سیمای بزرگ ادبیات آمریکای لاتین، برندگان جایزه نوبل ۱۹۸۲ و ۲۰۱۰ سی سالی هست که با هم حرف نزدهاند.
مارکز در حفظ روابط دوستانه با کاسترو دلایل خود را داشته است. او چندین بار از روشنفکران ناراضی و هنرمندان "ضدانقلابی" کوبا حمایت کرده و در مواردی موفق شده است رضایت رژیم کاسترو را با فرار آنها از "بهشت سوسیالیسم" جلب کند.
به خاطر تمام این جنبههای انسانی و گاه پرتضاد است، که مارکز امروزه نامدارترین شهروند امریکای لاتین است و اهالی قاره او را به نام خودمانی "گابو" صدا میکنند.
مارکز در ایران
بهمن فرزانه در سال ۱۳۵۴ با ترجمه "صد سال تنهایی"، نویسنده بزرگ آمریکای لاتین را به کتابخوانان ایرانی معرفی کرد. از آن زمان مارکز یکی از محبوبترین نویسندگان خارجی در ایران بوده است.
تقریبا تمام آثار داستانی مارکز به فارسی ترجمه و منتشر شده است، و بیشتر آنها بیش از یک بار. جای تأسف است که برخی از داستانهای او مانند رمان زیبای "عشق در سالهای وبا" با سانسور به بازار آمده است.
خوانندگان ایرانی آثار مارکز را دنبال میکنند و نویسندگان به تأثیر از سبک "رئالیسم جادویی" منسوب به او کتاب مینویسند. در ایران چندین اثر ادبی به سبک و سیاق "رئالیسم جادویی" پدید آمده است، که شاید رمان "اهل غرق" نوشته منیرو روانیپور، معروفترین آنها باشد.
آخرین کتابهای مارکز در حوزه رمان "روسپیهای غمزده من" (باز هم با حذف برخی از صحنهها) و خودزندگینامه او به عنوان "زیستن برای نوشتن" آخرین کارهایی هستند که از مارکز در ایران منتشر شدهاند.
کتاب پرآوازه "گزارش یک آدمربایی" (۱۹۹۶) نیز به تازگی رکورد بازار کتاب را شکست، زیرا میرحسین موسوی، از رهبران اصلی "جنبش سبز" در ایران، درونمایه آن را برگردانی واقعی از سرگذشت خود و همفکران خود دانسته بود.
کتاب مارکز را کالبدشکافی نظامهای وحشت و ترور دانستهاند، که زندگی و حرمت شهروندان به بازیچه بیمقدار ارباب قدرت بدل میشود. مارکز با حساسیتی پرشور رنج و درد قهرمانان کتاب را شرح میدهد، با این دریغ و افسوس که او، این قویترین قلم جهان، "نمیتواند روی کاغذ حتی سایهای کمرنگ از وحشتی را مجسم کند که قربانیان متحمل میشوند.»
زمانی منتقدی در ستایش رمان "صد سال تنهایی" گفته بود: اگر قبول کنیم که دوران "رمان بزرگ" سپری شده، از جا برخیزیم و به احترام این آخرین رمان کلاه از سر برداریم. امروز میگوییم: اگر مسئولیت اجتماعی، عشق به حقیقت و انسانیت، هنوز در میان ما قدر و ارجی دارد، پس از جا برخیزیم و ۸۵ سالگی مارکز را شادباش بگوییم. تبریک گابو!
کمتر نظریه پرداز و متفکری بزرگی در جهان چون هانا آرنت وضعیت بشر را به دوران ما را تحلیل کرده است و کتاب وضع بشر اثر هانا آرنت، که ترجمه فارسی آن به تازگی منتشر شده، برخی از مهم ترین و مطرح ترین مباحث این عرصه را در شش فصل با عنوان های «وضع بشر، حیطه عمومی و حیطه خصوصی، زحمت، کار، عمل، و زندگی وقف عمل و عصر مدرن» با نگاهی تیز و نوآور، تحلیل و بررسی می کند.
هانا آرنت که در زندگی سیاسی و اجتماعی و در نظریه های خود عمل و پراکسیس را با نظریه پیوند داد، در کتاب وضع بشر زندگی معطوف به عمل و زندگی معطوف به نظر را دربستر تاریخ و در جامعه مدرن تحلیل و چون در اغلب آثار خود، مفاهیمی نو و پرسش ها و پاسخ هائی تامل برانگیز مطرح می کند.
کتاب وضع بشر را مسعود علیاترجمه و انتشارات ققنوس منتشر کرده است.
نسخه اصلی کتاب وضع بشر به زبان انگلیسی در سال۱۹۵۸، به روزگاری منتشر شد که بسیاری از مباحث و نظریه های این کتاب هنوز تازه و نو بودند.
نفوذ و تاثیر هانا آرنت بر تفکر معاصر انکارناشدنی است و کتاب وضع بشر به گفته کارشاسان از تاثیرگذارترین کتاب های او بود.
هانا آرنت که در آثار خود تحلیلی جامع از نسبت روان شناسی جمعی توده ها و حکومت های توتالیتر، آزادی فردی و قدرت سیاسی، فردیت، آگاهی و قدرت به دست داده است، در کتاب وضع بشر نیز مباحثی چون نابودی عامل انسانی و آزادی سیاسی در جهان ما و مدیریت نتایج عمل فردی و جمعی را بررسی می کند.
هانا آرنت در سال ۱۹۰۶ در هانوفر آلمان، منطقه ای که در آن روزگار صنعتی و کارگری بود، در خانواده ای یهودی تبار متولد شد و در ۱۹۷۵ در نیویورک درگذشت.
هانا آرنت در ۱۸ سالگی به عنوان دانشجوی فلسفه در دانشگاه مالبروگ نام نوشت و هم به دوران تحصیل در این دانشگاه به استاد خود مارتین هایدگر، فیلسوف بزرگ آلمانی دل بست.
دلبستگی آرنت به هایدگر سال ها پیش از آن رخ داد که هایدگر به فاشیسم هیتلری و نازی های آلمانی بپوندد. هانا آرنت در کتاب سایه ها عواطف خود را در باره هایدگر بدان روزگار تصویر و تحلیل کرده است.
هانا آرنت تحصیلات خود را در مالبروک رها کرد و به دانشگاه هایدلبرگ رفت و رساله دکترای خود را در فلسفه در سال ۱۹۲۶ با عنوان «مفهوم عشق از نظر آگوستین قدیس» با کارل یاسپرس، فیلسوف بزرگ آلمانی گذراند که بدان روزگار از منتقدان سرسخت آراء هایدگر و تفکر محافظه کارانه بود .
هانا آرنت که از دوران تحصیل در دانشگاه هایدلبرگ به بعد به یکی از بانفوذترین و خوش فکرترین رهبران چپ آلمان بدل شده بود، از مخالفان سرسخت نازی های آلمان و از مدافعان شوراهای انقلابی چپ بود.
آرنت در سال ۱۹۲۹ به برلین رفت و نخستین کتاب خود را که با عنوان زندگینامه راحل فارنهاگن منتشر کرد.
هانا آرنت در سال ۱۹۳۳، به هنگامی که هتیتلر در آلمان قدرت گرفت، چندی به زندان افتاد.
حکومت نازی هانا آرنت را پس از شعله ور شدن آتش جنگ جهانی دوم به اردوگاه های مرگ و کوره های آدم سوزی اعزام کرد اما بخت فلسفه و نظریه سیاسی بلند بود و هانا آرنت از اسارت فرار و سرانجام به آمریکا مهاجرت کرد و در سال ۱۹۵۱ تابعیت ایالات متحده را پذیرفت. هانا آرنت در آمریکا استاد کرسی نظریه های سیاسی بود
کتاب مشهور هانا آرنت با عنوان عنصرها و خاستگاه حاکیمت توتالیتر در سال ۱۹۵۱ به زبان انگلیسی منشتر شد. این کتاب آرنت را به یکی از مشهورترین و با نفوذترین نظریه پردازان دوران خود بدل و کتاب قدرت و قهر، از مهم ترین آثار هانا آرنت، جایگاه او را چون یکی از نظریه پردازان بزرگ قرن بیستم، تثیت کرد.
هانا آرنت در این کتاب و در دیگر آثار خود نقدی عمیق، نو و ساختاری از مباحثی چون نسبت روان شناسی توده ها و حکومت های توتالیتر، نسبت عرصه عمومی و خصوصی و نسبت آزادی و فردیت با قدرت سیاسی به دست می دهد.
هانا آرنت در کتاب ابتذال شرور در تحلیل محاکمه آدولف آیشمن، از سران نازی که در اسرائیل محاکمه شد، تحلیلی جامع از یهودی کشی و هولوکاست به دست می دهد.
احمد شاملو در سال 1304 در 21 آذر ماه در خیابان صفی علیشاه تهران از مادری به نام کوکب عراقی و پدری به نام حیدر که افسر ارتش بود تولد یافت. احمد دوره کودکی و نوجوانی را در شهرهای مختلف ایران گذراند دوره تابستان را در خاش، زاهدان و مشهد گذراند دوره دبیرستان رادر بیرجند، مشهد و تهران به سر برد. از همان آغازین ادوار کودکی با سیر و سفر و تحولات و جست و جوها و رفتن ها در زندگیش رنگ یافت. چنان چه به همراه پدر و خانواده به گرگان و ترکمن صحرا رفتند برای تاسیس تشکیلات از هم پاشیده ژاندارمری در آن خطه.
از همان عنفوان کودکی الفبای مقاومت و ایستادگی را آموخت و زیر بنای سیاسی که پشت سر نهاده بود و علاقه وافر او به سیاست در راهی کشیده شد که عزمی بزرگ را می طلبید چنان چه در سن 17 سالگی روانه زندان شد و سختی ها را در این راه به جان خرید چرا که آموخته بود استقامت را، پایداری را، آن چنان که آن را به منصه ظهور رساند و از خود گذشتن را معنایی دیگر آموخت، برای آن که حرف خود را بالاتر از دردی که شاهدش بود به تصویر کشاند به شعر و روزنامه نگاری شعر پناه برد تا ترجمان هر آنچه می بیند و می شنود باشد. در سال 1324 به روزنامه نگاری پرداخت و این خود فتح بابی بود. برای این که بیشتر در جریانات سیاسی قرار گیرد اما چندی نمی گذرد که باز روانه زندان می شود و سر از زندان متفقین در می آورد.
پس از مدتی که از زندان آزاد می شود به همراه خانواده به ارومیه می رود و مشغول تحصیل می شود. اما روح پر جنب و جوشش ، روح کاوشگرش او را به ماندن دعوت نمی کرد به تهران سفر می کند و در این بین به سال 1326 اولین ازدواج وی صورت می گیرد. احمد علاوه بر شعر و روزنامه نگاری به قصه نویسی و نوشتن فیلم نامه همت می گمارد. باورها، دردها، دیده ها، شنیده ها را در غالب کلمات چه شیوا و زیبا بیان می دارد کلمات گویی چون جوانه ای می مانند که در غالب شعر شکفته می شوند و به ثمر می رسند. زیبایی و شیوایی و سادگی اشعار شاملو تحسین برانگیز است و آدمی را متحیر می کند.
17 سال بعد از اولین ازدواجش با آیدا آشنا می شود و با وی ازدواج می کند و در همان حال انتشار مجموعه شعر «آیدا در آیینه» و «لحظه ها و همیشه» را انتشار می دهد.
شاملو که در ورطه سیاسی قدم می نهد این بار هفته نامه ادبی «پارو» را سر دبیری و منتشر می کند ، که بعد از سه شماره با اولتیماتوم وزیر اطلاعات وقت تعطیل می شود و علاوه بر فعالیت هایی که در داخل کشور انجام می دهد در خارج و شهرستان ها نیز اثرات شایانی از خود به جا می نهد تا آنجا که دعوتش کرده و از او کسب فیض کرده اند. دعوت او با برگذاری شب شعرهایی از اشعار لطیفش همراه بود. دانشجویان دانشگاه شیراز طی مراسمی از استاد دعوت به عمل آوردند واستاد نیز اشعارش را برایشان ترنم می نمایند.
دیگر فعالیت های استاد دعوت به انجمن ایران در آمریکا برای برگزاری شب شعر است و در سال 1351 به تدریس زبان ادبیات فارسی در دانشگاه صنعتی می پردازد. علاوه بر آن استاد فیلم نامه حلوا برای زنده ها را قلم فرسایی می کند و دیگر نگارش نا تمام وی آنتیگون و نوشتن گفتار فیلم حمام گنجعلیخان است. سفر هایی که برای ما افتخار بسیار داشت :
سفر به «ایالات متحده آمریکا» به عنوان میهمان به «انجمن قلم آمریکا» و «دانشگاه پریستون» و برگزاری شب شعر به دعوت دانشجویان در فیلادلفیا و نیویورک به عنوان میهمان به دومین کنگره ی بین المللی ادبیات ، اینترنت ، زیر عنوان «جهان سوم، جهان ما» در ارلانگن آلمان و شهر های مجاور میهمان دانشگاه اقتصاد وین برای شب شعر. برگزار شب شعر در «دانشگاه گیس»، شب شعر در خانه مردم در استکلهم به دعوت انجمن جهانی قلم سوئد و گفت و گو با دانشجویان در دانشگاه اوپیالا است.
سفرهای شاملو هم چنان ادامه می یابد از جمله دعوت وی به دانشگاه های شیکاگو، میشیگان، هاروارد، کلمبیا و شب شعر در بوستان «اِ.سی.ال.اِ» به نفع زلزله زدگان ایران. نگارش «روزنامه سفر میمنت اثر ایالات متفرقه امریغ .آر» به عنوان استاد میهمان برای تدریس یک ترم در دانشگاه برکلی. هم نوعی و هم دوستی او جهانی است و این لطافت و عشق را نه تنها در شعرهایش می توان یافت بلکه از منش و هدفی که برگزیده می توان یافت تا آن جا که شب شعری به نفع آوارگان کرد عراقی در برکلی «یو.اِل.اِ» برگزار می کند.

باغ آیینه
چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.
گهواره های خستگی
از کشاکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را
روشن می کند.
***
فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها،
آفتاب را به دعائی نومیدوار طلب می کرده ام.
***
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.
***
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدین گونه است!]
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است
من برمی خیزم!
چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.
آثار احمد شاملو
انتشار مجموعه شعر های:
مدایح بی صله ، آیدا در آینه ، ابراهیم در آتش ، سکوت سرشار از ناگفته هاست ، دشنه در دیس ، هوای تازه ، ققنوس در باران ، ترانه های کوچک غربت ، جهان هم چون کوچه ای بی انتها ، شعر شکفتن در مه ، ملکه ی سایه ها ، باغ آینه ، کتاب گزینه ی اشعار و قصه های کتاب کوچه ، قصه ی هفت گلاغون ، افسانه های هفت گنبد و ترانه ها و هفته نامه کتاب جمعه در چهل شماره (که توقیف شد).
ترجمه ها :
دن آرام ، افسانه گیل گمش ، شهریار کوچولو ، بگذار سخن بگویم ، دست به دست ، لبخند تلخ ، افسانه های کوچک چینی ، زمان کشیش ، برزخ ، زنگار ، هایکو.
نمایش نامه :
نصف شب است دیگر، (دکترشوایتزر)، مرگ کسب وکارمن است، زهرفند، پابرهنه ها.
کتاب و نوار صوتی :
سیاه هم چون آفریقای خودم، مجموعه شعر ابراهیم درآتش، سکوت سرشارازناگفته هاست، در ها و دیوار بزرگ چین.
بازنویسی رمان «قدرت و افتخار» گراهام با عنوان: «عیسای دیگر ، یهودای دیگر»
و نوشته های بسیار دیگر ، مانند مقدمه ی جنجالی بر دیوان حافظ و...
چند عکس از احمد شاملو در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای این ابیات آغازگر بزرگترین اثر حماسی تاریخ ادبیات ایران، شاهنامه فردوسی، است. فردوسی در طول ۳۰ سال، شاهنامه را در حدود ۶۰ هزار بیت و در بحر متقارب سروده است. ابوالقاسم فردوسی،از شهر طوس خراسان، در قرن چهارم شمسی میزیسته و سرودن شاهنامه را در حدود سالهای ۴۰۰ هجری قمری به پایان رسانده است. در سالهای گذشته جشنهایی در هزارمین سالگرد فردوسی در ایران و توسط سازمان یونسکو برپا شد. شاهنامه داستان پادشاهان، پهلوانان، رویین تنان و جنگ و پیروزیهای آنهاست. شاهنامه از داستان کیومرث، نخستین پادشاه جهان، آغاز شده و تا پایان سلسله ساسانیان ادامه پیدا میکند. از مشهورترین داستانهای شاهنامه فردوسی میتوان به داستانهای «زال و رودابه»، «رستم و سهراب»، «رستم و اسفندیار»، «داستان سیاوش»، «تهمینه»، «بیژن و منیژه»، «بهرام گور»، «ضحاک ماردوش» و «سهراب و گردآفرید» اشاره کرد. پس از حمله اعراب به ایران که منجر به سقوط آخرین پادشاه ساسانیان شد، زبان عربی به جای فارسی در ایران رواج یافت. اما فردوسی ۴۰۰ سال پس از حمله اعراب با سرودن حماسهای که سرتاسر با کلمات فارسی و عاری از کلمات عربی بود شکوه زبان فارسی را به ایرانیان گوشزد کرد.
شاهنامه فردوسی ظرفیت و توانایی زبان فارسی را نشان داده است. هستند کسانی که معتقدند بدون نیازی که در میان اهل قلم به شاهنامه پیدا شده بود، زبان عربی زبان رایج ایران میگشت و یا دست کم موضع آن را به عنوان زبان نوشتار بسیار قوی میکرد. به طوری که اگر شاهنامه را نداشتیم هر کسی می توانست ادعا کند زبان فارسی بدون رقم بزرگی از واژه های بیگانه زبانی ناتوان یا دست کم فاقد شیوایی است. از این رو اگر ما شاهنامه را تیرک میانی خیمه زبان فارسی بنامیم اغراق نکرده ایم. بسیاری از محققان و پژوهشگران فردوسی را از بزرگترین حماسه سرایان جهان و شاهنامه سروده او را در حد «ایلیاد و اودیسه» هومر، شاعر و داستان سرای یونانی، میدانند. اگرچه شاهنامه از بزرگترین آثار حماسی جهان شمرده میشود اما تا کنون کمتر فیلمی از آن ساخته شده و در چهارچوب آثار هنری و نمایشی مورد توجه هنرمندان ایرانی و بین المللی قرار گرفته است.
فردوسی چندین برابر شکسپیر داستان دارد که میتوان از آنها فیلم و نمایش تهیه کرد. فقدان رشتههای گوناگون هنر و به ویژه هنر نمایشی سبب شده است ما نتوانیم ابعاد وسیع هنر کسانی چون فردوسی یا گرگانی و نظامی را بشناسیم.تاکنون افراد مختلفی روی تصحیح شاهنامه کار کرده اند و همچنین اشعار شاهنامه به زبانهای دیگری از جمله روسی و انگلیسی ترجمه شده است. با وجود کارهایی که روی شاهنامه انجام شده همچنان جای کار بیشتری برای شناخت این اثر حماسی وجود دارد. حالا که ما این شاهنامه را داریم شروع کنیم به مطالعه به خصوص کسانی که به اسطوره و تاریخ اشتیاق دارند. این اثر هنوز جا دارد در موردش کار شود.
در سالهای گذشته نقالان با نقل داستانهای شاهنامه این اثر حماسی را به دل کوچه ها، محله ها و قهوه خانهها در سرتاسر ایران می بردند. اگرچه نقالی؛ این نمایش سنتی ایران سالها است که بساطش برچیده شده و هنرمندانش به دست فراموشی سپرده شده اند، اما تاریخ ثابت کرده است گرد کهنگی و فراموشی روی شاهنامه فردوسی ننشسته و نخواهد نشست.
سی سال پیش درچنین روزهایی (سی ویکم خردادماه۱۳۶۰) سعیدسلطانپور، شاعر، نمایشنامه نویس و فعال سیاسی بدون هیچگونه محاکمه ای در زندان اوین تیرباران شد.
سعید سلطانپور که از مجلس جشن عروسی اش در تهران ربوده شده بود، پس از دو ماه شکنجه و بازجویی در زندان اوین، بدون حتا تشکیل یک دادگاه تشریفاتی در محوطه این زندان تیرباران شد.(۱)
درهمان زمان نویسندگان سرشناس عضوانجمن جهانی قلم با انتشاربیانیه ای باعنوان «اعدام درایران» که درنیویورک تایمزچاپ شد، تیرباران سعیدسلطانپورشاعر، نمایشنامه نویس و مبارز راه آزادی را محکوم کردند. سلطانپور به هنگام مرگ چهل ساله بود.
باوجود گذشت سی سال از آن رویداد، مقامات قضایی جمهوری اسلامی، تاکنون نه تنها از انتشارهرگونه اطلاعات و اسنادپیرامون دلایل وچگونگی تیرباران این شاعر و نویسنده ایرانی خودداری کرده اند؛ بلکه مانع از پژوهش و تحقیقات گروه های مستقلی شده اند که پا به این حوزه ممنوعه گذاشته اند.
وزارت ارشاد اسلامی نیز گامی فراتر از نهادهای قضایی گذاشته و انتشار آثار سعید سلطانپور را به کلی ممنوع کرده، حتا اجازه چاپ «جنگ های ادبی» حاوی اشعاری از سعید سلطانپور را نداده است.
سعید سلطانپور، از مبتکران تئاتر خیابانی در ایران، پس از انقلاب نمایشنامه «عباس آقا کارگر ایران ناسیونال» را براساس یک داستان واقعی در خیابان های تهران به نمایش درآورد که از یک سو با استقبال پرشور مردم و مخاطبان نمایشی؛ و از سویی دیگر با هجوم خونین چماقداران خیابانی معروف به حزب الله روبرو شد. اجرای این نمایشنامه و حتا سخن گفتن پیرامون آن پس از تیرباران سعید سلطانپور رسما در ایران ممنوع شد.
تیرباران بدون محاکمه شاعر و نمایشنامه نویس ایرانی شبیه ماجرای تیرباران بدون محاکمه فدریکو گارسیا لورکا شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی توسط جوخه های مرگ ژنرال فرانکوست.
فدریکو گارسیا لورکا به هنگام جنگ های داخلی اسپانیا در سال ۱۹۳۶ در قرناطه اسپانیا توسط گردانی از پاسداران ژنرال فرانکو دستگیر و همراه با دو تن از جمهوریخواهان اسپانیایی تیرباران شده، جسدش در یکی از گورهای دسته جمعی تاکنون ناشناخته دفن شد. فدریکو گارسیا لورکا نیز به هنگام تیرباران کمتر از چهل سال داشت.
ژنرال فرانکو، دیکتاتوراسپانیا که پس ازشکست دادن جمهوریخواهان یک رژیم فاشیستی تمام عیار در سرزمین فدریکو گارسیا لورکا، پابلو پیکاسو، سالوادور دالی و لویی بونوئل برقرار کرده بود، گرچه شماری از هنرمندان اسپانیایی را اعدام، زندانی یا تبعید کرد؛ با این همه پس از چندسال از گذشت حکومتش، اجازه انتشار مجموعه آثار گارسیا لورکا را صادر کرد. همچنان که این دولت مستبد به لویی بونوئل فیلمساز برجسته مخالف دولت، پابلوپیکاسو، و سالوادور دالی هنرمندانی برخوردار از شهرتی جهانی اجازه بازگشت به اسپانیا و فعالیت هنری را داد. افزون برآن پژوهش پیرامون علل تیرباران و یافتن محل دفن فدریکوگارسیالورکا ازهمان زمان فرانکو آغازکه تاکنون ادامه داردوهمچنانکه روزنامه گاردین به نقل ازیکی ازاین پژوهشگران تاریخ معاصراسپانیا گزارش کرده اسنادبدست آمده از بایگانی پلیس اسپانیا حاکی از آن است که لورکا همراه با دو تن از آنارشیستهای مدافع جمهوری درنزدیکی یکی از روستاهای آباواجدادی خودش بدست گروهی از شبه نظامیان و نظامیان داوطلب حامی فرانکو که همشهریان لورکا بودند، در فاصله ای دور از یک روستا به قتل رسیده و جسدش در چاهی که برای آب به تازگی کنده شده بود دفن شده است.
جمهوری اسلامی اماتاکنون ازهرگونه بازرسی وتحقیق پیرامون تیرباران سعید سلطانپور و دیگر نویسندگان و شاعران مغضوب جلوگیری کرده و آن را حریم ممنوعه ای می داند که تلاش برای سخن گفتن پیرامون آن جنگی تمام عیار از سوی دشمنان ارزیابی کرده و آن را مستحق مجازات می داند.
جمهوری اسلامی همچنین تاکنون مانع از انتشارآثارکسانی همچون: سعید سلطانپور، غلامحسین ساعدی، نادرنادرپور، اسماعیل خویی و... شده است. افزون برآن، پس از تیرباران سعید سلطانپور، جمهوری اسلامی همه اقتدار امنیتی خود را بکاربرد تا مانع از فعالیت آزادانه کانون نویسندگان ایران شود که سعید سلطانپور از فعالان و اعضای هیئت دبیران آن بود.
مقامات جمهوری اسلامی پنهان نمی کنندکه دفاع بی حدوحصر کانون نویسندگان ایران، از آزادی های سیاسی و اجتماعی این نهاد را به یک دشمن سیاست های استبدادی حاکم تبدیل کرده است.
پانویس:
(۱) یکی از پاسداران پیشین زندان اوین (ص ت) در زمان تیرباران سعید سلطانپور می گوید: آیت الله گیلانی روز سی ام خرداد سعید سلطانپور را در یکی از اتاق های زندان اوین «محاکمه» کرد و هنگامی که شنید سلطانپور متولد سبزوار است از او پرسید آیا شما ملاهادی سبزواری را می شناسید؟ که سلطانپور گفت بله. پس از آن آیت الله گیلانی خطاب به سلطانپور گفت آیا حاضرید افکار ملاهادی سبزواری را مطالعه کنید که سلطانپور گفت اگر وقت کنم حتما. پس از آن آیت الله گیلانی بدون آن که سخنی از محکومیت یا حتا اعدام بکند به سلطانپور گفت خب حتما آثار سبزواری را مطالعه کنید. پس از آن سلطانپور به بند بازگشت و فردا صبح تیرباران شد.
چهارم ژانویه برابر با درگذشت «آلبر کامو» نویسنده، فیلسوف و از نویسندگان مشهور سوسیالیست است. او که زاده سال 1913 میلادی بود، خالق کتاب مشهور «بیگانه» و همچنین برنده جایزه نوبل ادبیات بوده است. وی سرانجام در سال 1960 در اثر سانحه رانندگی درگذشت.
«کدام یک را ترجیح میدهی: آنکه نانات میدهد و آزادیات میگیرد، یا آنکه نانات میبرد و آزادیات میدهد؟»
«آلبر کامو» هفتم نوامبر ۱۹۱۳ در دهکدهای کوچک در «الجزایر» به دنیا آمد. پدرش یک سال بعد از به دنیا آمدن او در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش که اصلیتش اسپانیایی بود در الجزیره زندگی میکرد. خانواده کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر رفته بودند.
زندگی فقیرانهی کامو در کودکی، احترام به رنج و همدردی با بی چارگان را، به او یاد داد. خود او گفته است: «فقر مانع این شد که فکر کنم زیر آفتاب و در تاریخ، همه چیز خوب است و آفتاب به من آموخت که تاریخ، همه چیز نیست.»
کامو کودکی با استعداد بود به موجب پافشاری «لویی ژرمن» معلم مدرسه ابتداییاش بود، توانست تحصیلاتش را ادامه دهد. او در طی سالهای 19328 تا 1930 دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار بیماری سل او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
دوازدهم مهر مصادف با سالروز درگذشت «احمد محمود» نویسنده معاصر ایرانی است. وی که در سال ۱۳۸۱ خورشیدی درگذشت، زاده سال ۱۳۱۰ بود. او را پیرو مکتب «رآلیسم اجتماعی» میدانند. معروفترین رمانش «همسایهها»، در زمره آثار برجستهی ادبیات معاصر ایران بهشمار میآید.
«احمد اعطا» با نام ادبی «احمد محمود» در چهارم دیماه سال ۱۳۱۰ خورشیدی در شهر «اهواز» از پدر و مادری «دزفولی» به دنیا آمد و شاید همین دلیل سبب شد، تا بیشتر خود را دزفولی بداند.
پس از سپری کردن دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاهش، به دانشکده افسری ارتش راه یافت اما ازجمله تعداد زیاد دانشجویانی بود که پس از کودتای ۲۸مردادماه سال ۱۳۳۲ بازداشت و سپس، گروه گروه آزاد شدند. درحالیکه تنها سیزده نفر از آنها در زندان باقی ماندند.
احمد محمود یکی از آن سیزده دانشجویی بود که نه توبهنامهای امضا کرد و نه به هیچگونه همکاری با حکومت پهلوی تن داد. به همین دلیل، مدت زیادی را در زندان بهسر برد که گویا مشکل ریوی او که درنهایت به مرگش منجر شد، یادگار همان دوران بوده است.
او مدتی درحوالی «خلیج فارس» از جمله در بندر لنگه در تبعید بهسر برد که خودش از این دوران با عنوان «زمانی که گرفتار بازی سیاست شده بودم» یاد میکند.
احمد محمود با تمام اشتیاقی که به درس خواندن داشت، نشد و نتوانست درسش را ادامه دهد و در آغاز کار خود به مطالعه در زندگى مردمان کارگر و روستایى جنوب پرداخت و بارها مشاغل مختلفى را در میان این مردم تجربه کرد. وی آثار مهم خود را با استعانت و توجه به روزگار همین مردم نوشت و نخستین داستانهاى کوتاه خود را بین سالهاى ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۶ در مجلاتى مانند «امید ایران» منتشر کرد.
محمود در اواخر عمر با بیماری تنگی نفس مواجه شد و چند باری برای این بیماری در بیمارستان بستری شده بود. در اول مهرماه ۱۳۸۱ بار دیگر حال او وخیم شد و پس از انتقال به بیمارستان و بستری شدن در دوازدهم مهر همان سال، در بیمارستان «مهراد»، تهران درگذشت و در «امامزاده طاهر» کرج به خاک سپرده شد.
از آثار و مجموعه داستانهای او میتوان به: مول، دریا هنوز آرام است، بیهودگی، زائری زیر باران،
پسرک بومی، غریبه ها، دیدار، قصه آشنا و از مسافر تا تبخال اشاره کرد. و همچنین رمانهایش: همسایهها، داستان یک شهر، زمین سوخته، مدار صفر درجه، آدم زنده و درخت انجیر معابد که برنده دوره اول جایزه «هوشنگ گلشیری» به عنوان بهترین رمان شد، از آثار اوست.
بهگفته «عطااله مهاجرانی» وزیر ارشاد وقت ایران، قرار بود در جشنواره بیست سال ادبیات داستانی در ایران که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سال ۱۳۷۶ برگزار کرد، جایزه ویژه هیات داوران به کتاب «مدار صفر درجه» احمد محمود اختصاص یابد اما بهدلیل مخالفت «علی خامنهای رهبر ایران» این جایزه اهدا نشد.
مهاجرانی مینویسد: «فرموده بودید جشنواره متوقف شود، با شما به تفصیل درباره نویسندگان صحبت کردم، درباره تکتک نویسندگان و کارشان بحث کردیم. خوشبختانه درباره ۱۹ نفر راضی شدید و پذیرفتید که جایزه بدهیم. تنها نقطه مقاومت شما رمان مدار صفر درجه احمد محمود بود که از قضا به عنوان رمان برگزیده بیست سال ادبیات داستانی انتخاب شده بود و من هیچگاه نگاه بهتزده و غمآلود احمد محمود را از یاد نمیبرم. حتمن به یاد دارید فرمودید این رمان ضد جنگ است. گفتم مگر شما ضد جنگ نیستید؟ جنگ یک شر ناگزیر است و نه یک خیر لازم…»
به مناسبت نمایشگاه کتاب این هفته هرروززندگی و آثاریک نویسنده رابه شما دوستان و همراهان عزیز معرفی می کنم. شاید برای انتخاب کتاب مورد نظرتان سودمندباشد. از«ماریو بارگاس یوسا» برنده نوبل ادبیات امسال آغازمیکنم.

در این روزها و ماهها و سالهای بیکتابی غنیمتی است که شما بروید توی اینترنت و ببینید نویسندهای برنده نوبل ادبیات شده که کتابهاش از سالها پیش در کشورتان ترجمه و چاپ شده است. غنیمتی است که ببینید او را میشناختهاید و جسته گریخته بعضی از آثارش را خواندهاید و از همه مهمتر اینکه نام این نویسنده ماریو بارگاس یوسا باشد. بعد خوشحال شوید که در این چند سال اخیر بالاخره یکی برنده نوبل شد که اسم و رسمی داشته از قبل و کتابهاش آیینه جوامعی است که دردهایش مثل جامعه خودتان است و همهشان از یک بیماری مزمن رنج میبرند و آن دیکتاتوری است.
بله آقای یوسا ما رفتیم دری اینترنت و دیدیم که تو برنده شدهای و از خوشحالی هوار کشیدیم و رفتیم کتابهای نخواندهات را خریدیم و به دوستانمان هم سفارش کردیم که این کار را بکنند. چند سالی میشد که کتابهای به این قطوری نخوانده بودیم. کتابهای هفتصد، هشتصدونهصدصفحهای.دلمان راخوش کرده بودیم به رمانهای نازک، داستانهای کوتاه و رمانهایی که حال و هوای دیگری داشتند؛ اما در این چند ماهه دوباره با خواندن رمانهایت رفتیم توی حال وهوای قصه. توی حال وهوای داستانهای خوفناک و روایتهای عظیمی که انگار فقط تو استادشان هستی و میتوانی در روزگار پر مشغلهای که آدمها از هر نظر گرفتارند، چنان ما را مسحورکنی که میخکوب شویم توی خانه وبه هربهانهای کارهایمان را عقب بیاندازیم تاداستانهای تورابخوانیم. فقط تو میتوانی با ما کاری بکنی که کتابهای چند کیلوییات را دست بگیریم و توی خیابان بخوانیمش. توی مترو ایستاده غرقشان شویم و توی دانشگاه سرکلاس و زیرنگاه شماتتبار استاد آنها راورق بزنیم. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
دههی شصت بود و هزار جور محرومیت، جنگ بود و مصیبت و کمبود و غم. تلویزیون برنامههایش از ساعت 4 بعدازظهر آغاز میشد و بعد از یک ساعت نشان دادن عکس گمشدهها و مفقودین، برنامهی کودک شروع میشد، برنامه چیزی نداشت به جز سه چهار تا کارتون تکراری که هر قسمتش را ماهی یکبار مجبور بودی دوباره ببینی، «پینوکیو»، «سندباد»، «خپل» و «مزرعهی سبزیجات». کتابهای کودکان هم که همگی یا دربارهی ائمه و یارانشان بود و یا بار ایدئولوژیک داشت. تنها چیزی که آن موقع برای خیلی از بچهها کورسویی از شادی بود و دریچهای به روی جهان آزاد و خوشبخت، کتابهای مصور یا همان کمیکاستریپهای «تنتن» بود.
«تنتن» برای نسل ما چیزی فراتر از یک کتاب بود، چیزی که در میان تصاویرش زندگی میکردیم و به دنیای کاراکترهایش وارد میشدیم و بارها خود را به جای شخصیتاصلی آن یعنی «تنتن» قرار میدادیم. آن روزها که ماهوارهای نبود و اینترنتی وجود نداشت و بخش فراوانی از مردم هیچ تصویری از دنیای خارج از ایران نداشتند، وجود این همه تصاویر رنگارنگ و شاد از سرزمینهای دیگر که بدون هیچ هزینهای تو را به سفرهای طول و دراز میبرد، برای خودش نعمتی بود. «تنتن» برای نسل ما فقط یک کتاب ساده نبود، تصاویری بود که در میانش جاهای خالی فراوانی داشت که با ذهنهای خلاق خودمان پرش میکردیم، داستان «تنتن» من آنطوری نبود که برای پسرعمهام یا دوستم، ما هر کدام «تنتن» خود را داشتیم، یادش به خیر.

مجموعه ماجراهای «تنتن»، بخشی از آثار «ژرژپراسپررمی» و البته مشهورترین آنها است
(بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...
فردوسی در حدود سال ٣١٩ ھجری شمسی در روستای «باژدر» نزدیکی «طوس» در «خراسان» متولد شد. بر اساس شواھد موجود از شاهنامه میتوان نتیجه گرفت که او جدا از زبان فارسی دری به زبانھای عربی و پھلوی نیز آشنا بوده است. به نظر میرسد که فردوسی با فلسفه یونانی نیز آشنایی داشته است.
با وجود این که سرودن شاهنامه را بر اساس شاهنامه «ابومنصوری» از حدود چھلسالگی فردوسی میدانند، با توجه به توانایی فردوسی در شعر فارسی نتیجه گرفتهاند که در دوران جوانی نیز شعر میگفته است و احتمالن سرودن بخشھایی از شاهنامه را در ھمان زمان و بر اساس داستانھای اساطیری کهنی که در ادبیات شفاھی مردم وجود داشته، شروع کرده است. (بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب...